آشنایی با تصوف




 



صوفيه

در مورد معناي واژه «صوفي» اختلاف است اما مي‌توان گفت قوي‌ترين قول‌ آن است که واژه صوفي از «صوف» به معناي پشم است و لذا صوفي به معناي پشمينه‌پوش است؛ چون صوفيان اوليه، لباس‌هاي پشمي مي‌پوشيدند. جامه پشمين علامت زجر دادن بدن و به نوعي نشانه دنياگريزي بود؛ لباس پشمي، راحتي لباس نرم را ندارد. کساني مانند عبدالحسين زرين‌کوب که از مدافعان صوفيه است، نيز همين معني را تأييد کرده‌اند.[۱]

تاريخچه تصوف

ريشه‌هاي تصوف به نيمه دوم قرن اول هجري برمي‌گردد. اولين فردي که به نام صوفي از او ياد مي‌شود، حسن بصري (۱۱۰-۵۳ ه.ق) است. بعد از او از سفيان ثوري متوفاي ۱۶۱ هجري و پس از وي از ابوهاشم کوفي متوفاي ۲۵۵ هجري نام برده شده است.

از اواسط قرن سوم به بعد، صوفيان به تدريج تشکيلات اجتماعي پيدا کردند و رابطه مريدي و مرادي در ميان آن‌ها پديد آمد. بعضي از مشايخ نيز به نوشتن کتاب و رساله پرداختند و از اين طريق، مباحث نظري طريقت خود را شرح دادند و جنبه‌هاي نظري و آداب اجتماعي اهل تصوف را به مريدان آموزش دادند.[۲]

مشايخ صوفيه از ابتدا تا قرن ششم، عموماً از اهل سنت بودند و تا قبل از قرن هفتم، نمي‌توان صوفي شيعي نام برد. در‌ اين قرن، برخي از مشايخ صوفيه، گرايش شيعي پيدا کردند و همين امر زمينه‌ساز نفوذ تصوف در بين شيعيان شد.[۳]

ريشه‌هاي اين تفکر را بايد عمدتاً در دو چيز جستجو کرد: يکي کج‌فهمي‌ نسبت به مفاهيمي‌ مانند زهد و ديگري نفاق و دورويي.

انحرافات صوفيه

تصوف از ابتدا يک تفکر انحرافي بود. صوفيه در دو جهت انحراف روشن داشتند.

انحراف از فطرت انساني

صوفيان تصوير درستي از انسان نداشتند، آنان مي‌پنداشتند که اگر انسان نيازهاي طبيعي خود را ناديده بگيرد، رشد مي‌کند؛ در حالي‌که قضيه برعکس است. انسان زماني به رشد مي‌رسد که نيازهاي طبييعي خود را برآورده کند، منتهي در برآوردن نيازها، نبايد از چارچوب قوانين الهي که همان راه اعتدال است، خارج شود. امام صادق(ع) خطاب به عده‌اي از طرفداران اين تفکر که خود را زاهد مي‌پنداشتند و ذخيره قوت يک ساله را عملي منافي با زهد مي‌پنداشتند، اين چنين فرمودند:

أَعَلِمْتُمْ يَا جَهَلَه أَنَّ النَّفْسَ قَدْ تَلْتَاثُ عَلَى صَاحِبِهَا إِذَا لَمْ يَكُنْ لَهَا مِنَ الْعَيْشِ يَعْتَمِدُ عَلَيْهِ فَإِذَا هِيَ أَحْرَزَتْ مَعِيشَتَهَا اطْمَأَنَّت[۴]؛ اي نادان‌ها!‌ آيا شما نمي‌دانيد که نفس آدمي به[پاي] صاحبش مي‌پيچد [و ناآرام است]، اگر به مقداري که بتواند بر آن تکيه کند، وسيله گذران زندگي نداشته باشد و چون وسيله گذران زندگي را بدست آورد آرام گيرد.

انحراف از اسلام

دين اسلام دين اعتدال است و ضمن ‌اين‌که دعوت به زهد و بي‌رغبتي نسبت به دنيا مي‌کند اما هيچ‌گاه مردم را به ترک دنيا نمي‌خواند. بالاخره انسان بايد چند صباحي در اين دنيا باشد و ماندن او در اين دنيا نيازمند بهره‌وري از نعمت‌هاي الهي است. خداوند مي‌فرمايد:

قُلْ مَنْ حَرَّمَ‏ زينَة اللَّهِ الَّتي‏ أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِيَ لِلَّذينَ آمَنُوا فِي الْحَياة الدُّنْيا خالِصَة يَوْمَ الْقِيامَة كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُون‏[۵]؛ بگو: چه كسى زينت‏هاى خدا را كه براى بندگانش پديد آورده و روزى‏هاى پاكيزه را حرام نموده؟! بگو: آن‌ها در زندگى دنيا از آن كسانى است كه ايمان آورده‏اند (هر چند كفار هم با آن‌ها شركت جويند)، در حالى‌كه در روز قيامت مخصوص آن‌ها خواهد بود.

