تاریخچه فمنیسم و زمینه‌های شکل‌گیری آن


در يک تعريف مشهور، فمينيسم، «انتقادي کلي از روابط اجتماعي مربوط به سلطه‌جويي و سلطه‌پذيري جنسي» يا «مخالفت با هرگونه تبعيض اجتماعي، شخصي يا اقتصادي است که زنان به علت جنسيت خود، از آن رنج مي‌برند». بنابر‌اين، جوهر فمينيسم «کسب ارزش برابر با مردان، از لحاظ دارا بودن طبيعت مشترک به عنوان شخصي آزاد»است.



 



فمينيسم يکي ديگر از جريانات فکري ـ فرهنگي موجود در جهان است که در کشور ايران نيز تأثير‌گذار بوده و عده‌اي را به خود جذب کرده است. فمينيسم[۱] از ريشه فمينين[۲] به معناي «مادينه»، «زنانه» و «زن‌آسا» است اما چون هنوز مراحل آغازين شکل‌گيري فکري و سياسي خود را طي مي‌کند، تعريف مورد اتفاقي از آن موجود نيست. در يک تعريف مشهور، فمينيسم، «انتقادي کلي از روابط اجتماعي مربوط به سلطه‌جويي و سلطه‌پذيري جنسي» يا «مخالفت با هرگونه تبعيض اجتماعي، شخصي يا اقتصادي است که زنان به علت جنسيت خود، از آن رنج مي‌برند».[۳] بنابر‌اين، جوهر فمينيسم «کسب ارزش برابر با مردان، از لحاظ دارا بودن طبيعت مشترک به عنوان شخصي آزاد»[۴] است.

اما در کشور ايران،‌ اين اصطلاح، براي بيان دو منظور به کار مي‌رود:

اول: نظريه‌‏اى كه معتقد است زنان بايد در تمامى جنبه‌‏هاى سياسى، اقتصادى و اجتماعى، به فرصت‏‌ها و امكانات برابر با مردان دست پيدا كنند. در فارسى، فمينيسم به اين معنى را به: «زن آزادخواهى»، «زن‏گرايى»، «زن‏باورى» و «زنانه‏نگرى» معنى كرده‏اند.

دوم: جنبش‏‌هاى اجتماعى كه جهت نهادينه كردن باورهاى مذكور در معنى اول كوشش مى‏كنند. در فارسى، فمينيسم بدين معنا را به «نهضت آزادى زنان» يا «نهضت زنان» معنى كرده‏اند.

زمينه‌هاي شکل‌گيري فمينيسم

تفکر فمينيسم، بدون زمينه شکل نگرفته، بلکه عوامل متعددي در شکل‌گيري آن نقش داشته‌اند. مهم‌ترين عوامل و زمينه‌هاي شکل‌گيري اين تفکر را بايد در امور زير جستجو کرد:

ظلم برخي از مردان نسبت به زنان

با وجود آن‌که زنان، نيمي ‌از جامعه بشري را تشکيل مي‌دهند اما در بسياري از جوامع، بسياري از زنان، پيوسته در معرض ستم بسياري از مردان قرار داشته‌اند. در نظر مردانِ بسياري در طول تاريخ، «زن» انسان يا انسان کامل به حساب نمي‌آمد. در ‌اين‌گونه جوامع، فلسفه وجود زن، يکي «وسيله‌اي براي ارضاء غرائز حيواني مرد» و ديگري «يک وسيله‌ي کار در اختيار مرد» بوده است.‌ اين مسأله به خصوص در جوامعي که کمتر به دين پاي‌بند بوده‌اند، بيشتر خودنمايي کرده است. اوج اين ظلم و ستم را در همه دوران تاريخِ غرب مي‌توان مشاهده کرد، حتي همين امروز که غربيان خود را داعيه‌دار فمينيسم و آزادي و حقوق زن مي‌دانند، به جرأت مي‌توان گفت زن در غرب از بدبخت‌ترين موجودات است.

