شهید نواب خطاب به روزنامه نگار پاکستانی؛

بی‌تردید فداكارى‌ها و خون ما، اسلام را زنده خواهد ساخت و سرآغازِ يك انقلاب اسلامى خواهد شد


غريبانه‌ترين شهادت‌ها هنگامى كه استعمار، قلمرو مشرق زمين و  از جمله ايران را مورد هجوم قرار داد، و چنگال‌هاى خون آلود خود را در جسم آن فرو برد، هدف نهايى اين بود كه مشرق زمين، براى هميشه «ملك خاص و خالص» استعمارگران گردد و هيچ كس، حتى فرزندان اصلى آن نتوانند در اين «حقِّ! استعمار» […]



 

اشاره: در آن دوران سركوب و اختناق، على‌رغم سكوت مرگبار حاكم بر همه جا و همه كس! و على‌رغم خطراتى كه نوشتن يا نشر چنين مقاله‌اى داشت، توفيق حق يار شد و مقاله من به دست ناشر رسيد و تحت عنوان «الشهيد نواب صفوى و كفاحة ضدالاستعمار»[1] در ويژه‌نامه مجله ـ درباره حركت‌هاى اسلامى معاصر ـ درج شد و در سطح جهانى توزيع گرديد. شايد اين مقاله، با اين محتوا، نخستين گام در افشاى ماهيت رژيم ستمشاهى در خارج از ايران، آنهم پس از كودتاى ننگين و استعمارىِ آمريكائى - انگليسى 28 مرداد و سركوب حركت اسلامى ايران بود. به هر حال، نشر مقاله در آن برهه از زمان ارزش خود را داشت، چرا كه نه «شهادت» در آن زمان چندان هوادارانى داشت و نه «شهيدان»! مقام و منزلت مناسب ... و به همين دليل، اشاره حضرت آقاى خامنه‌اى، رياست محترم جمهورى در نماز جمعه هفته قبل به اين نكته كه: اين شهادت «غريبانه‌ترين شهادت‌ها» بود، يك واقعيت است.[2] به نظر اينجانب نيز در تاريخ معاصر، با هيچ شهادتى و شهيدى، در هيچ كجاى جهان اسلام، اين چنين «غريبانه» برخورد نشده است.


غريبانه‌ترين شهادت‌ها

هنگامى كه استعمار، قلمرو مشرق زمين و  از جمله ايران را مورد هجوم قرار داد، و چنگال‌هاى خون آلود خود را در جسم آن فرو برد، هدف نهايى اين بود كه مشرق زمين، براى هميشه «ملك خاص و خالص» استعمارگران گردد و هيچ كس، حتى فرزندان اصلى آن نتوانند در اين «حقِّ! استعمار» ترديد روا دارند. طبيعى بود كه در چنين شرايطى، استعمار براى تثبيت وضع به نفع خود، از هر وسيله‌اى استفاده كند. در همين رابطه بود كه وضع مسلمانان روز به روز بدتر شد و ذلت و بدبختى بر آنان چيره گرديد.

امّا اگر مسلمانان يك روزى آن وضع را تحمل كردند، اين به مفهوم آن نبود كه روزگارانى دراز، همچنان صبر پيشه خواهند نمود. و اگر يكسال ذلت را پذيرفتند، اين نيز بدان معنى نبود كه آنان سال ديگر و يا براى هميشه، در زير كابوس وحشت و بدبختى به سر خواهند برد.[۳] به ويژه كه مشرق زمين، سرزمين خود آنان بود و منافع آن نيز به خود آنها تعلق داشت و هرگز قابل قبول نبود كه بيگانگان پيشى گرفته و حقوق ملت‌ها را براى هميشه پايمال و غصب نمايند و استقلال آنان را زير پا بگذارند و ارزش‌هاى دين و مذهب جاودانه آنان را مورد هتك و بى‌احترامى قرار‌‌دهند.

وضع ايران اسلامى نيز مانند ديگر سرزمينهاى مشرق زمين بود… تا آنكه خداوند انديشه‌هاى خلاق و نيروهاى جوان را بيدار ساخت و آنها، در اوج شهامت و مقاومت، خواستار احياى حقوق خود شدند، و چنين انديشيدند كه: مرگ شرافتمندانه در راه خدا و در راه آزادى ميهن اسلامى، به زندگى همگام با ذلت و بدبختى ـ كه در واقع مرگ تدريجى است ـ ترجيح دارد.