به همين جهت امامان معصوم‰ از ابتدا ميانه خوبي با طرفداران اين تفکر نداشتند و برخوردهاي تندي با آنان داشتند که نمونه‌اي از اين برخوردها را مرحوم کليني(رضوان الله تعالي عليه) در کتاب الکافي، ج۵، ص۶۵ به بعد، باب «دخول الصوفيه علي ابي‌عبدالله» گرد آورده است.

براي نمونه، امام صادق(ع) در مسجدالحرام خطاب به سدير فرمودند:

فَأُرِيكَ الصَّادِّينَ عَنْ دِينِ اللَّهِ ثُمَّ نَظَرَ إِلَى أَبِي حَنِيفَة وَ سُفْيَانَ‏ الثَّوْرِيِ‏ فِي ذَلِكَ الزَّمَانِ وَ هُمْ حَلَقٌ فِي الْمَسْجِدِ فَقَالَ هَؤُلَاءِ الصَّادُّونَ عَنْ دِينِ اللَّهِ بِلَا هُدًى مِنَ اللَّهِ وَ لَا كِتَابٍ مُبِين[۶]؛ کساني که مردم را از دين خدا بر مي‌گردانند، به تو نشان مي‌دهم. آن‌گاه به ابوحنيفه و سفيان ثوري که در آن زمان در مسجد حلقه زده بودند، نگريست و فرمود:‌ اين‌هايند که بدون هدايت از جانب خدا و داشتن سندي آشکار، [مردم را] از دين خدا روي گردان مي‌کنند.

اين تفکر از همان ابتدا به طرف نفاق رفت و کساني‌که مدعي زهد بودند، در خفا بيشترين بهره را از متاع دنيا داشتند. نمونه‌اي از نفاق در صوفيان اوليه در روايات بدين‌صورت بيان شده است که:

سفيان ثوري در مسجدالحرام گذر مي‌کرد که امام صادق را ديد، در حالي‌که لباس‌هاي زيبا و گرانقيمت پوشيده بود. گفت: به خدا سوگند نزد او مي‌روم و توبيخش مي‌کنم! پس به امام گفت: اي فرزند رسول خدا، نه رسول خدا چنين لباس‌هايي مي‌پوشيد و نه علي و نه هيچ يک از پدرانت!

امام فرمود: رسول خدا در زمان سختي و فقر زندگي مي‌کرد اما بعد از آن دنيا نعمت‌هايش را گستراند و سزاوارترين مردم به اين نعمت‌ها، نيکان هستند. خداوند مي‌فرمايد: بگو اي پيامبر، چه کسي حرام کرده زينت‌هاي خدادادي را که براي بندگانش خارج ساخته و هم‌چنين ارزاق پاک را. و اهل‌بيت شايسته‌ترين کسان هستيم براي گرفتن عطاياي الهي. با اين حال اي ثوري اين لباس‌هايي را که بر تن من مي‌بيني، تنها براي مردم پوشيده‌ام. پس حضرت دست سفيان را گرفت و لباس روئين خود را بالا زد و لباس زيرين را که خشن بود، به او نشان داد و فرمود: اين لباسي است که براي خودم پوشيدم و آن‌چه ديدي براي مردم پوشيدم!

آن‌گاه حضرت لباس روئين سفيان را که خشن و کلفت بود، بالا زد و لباس زيرينش که نرم و نازک بود آشکار شد! پس فرمود: آن بالائي را براي نشان دادن به مردم پوشيده‌اي و اين لباس نرم را که مخفي کرده‌اي براي خودت پوشيده‌اي[۷]

صوفيان کساني بودند که عمق مسائل اسلامي را درک نکرده و به ظاهر اکتفا کرده بودند و مي‌پنداشتند که اعلم مردم به مسائل دين هستند. نمونه‌اي از‌ اين قضيه را مي‌توان در داستان زير ديد که يکي از صوفيان معاصر امام باقر(ع)، به نام محمدبن منکدر نقل مي‌کند. وي مي‌گويد:

