انقلاب و روشنفکران(بخش اول)

بررسی روشنفکری در ایران


انقلاب اسلامی این فرصت را پیش آورد تا این جماعت روشنفکر خود را بهتر بشناسد و به نداشتن ارتباط عاطفی و فرهنگی با مردم واقف شوند و دریابند که اکثریت مردم کوچه و بازار هیچ­گونه اعتقادی به آنها ندارند و اصلا آنها را نمی­‌شناسند.






مقدمه:

واژه‌ي روشنفكر يكي از اصطلاحات تاريخ معاصر است و به طبقه‌اي از تحصيل‌كردگان اطلاق مي‌شد كه تحصيلات جديد در غرب و ايران داشتند و در مقابل آنها دسته‌اي از دانشمندان قرار داشتند كه سنتي بوده و به معيارهاي ارزشي علاقه‌مند و مدافع دين بودند.

روشنفكراني كه در يك قرن اخير نقش حساس و مهمّي در حركت‌هاي سياسي و اجتماعي داشتند را به دو گروه تقسيم مي‌كنيم.

۱-گروهي كه دنباله‌رو روحانيت شيعه بودند و انگيزه آنها حفظ دين و مبارزه با فساد و استبداد بود اين طيف از روشنفكران با كسب قدرت ويژه توانسته‌اند نقش حساس و مهمي در حركت‌هاي سياسي – اجتماعي يك قرن ايفا كردند.

۲-گروه ديگر رهبران سياسي غير مذهبي بودند كه از اينان بيشتر مي‌توان با عنوان رهبران ملي نام برد. اين رهبران عموماً ليبرال و غرب‌زده بودند و تحت تأثير فرهنگ و تمدن غرب بودند.

 

 

منورالفکرهای شیفته غرب

پیشینه­‌ی حضور جریان روشنفکری در تاریخ ایران به حدود ۱۵۰ سال قبل، یعنی دوران سلطنت فتحعلی شاه قاجار می‌­رسد. نخستین گروه از جوانانی که به دستور عباس میرزا نایب السلطنه برای آموختن علوم و فراگیری فنون جدید، راهی اروپا شدند را می­‌توان نخستین روشنفکران ایرانی به مفهوم امروزین آن دانست. این افراد که تدریجا در بین مردم آن روزگار به «منورالفکر» شهرت یافتند، به گواهی اوراق تاریخ و اسنادی که در این ارتباط بیشتر منتشر شده است، سخت شیفته­‌ی نحوه زندگی و تمدن و فرهنگ غرب شدند و خیلی زود و به آسانی به محافل و مجامع فراماسونری راه یافتند و از طریق همین محافل و مجامع، در خدمت اجرای سیاست‌های استعماری در آمدند تا مردم را از ارزش‌های دینی بیگانه سازند و برای اجرای این نقشه از همان ابتدا استحاله تدریجی ارزش‌های دینی – ملی جامعه را در دستور کار خود قرار دادند؛ جامعه­‌ای که اعتقادات دینی چون درختی تناور در تمام شئون زندگی مردمش ریشه دوانیده بود.

فتوای قتل برای سفیر روسیه

ماجرای قتل گریبایدوف، سفیر روسیه تزاری به جرم دست درازی به نوامیس مردم مسلمان و به فتوای یک روحانی جلیل ­القدر به نام حاج میرزا مسیح مجتهد تهرانی، نخستین زنگ خطر را برای دولت‌هایی که سودای نفوذ استعماری در ایران داشتند، به صدا درآورد و آنان را به اتخاذ تدابیری در این زمینه واداشت و سال‌ها بعد از آن، مقاومت جانانه­‌ی مردم در قضیه قرارداد رژی و لغو امتیاز تنباکو، به فتوای مرجع عالیقدر جهان تشیع، حضرت آیت الله العظمی میرزای بزرگ شیرازی و اطاعت بی‌چون و چرای مردم از روحانیت آگاه و متعهد و مبارز شیعه، اهمیت موضوع را در چشم‌انداز اجانب صد چندان کرد و برنامه‌­ریزان و طراحان استعماری در آن دوران را واداشت تا ضمن بررسی و تحلیل بسیار جدی­‌تر، برای یافتن دلایل و چگونگی پیوند مقدس بین روحانیت شیعه و مردم، کوشش نمایند و با تدوین طرح و برنامه‌­ای خاص، تلاش مضاعفی را برای جداکردن مردم از اعتقادات دینی و «از خود بیگانه» ساختن جامعه ایرانی آغاز کنند.

این امر جز از رهگذر هجوم به مبانی اعتقادی و سنت‌ها و سست کردن بنیان­‌های اخلاقی جامعه ایران ممکن نمی­‌شد. برهمین اساس بود که کارگزاران استعمار به مقوله «تجددگرایی» توجهی ویژه نشان دادند و زیر پوشش «مدرنیسم» به اجرای این برنامه­‌ها همت گماشتند. به شهادت اوراق تاریخ، انها برای دستیابی به اهداف خود، بیش از همه به «منورالفکران» امید داشتند و باز به شهادت اسناد و مدارک موجود، منورالفکران شیفته غرب و وابسته هم در این مقطع زمانی، بهترین یار و یاور آنان بودند و بیشترین و ارزشمندترین کمک‌ها را در این زمینه به قدرت‌های استعماری کردند.