در طول اين مدت، نهضت‌ها و حركت‌هاى به اصطلاح قومى ـ ملى و «غير اسلامىِ» زيادى در اين سرزمين‌ها پديد آمد، ولى مشرق زمين، نه تنها از سلطه دشمن تبهكار آزاد نگرديد، بلكه «دنباله‌هاى استعمار» و «دست‌هاى پنهان» آن، در پشت پرده به كار و كوشش خود ادامه دادند. اما از سوى ديگر، همت‌هاى والا و شخصيت‌هاى پاك هرگز نمى‌توانستند همچون «عناصر بيهوده»! در گوشه‌اى بمانند، بلكه آنان با اصرار و پافشارىِ تمام، خواستار ريشه كن نمودن هرگونه سلطه استعمارى شدند. در ميان اين قهرمانان بى‌همتا، «شهيد نواب صفوى» را بايد آغازگر راه و پيشتاز اين نبرد، در ايران ناميد.

اين قهرمان شجاع، در «تهران» به دنيا آمد و در ميهن خود رشد و تربيت يافت تا، بزرگ شد و پس از پايان آموزش مقدمات، براى ادامه تحصيل، راهى حوزه علميه «نجف» ـ در عراق ـ گرديد.

داستان احمد کسروی

براى آگاهى خوانندگان گرامى از اهتمام عميق او نسبت به «اسلام» و دفاع از آن، نقل يك داستان در اين رابطه بى‌مناسبت نخواهد بود:

شهيد «نواب صفوى» به هنگام تحصيل در نجف، نزد يكى از دوستانش كتابى را به زبان فارسى ديد كه در ايران بر ضد اسلام، چاپ شده بود. او با خواندن اين كتاب، به سختى ناراحت شد، زيرا كه مؤلف كتاب ـ «احمد كسروى» ـ ضمن تكذيب و ردّ اسلام و تشيع، خود ادعاى «برانگيختگى» و يا نبوت كرده بود!… اين «الهام و وحى!» بى‌شك از آن سوى مرزها ـ و از سوى عوامل بيگانه ـ بر او نازل مى‌شد!

نواب صفوى از اين امر به سختى برآشفت و به نزدِ يكى از علماى بزرگ اسلامى رفت و از وى «فتوايى مبنى بر جواز قتل مؤلف كتاب كه مرتد شده بود» خواست و آن عالم بزرگ «حكم» را صادر كرد و «نواب» با ترك مدرسه و تعطيلى درس، خود براى بحث و ارشاد و يا «اجراى حكم»، راهى ايران شد. نواب در ايران، نخست با نويسنده كتاب به گفتگو نشست و به مناظره علمى پرداخت، ولى وقتى اصرار وى را در انكار حقايق و اعلام «ارتداد» را ديد، خود با ـ شمشير ـ و تيراندازى به سوى وى، قصد اجراى حكم را داشت كه «كسروى» در اين حادثه زخمى شد و به بيمارستان انتقال يافت و «نواب صفوى» دستگير و روانه زندان گرديد، ولى به محض آنكه از زندان آزاد شد، گروهى از «برادران»، را دور خود جمع كرد و به آنان دستور داد تا آن «مرتد خائن» را اعدام كنند..

برادران»، كسروى و همكار و منشى او به نام «حدادى» را در داخل وزارت دادگسترى و در دادگاه، به كيفر خود رساندند و بدين ترتيب، نبرد خونين و مسلحانه برادران بر ضد «دشمنان اسلام» شروع شد و در واقع «داستان فعاليت فدائيان اسلام» آغاز گرديد.

مدت‌ها گذشت و اوضاع سياسى ايران بحرانى‌تر شد و رهبر مسلمانان مجاهد، آيت‌الله سيد ابوالقاسم كاشانى، كه نواب صفوى همگام با او، بر ضد سلطه استعمار انگليس، نبرد آشتى ناپذيرى را رهبرى مى‌كرد، از ايران به لبنان تبعيد گرديد و بهانه نظام حاكم در اين امر، تيراندازى يك فرد (خبرنگار هفته‌نامه پرچم اسلام) به سوى شاه ايران در دانشگاه تهران اعلام شد.

به دستور نواب صفوى، وزيرِ دربار «هژير» كه يكى از اركان اصلى رژيم و يكى از عناصر مؤثر در تبعيد آيت‌الله كاشانى و عضو فعال دستگاه حاكميت به شمار مى‌رفت، توسط «شهيد سيد حسين امامى» اعدام انقلابى گرديد.