در يکي از روزهاي گرم تابستان، از مدينه به سمت يکي از نواحي آن خارج شدم، ناگاه در آن هواي گرم، محمدبن علي را ملاقات کردم که با بدني فربه و با کمک دو نفر از خدمتکارانش مشغول کار و رسيدگي به امور زندگي است. با خود گفتم: بزرگي از بزرگان قريش، در چنين ساعت گرم و طاقت فرسا و با چنين وضعيت جسمي، به فکر دنيا است! به خدا سوگند، بايد پيش رفته و او را موعظه کنم. به آن حضرت نزديک شدم و سلام کردم. او نفس‌زنان و عرق‌ريزان، سلامم را پاسخ گفت. فرصت را غنيمت شمرده، به او گفتم:

خداوند، کارهايت را سامان دهد! چرا بزرگي چون شما در چنين شرايطي به فکر دنيا و طلب مال باشد! براستي اگر مرگ در چنين حالتي به سراغ شما بيايد، چه خواهيد کرد؟! امام باقر‌ايستاد و فرمود: به خدا سوگند، اگر در چنين حالتي مرگ به سراغم آ‌يد، به حق در حالت اطاعت از خداوند، به سراغم آمده است. اين تلاش من، خود اطاعت از خداست؛ زيرا با همين کارهاست که خود را از تو و ديگر مردم بي‌نياز مي‌سازم (تا دست حاجت و تمنا به کسي دراز نکنم). من زماني از خدا بيمناک هستم که هنگام معصيت و نافرماني خدا، مرگم فرا رسد! محمدبن منکدر مي‌گويد:

پس از شنيدن اين سخنان، به آن حضرت عرض کردم: خداي رحمتت کند، من مي‌خواستم شما را موعظه کنم اما شما مرا راهنمايي کرديد.[۸]

ويژگي صوفيان

عقايد نادرست و حالت نفاق‌گونه صوفيان، موجب پيدايش دو ويژگي در آنان شده است؛

اول: شريعت‌گريزي

صوفيان مردماني شريعت‌گريزند و به نظر خودشان، معتقد به اصلاح درونند، غافل از‌ اين‌که اصلاح درون تنها در گروي دو چيز است؛ يکي ‌ايمان و ديگري عمل صالح که دومي ‌فقط و فقط در گروي عمل به شريعت است.

دوم: رازپوشي

صوفيان مي‌گويند چون هر کسي نمي‌تواند به حقيقت اين مسلک وقوف يابد، در نتيجه اظهار عقايد صوفيه براي‌ همه مردم، نه‌تنها سودي ندارد بلکه موجب زيان است؛ اما‌ رازپوشي صوفيان ريشه در عمل منافقانه دارد که خود را به ظاهر عابد و زاهد معرفي مي‌کنند ولي در باطن، دستورات الهي را زير پا مي‌گذارند. لذا اگر اين تفکر خود را براي مردم اظهار کنند، روشن است که مردم با آنان برخورد ديگري خواهند داشت،‌ پس به رازپوشي رو آورده‌اند.

صوفيه در ايران

پيش از صفويه و تا اوائل حاکميت صفويان، تصوف در ايران رواج داشت اما به دليل بي‌بندوباري صوفيان و قدرت يافتن و نفوذ علماي شيعه، تصوف ضعيف شد. از دوره قاجاريه، بازار صوفيان مجدداً رونق يافت اما اين‌بار رنگ استعماري به خود گرفت. درست در همين دوران است که سران اين فرقه، در کشورهاي اسلامي و از جمله در ايران، مورد توجه استعمارگران قرار مي‌گيرند. علت روي آوردن استعمار به‌ اين فرقه دو چيز بود.

اول: آن‌که چون اين فرقه التزامي ‌به شريعت ندارد، خواسته و ناخواسته، به اباحي‌گري منجر خواهد شد که از آرزوهاي استعمارگران است.

دوم: محدود کردن نهاد مرجعيت شيعه؛ زيرا هر چه تفکر صوفيه رشد کند و موجب جذب مردم شود، قدرت مرجعيت شيعه محدودتر شده و از دامنه تأثيرگذاري آنان کاسته مي‌شود.

به همين دلايل از حدود صد سال پيش، جريان مرموز و خطرناك فراماسونرى در صدد نفوذ در اين فرقه بر آمد تا از اين رهگذر بتواند به اهداف خود برسد.[۹]

فرقه‌هاي صوفيه

صوفي‌ها در ايران به دو گروه تقسيم مي‌شوند. گروهي که خود را به تشيع منتسب مي‌دانند و گروهي که به اهل‌سنت منتسب هستند.