دشمنی با ارزش‌های دینی

میراث‌خوارانی امثال میرزا فتحعلی آخوندزاده، عبدالرحیم طالبوف، میرزا آقا خان کرمانی و میرزا ملکم خان «ناظم الدوله» در عصر رضاخان و محمدرضا پهلوی که نام «روشنفکر» بر خود گذاشتند، هجوم به ارزش‌های دینی و سنت‌های مردم را در دستور کار خود داشتند و در آثار و نوشته­های خویش کوشیدند تا اعتقادات مذهبی را مهمترین دلیل عقب ماندگی مردم ایران از قافله تمدن بشری قلمداد کنند.

زنده یاد جلال آل احمد در این مورد می نویسد:

«یک واقعیت موجود است و آن اینکه روشنفکر غرب­‌زده ما به وسوسه حکومت­‌های وقت از همان اول که در فرنگ درس خواندن و از فرنگ برگشتن را آموخت، شروع کرد به لامذهبی، از کتاب‌های جلال الدوله و آثار ملکم­‌خان بگیر تا آثار کسروی و از جنجال بهایی‌گری بگیر تا حرف و سخن اصلی حزب توده، اغلب روشنفکران و نهضت­‌های روشنفکری، ندانسته علم مخالفت با مذهب و روحانیت را برداشتند. آنها همیشه با یک دنباله‌روی کودکانه در دعوای مدام حکومت و روحانیت طرف حکومت را گرفتند و آخرین بار از قضیه تنباکو بگیر و بیا تا کشتار بی‌رحمانه ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ و در تمام این صدساله اخیر، روشنفکر ایرانی مردد میان حکومت و مردم، در آخرین دقایق طرف حکومت را گرفته است…»

به دلیل همین مخالفت با آرمان­‌ها و اعتقادات مردم بود که کم کم پل­‌های ارتباطی روشنفکران ما با مردم ایران ویران شد و آنان همچون جزایری تک و تنها و بی‌رابطه در اقیانوس بی­‌اعتمادی مردم گرفتار ماندند و مبدل به عناصری بی‌ارتباط با توده‌ها و موجوداتی بی‌تاثیر در جامعه گردیدند.

مرحوم آل احمد در قسمتی دیگر از نوشته­‌اش درباره روشنفکران به این نکته اشاره می­‌کند و می­‌نویسد:

«همیشه عقده نداشتن تاثیر در جامعه و در میان اکثریت مردم، روشنفکر ایرانی را آزار و اذیت کرده است و او را وادار ساخته به آرزوهای دور و دراز دامن بزند و رفاه روشنفکر جماعت که به قیمت حرمان اکثریت فراهم آمده، مانع از آن می‌‌شود که در غم دیگران شریک باشد. چنین می­‌شود که او کم‌کم خنگ می­‌شود یا مالیخولیایی یا هروئینی یا مدرنیست و غرب­زده و از اثر افتاده و مهمتر از همه اینکه کم­‌کم همه ایده‌آل­‌ها را رها می­‌کند و آدمی می­‌شود بی‌خاصیت و سلب حیثیت شده و عقیم…»

عدم اعتقاد مردم به منورالفکران

البته بسیاری از این جماعت روشنفکر، در سال‌های قبل از انقلاب، به سبب توجهاتی که رژیم پهلوی به دلایل خاص به آنها داشت و هر روز عکس و تفضیلات و آثار و مصاحبه­‌های رنگارنگ آنها را در جراید چاپ می­‌کرد و یا بر آنتن رادیو و تلویزیون می‌­فرستاد، خود را روشنفکر پیشتاز و مورد عنایت و اعتماد مردم تصور می­‌کردند و بر این گمان بودند که مردم گوش به فرمان آنها دارند. اما انقلاب اسلامی این فرصت را پیش آورد تا این جماعت روشنفکر خود را بهتر بشناسد و به نداشتن ارتباط عاطفی و فرهنگی با مردم واقف شوند و دریابند که اکثریت مردم کوچه و بازار هیچ­گونه اعتقادی به آنها ندارند و اصلا آنها را نمی­‌شناسند. مهرداد رهسپار یکی از وابستگان جریان روشنفکری روزگار ما، در میزگردی با حضور دو تن از نامداران روشنفکری – محمدعلی سپانلو و هوشنگ گلشیری – چنین می­‌گوید:

«… در انقلاب مشروطیت ایران … مثل هر انقلاب دیگری، برای آنکه زمینه­‌اش آماده شود از سال‌های قبل از صدور فرمان مشروطه شروع می­‌شود… و سال‌های بعد از انقلاب مشروطیت نویسنده و شاعر همراه مردم است… اما در این انقلاب (بهمن ۱۳۵۷) ما می­‌بینیم که پیش از اینکه کار به اینجاها رسیده باشد، اصلا رابطه [بامردم] قطع بوده است. به مجرد شروع اولین جریان‌های انقلاب، یعنی چندین ماه قبل از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، می­‌بینیم که دیگر رابطه­‌ای نیست میان نویسندگان و طبقه­‌ای یا گروه‌هایی که دارند انقلاب می­‌کنند. اینها اصلا از آنها هیچ الهامی نمی­‌گیرند. الهامشان جای دیگر است، راهشان چیز دیگر [راه امام خمینی (ره)] است… به هر حال ما دیدیم و عملا هم خودمان حس کردیم. جلوی چشممان بود، با گوشت و پوستمان حس کردیم که مثل اینکه آثار نویسندگان ما چیزی برای انقلابیون ندارد و الان هم بعد از انقلاب می­‌بینیم که چیزی ندارد… »

ادامه دارد..

 

منبع: نیمه پنهان/ انقلاب و روشنفکران: دفتر پژوهش‌های موسسه کیهان