پس از اين واقعه، «آيت‌الله كاشانى» با احترام و تجليلى بى‌سابقه به ايران بازگشت و مبارزات اسلامى ـ ملى مردم، تحت رهبرى آيت‌الله كاشانى و دكتر مصدق و فدائيان اسلام، اوج گرفت.

نمايندگان مردم در مجلس، خواستارِ «ملى شدن صنعت نفت» و بريده شدن دست استعمار شدند، اما «ژنرال رزم‌آراء» نخست وزير وقت، با اين امر مخالفت ورزيد و عليرغم پافشارى توده مردم، سياست ترور و اختناق و سركوب را پيشه ساخت. در اين هنگام «رهبرى سياسى نهضت ملى» از «فدائيان اسلام» درخواست نمود مانع اصلى تحقق اهداف اسلامى مردم را از ميان بردارند. بلافاصله، «ژنرال رزم‌آراء» به عنوان «يك دشمن اسلام» كه «اعدام وى موجب آزادى ميهن و عزت و استقلال مسلمانان مى‌گردد»، پس از آنكه اخطارِ فدائيان اسلام را مبنى بر لزوم استعفا نپذيرفت، اعدام شد.

البته شهيد نواب صفوى در مذاكرات خود با «رهبرى سياسى نهضت ملى» به طور رسمى خواسته بود كه در قبال اين اقدام، حكومت جديد، «تمامى احكام اسلامى را در ايران زمين اجرا كند» و آنها اين تنها شرط وى را پذيرفته بودند… و به دنبال مرگ رزم‌آراء «جبهه ملى» به حكومت رسيد، ولى قولى را كه به نواب صفوى داده بود، ناديده گرفت و خود را «صاحب اختيار» كشور ناميد!

هدف‌هاى فدائيان اسلام در همكارى با نهضت:

يك روزنامه نگار پاكستانى كه توانسته بود در آن شرايط بحرانى با نواب صفوى، در مخفيگاه وى ديدار و گفتگو كند، چنين نقل مى‌كند:

. در اندك مدتى، به گوشه‌اى از امام زاده معروف به شاه عبدالعظيم رسيديم. از ماشين پياده شديم. در يك كوچه باريك، به سوى مقصدى نامعلوم حركت كرديم. پس از مدتى راهپيمايى، راهنماى من به يك كوچه فرعى پيچيد. به در منزلى رسيديم. او گفت:

يا الله»! در را باز كردند. پيرمردى از ما استقبال كرد. از حيات كوچكى رد شديم و در اطاق، با رهبر خطرناك ايرانى، نواب صفوىروبرو شدم. جوانى انقلابى، در سن كمتر از سى سال; لباس بلندى پوشيده بود. به سوى من آمد و به گرمى، دست مرا فشرد و به زبان عربى و با لهجه ايرانى گفت: «من نواب صفوى هستم. به من خبر داده بودند كه شما امروز به ديدن من مى‌آئيد. از ديدار يك پاكستانى هوادار اسلام‌‌خوشحالم».
گفتم: من هم از اين ديدار خوشحالم و به آن افتخار مى‌كنم.

سپس با اين انقلابى پيچيده، به گفتگو نشستم كه خبرهاى متضادى درباره وى شنيده بودم. عده‌اى مى‌گفتند كه او يك عاشق پاك باخته اسلام است و در راه اسلام مى‌جنگد، و گروهى هم او را يك عنصر خطرناك، تروريست! و ارتجاعى مى‌ناميدند!.

البته اسلام با وطن دوستى و مليت دشمنى ندارد. هر كسى داراى مليت خاصى است. اما اسلام با «ملى‌گرايى كور» مخالف است و بى‌ترديد اگر روزى بين اسلام و ملى‌گرايى تعارضى پيش بيايد، ما راه اسلام را پيش خواهيم گرفت

نخستين سؤالم اين بود: آيا شما زندگى مخفى داريد؟ به آرامى در جواب گفت: «البته من هرگز از كسى نمى‌ترسم، ولى اصول امنيتى را بايد مراعات كرد و در شرايطى كه حكومت نظاميان، هيچ قانونى را مراعات نمى‌كند، عاقلانه‌تر آن خواهد بود كه «خيلى علنى» نباشم».

پرسيدم: آقا! اهداف فدائيان اسلام چيست؟

گفت: «فدائيان تنها در راه اسلام مبارزه مى‌كنند».