صوفيان منتسب به تشيع

اين گروه در قالب فرقه‌هاي زير در ايران حضور دارند:

نعمت‌اللهي

سلسله نعمت‌اللهي به سيدنورالدين نعمت‌الله ولي، مشهور به شاه نعمت‌الله ولي منتسب هستند.[۱۰] وي یکی از عرفای قرن هشتم و نهم هجری بوده است که صوفیان او را به عنوان یکی از اقطاب خود تلقی می‌کنند. ایشان در ماهان کرمان مدفون مي‌باشد.

فرقه نعمت‌اللهي خود داراي فرقه‌هاي: صفي عليشاهي، مونس عليشاهي (نوربخشيه)، نورعليشاهي، کوثرعليشاهي، سلطان عليشاهي (گنابادي) و منور عليشاهي است.

کبرويه

سلسله کبرويه منسوب به شيخ نجم‌الدين کبري است.[۱۱] فرقه‌هاي نوربخشيه و ذهبيه، منشعب از اين سلسله هستند. اويسيه نيز خود را از نوربخشيه مي‌دانند.[۱۲]

خاکساريه جلالي

اين سلسله خود را منتسب به سلمان فارسي مي‌دانند.[۱۳] اين ادعا خلاف واقع است؛ زيرا نه در زمان سلمان، تصوف وجود داشته و نه چنين وصله‌اي به شخصيت سلمان مي‌چسبد.‌ اين سلسله به دو دسته مهم تقسيم مي‌شود: معصوم عليشاهي و غلام عليشاهي.

کميليه

اين سلسله ادعا مي‌کنند به کميل‌بن زياد نخعي يار باوفاي حضرت اميرالمؤمنين علي(ع)، منتسب هستند. ادعايي که نه سند و مدرکي دارد و نه با واقعيت سازگاري دارد؛ زيرا در آن زمان اصلاً چيزي به نام تصوف مطرح نبود.

چشتيه

اين‌ سلسله‌ دنباله سلسله اَدْهَميه‌، منسوب‌ به‌ ابراهيم‌بن‌ ادهم‌ است‌ که‌ در زمان‌ ابواسحاق‌ شامي ‌(از مشايخ‌ بزرگ‌ صوفيه‌ در اواخر سده سوم‌ و اوايل‌ سده چهارم‌) به‌ چشتيه‌ معروف‌ شد. گويا سبب نام‌گذاري اين فرقه، چنين است که ابواسحاق‌ شامي‌ با اجازه پير خود، خواجه‌ مَمْشاد علو دينوَري، براي‌ ارشاد مردم‌ چشت‌، از بغداد به‌ آنجا رفت‌ و از آن‌ پس‌ اين‌ سلسله‌ به‌ چشتي‌ معروف‌ شد.

 

برگرفته از کتاب جریان‌شناسی احزاب و گروه‌های زاویه‌دار در ایران به قلم: مصطفی اسکندری

 

پی نوشت:

[۱]. عبدالحسين زرين‌کوب، تصوف در منظر تاريخي آن، ص۳۸٫

[۲]. دانشنامه جهان اسلام، زيرنظر غلامعلي حدادعادل، چ۱، تهران، بنياد دائرة‌المعارف اسلامي، ۱۳۸۲، ج۷، ص۳۸۱٫

[۳]. دانشنامه جهان اسلام، ج۷، ص۳۸۷٫

[۴]. الکافي، جلد ۵، ص۶۸٫

[۵]. سوره اعراف [۷]: آيه ۳۲٫

[۶]. الکافي، ج۱، ص۳۹۳، حديث ۳٫

[۷]. الکافي، ج۶، ص۴۴۲، حديث ۸٫

[۸]. الکافي، ج۵، ص۷۳، حديث ۱٫

[۹]. ر.ك: محمدمهدى شيرمحمدى، «ظهور فراماسونرى در حلقه‏هاى دراويش»، فصلنامه كتاب نقد، شماره ۳۹، تابسان ۱۳۸۵، ص ۱۹۷ به بعد.

[۱۰]. دانشنامه جهان اسلام، پيشين، ص۳۹۲٫

[۱۱]. همان، ص۳۹۴٫

[۱۲]. همان، ص۳۹۴٫

[۱۳]. همان، ص۳۹۶٫