پرسيدم: پس چرا با حكومت ملى‌گراى دكتر مصدق كه مورد حمايت گروه‌هاى چپ نيز هست، همكارى مى‌كنيد؟ در پاسخ گفت: «دكتر مصدق فعلا در راه نهضت مردم ايران كار مى‌كند. ملى شدن صنعت نفت بين ما و مصدق يك هدف مشترك است و به همين دليل ما از وى پشتيبانى كرده‌ايم، به ويژه كه دشمنان استقلال ايران مى‌خواهند با سركوب نهضت، به سلطه كثيف خود ادامه دهند».

آنگاه افزود: «البته اسلام با وطن دوستى و مليت دشمنى ندارد. هر كسى داراى مليت خاصى است. اما اسلام با «ملى‌گرايى كور» مخالف است و بى‌ترديد اگر روزى بين اسلام و ملى‌گرايى تعارضى پيش بيايد، ما راه اسلام را پيش خواهيم گرفت».

او از اسلام به سادگى و صفا سخن مى‌گفت. ايمان داشت كه اساسِ آزادى انسان، اسلام است. و در اين رابطه توضيح داد: «از ديدگاه ما، اسلام يك تئورى غير اجرائى نيست. اسلام يك نظام و سيستم جامع براى همه جوانب زندگى انسان‌ها است. اسلام يك انديشه خلاق و توانا براى ساختن انسان در راه خير دنيا و آخرت است. اسلام همه راه‌حل‌هاى رفع مشكلات جوامع بشرى را دارد. ما مى‌توانيم از اين راه‌حل‌هاى قاطع، در بر طرف كردن مشكلات زندگى مردم و جامعه خود استفاده كنيم.

اسلام ما را از همه ساخته‌هاى نظام‌هاى بشرى معاصر غنى مى‌سازد. اگر سرمايه دارى و كمونيسم فوائدى دارند، اسلام داراى همه آن فوائد هست، ولى ضررها و زيان‌هاى آنها را ندارد

اسلام براى همه، غذا، پوشاك و مسكن را آماده مى‌سازد و براى همه، علم و فرهنگ و پرورش صحيح را به ارمغان مى‌آورد و بالاتر از همه اينها، يك نظام اجتماعى ـ اقتصادى ـ سياسى كه امنيت و آرامش فرد و جامعه را تضمين كند، به وجود مى‌آورد. اسلام ما را از همه ساخته‌هاى نظام‌هاى بشرى معاصر غنى مى‌سازد. اگر سرمايه دارى و كمونيسم فوائدى دارند، اسلام داراى همه آن فوائد هست، ولى ضررها و زيان‌هاى آنها را ندارد».
او به هنگامى كه از اسلام سخن مى‌گفت، همچون عاشقى مى‌نمود كه دلباخته واقعى است و جز معشوق، چيز ديگرى را نمى‌شناسد. چشمان او به هنگام سخن از اسلام برق مى‌زد. اسلام براى او همه چيز بود. او آماده بود كه همه چيز خود را در اين راه فدا كند و شايد بهترين تعبير وى از اين آرمان‌ها، شعرى بود كه آن را به فارسى خواند و من ترجمه آن را نوشتم.:

اى فلك! قلبم را دردى مى‌فشارد!

هوايى كه تنفس مى‌كنم، گويى كه شعله‌اى از آتش است

من به «بيمارى» مى‌مانم كه استخوان‌هايش از درد ناله مى‌كند

و روح و روانم از دورى جام مى از تن جدا مى‌شود!»[۴]

***
…اين بخشى از گفتگوى يك مسلمان پاكستانى با شهيد نوابصفوى بود. آرى متأسفانه رهبرى و اعضاء «جبهه ملى» به عهد و پيمان خود وفادار نبودند. آنها به محض اينكه بر اريكه قدرت نشستند، نخستين كارى را كه انجام دادند، صدور «دستور بازداشت اعضاى فدائيان اسلام از جمله نواب صفوى» بود! در حالى كه به اعتراف اغلب رهبران جبهه ملى، اگر نبردِ «نواب» نبود، «جبهه ملى» هرگز به قدرت و پيروزى نمى‌رسيد.
من به خاطر دارم كه «خليل ملكى» در يكى از شماره‌هاى مجله ماهانه خود كه به نام «علم و زندگى» منتشر مى‌شد، به صراحت نوشت: «اگر گلوله‌هاى خليل طهماسبى نبود و رزم‌آرا اعدام نمى‌شد، جبهه ملى هرگز به قدرت نمى‌رسيد. براى آنكه رزم‌آرا تصميم گرفته بود كه با ايجاد يك ديكتاتورى نظامى، همه اعضاى جبهه ملى را دستگير و نابود سازد».

آرى! سرانجام به دستور «حكومت دكتر مصدق» نواب صفوىهم دستگير و زندانى شد. برادران وابسته به فدائيان اسلام، يكى پس از ديگرى راهى زندان‌ها شدند و در زندان، سخت‌ترين شكنجه‌هاى روحى و جسمى را بر آنها روا داشتند. نواب صفوى، بيست ماه تمام در زندان «حكومت ملى گراها» ماند و وساطت مكرر آيت‌الله كاشانى هم در اين زمينه «دخالت در امور دولت»! تلقى شد. تا آن كه سرانجام صبر «برادران» پايان پذيرفت واختلاف ميان فدائيان و جبهه ملى، به مبارزه علنى كشيده شد و شهيد سيدعبدالحسين واحدى ـ مرد شماره دو در رهبرى فدائيان اسلام ـ به هنگامى كه نواب صفوى همچنان در زندان به سر مى‌برد، طى يك بيانيه رسمى اخطار كرد: يا نواب صفوى و برادران بايد آزاد شوند و يا مبارزه خونين آغاز خواهد شد. اما فشار بر فدائيان اسلام افزوده شد. تا سرانجام، روزنامه‌ها خبر دادند جوانى ۱۶ ساله از فدائيان اسلام به سوى دكتر فاطمى ـ وزير خارجه دكتر مصدق ـ تيراندازى كرده و او را زخمى نموده است.

روزنامه‌ها نوشتند كه بر روى سلاح او شعارهاى زير نوشته شده بود: «آزادى رهبر قهرمان نواب صفوى»، «زنده باد اسلام»، «اسلام برتر از همه چيز» و: «نه روس، نه آمريكا، نه انگليس»!

پيمان بغداد

… مبارزه فدائيان اسلام بر ضد حكومت خائن و غاصب در ايران پس از كودتاى ۲۸ مرداد هم ادامه يافت تا اينكه «حسين علاء» به حكومت رسيد و كوشش خود را براى پيوند دادن ايران به پيمان استعمارى بغداد آغاز نمود. در اين هنگام نواب صفوى اعلام داشت: اسلام، دوستى و هم‌پيمانى با دشمنان اسلام، به ويژه يهود و نصارى را تحريم مى‌كند.[۵] ولى دولت علاء به اين اخطار اهميتى نداد. درست يك روز پيش از حركت وى به سوى بغداد براى امضاى قرارداد ننگين، مورد اصابت گلوله‌هاى يك فدائى اسلام به نام «مظفرعلى ذوالقدر» قرار گرفت. در كفنى كه او پوشيده بود، اين شعارها ديده مى‌شد: «اسلام برتر از همه چيز» «هرگونه پيمان استعمارى ملغى بايد گردد» و: «نه روس، نه انگليس، نه آمريكا».

بعد از اين حادثه، رهبرى و اعضاء فدائيان اسلام دستگير شدند و دادگاه نظامى آنان را به عنوان «تروريست»! محاكمه كرد و گروهى از آنان از جمله: سيد مجتبى نواب صفوى، سيد محمد واحدى، خليل طهماسبى و  مظفرعلى ذوالقدر به شهادت رسيدند و گروهى ديگر از جمله، سيد هادى نواب صفوى، اصغر عمرى، على بهارى و احمد تهرانى و… به زندان‌هاى طويل‌المدت محكوم شدند.

شهيد سيد عبدالحسين واحدى هم پيش از اين توسط ژنرال خائن، تيمور بختيار به شهادت رسيده بود و پس از آن هم مهدى عبدخدايى، كه فرزند يكى از علماى بزرگ اسلامى است و مدت‌ها مخفى بود، دستگير و به زندان و تبعيد محكوم‌‌گرديد.

 

ادامه دارد …

منبع: سایت iscq.ir


[۱]- شهيد نواب صفوى و مبارزه وى بر ضد استعمار
[۲]- نماز جمعه اواخر ديماه ۱۳۶۵٫
[۳]- يكى از همراهان امام خمينى در ايام اقامت امام در پاريس نقل كرد: يك روز به امام گفتم: اگر ملّتى از مبارزه و قيام عليه رژيم ستمشاهى خسته شده بود، چه بايد كرد؟ امام با اطمينان و آرامش هميشگى خود گفت: اگر چنين چيزى باشد، شش ماه استراحت مى‌كند و دوباره شروع به قيام مى‌كند.
[۴]-  مجله «المسلمون» چاپ دمشق، شماره اول، سال پنجم. (ظاهراً شعر، مضمون يكى از اشعار حافظ است.)
[۵]- آيه نفى سبيل.