ناديده گرفتن حقوق زنان

زن به حکم‌ اين‌که انسان است، داراي حقوقي است. اين حقوق به خصوص در اديان آسماني که گرفتار تحريف نشده‌اند، به خوبي نمايان است. در شريعت اسلام حقوق بسياري براي زن تشريع شده است اما در جوامع مدعي دين‌داري، حتي در جوامع مدعي مسلماني، معمولاً حقوق زن ناديده گرفته شده است. براي مثال، امروزه بسياري زنان کارمند و صاحب شغل را مي‌شناسيم که دست‌مزد آنان از جانب شوهر تصاحب مي‌شود.

در جامعه‌اي که زن انسان به حساب نيايد، يا مورد ظلم و ستم قرار گيرد، يا حقوق او ناديده گرفته شود، تا حدودي طبيعي است که تفکري شکل بگيرد که زن را موجود برتر و مرد را سبب بدبختي و گرفتاري او معرفي کند.

آزادي‌طلبي زنان

يکي ديگر از زمينه‌هايي که منجر به شکل‌گيري تفکر فمينيسم گرديد، ميل زنان به آزادي بود. اين آزادي ممکن است معنايي معقول داشته باشد و به معناي «رهايي از قيود خواسته‌هاي نامعقول مردان» باشد، هم‌چنان که ممکن است، معنايي نامعقول داشته باشد و به دنبال «آزادي از قيد دين و اخلاق»، «روابط جنسي آزاد» و يا «هم‌جنس‌گرايي زنانه» باشد. معناي دوم آزادي، پيامد طبيعي هدونيسم و لذت‌گرايي مادي است که خود ثمره فرهنگ اروپايي بعد از رنسانس است.

تعصب زنان

ديگر زمينه تفکر فمينيسم را بايد در برانگيخته شدن تعصب زنان جستجو کرد.

به گفته يک متفکر غربي:

[پيدايش] نهضت آزادي زنان، افشاگر يک «بسيج تعصب» بود که به طور سنتي در درون يک تئوري سياسي عمل مي‌کرد.[۵]

مقصر اصلي در پيدايش دو زمينه اول؛ يعني ظلم و ستم به زنان و ناديده گرفتن حقوق آنان را بايد مردان دانست اما دو زمينه ديگر را نمي‌توان به مردان منتسب دانست، بلکه اين فرهنگ جديد غربي بود که زمينه‌ساز اين تفکر گرديد. دست به دست دادن اين زمينه‌ها و عوامل، به شکل‌گيري تفکري انجاميد که باعث شد زنان عليه مردان بشورند و در برخي از گرايش‌هاي تند به کشتار جمعي مردان[۶] معتقد گردند.

تاريخچه فمينيسم

بعضي با استناد به نوشته تخيلي کريستينا دوپيزان تحت عنوان «شهر بانوان»، خواسته‌اند سابقه تاريخي فمينيسم را به قرون وسطي و سال ۱۴۰۵ ميلادي برگردانند اما صحيح‌ترين نقطه شروع فمينيسم، سده نوزدهم و مشخصاً از سال ۱۸۴۸ميلادي است؛ زيرا تا اين زمان، تقسيمات جنسيتي به‌ندرت از حيث سياسي چشمگير يا مهم تلقي مي‌شد و نقش‌هاي زنان و مردان، طبيعي تلقي مي‌شد؛ زنان به لحاط زيست‌شناختي، درخور يک حيات خانگي و خانوادگي و مردان نيز درخور کارهاي بيرون خانه تلقي مي‌شدند. البته گاهي عقايدي مخالف وجود داشت اما کمتر طرفداري داشت اما از قرن نوزدهم بود که يک جنبش سازمان‌يافته از زنان به وجود آمد. نقطه آغاز فمينيسم را مي‌توان در کنوانسيون معروف آبشار سِنِکا[۷] دانست که در ۱۸۴۸ برگزار شد و نشانگر تولد نهضت حقوق زنان در آمريکا بود.[۸]

دوره‌ها يا امواج فمينيسم

براي فمينيسم سه دوره يا سه موج ذکر کرده‌اند:

موج اول: شروع جنبش فمينيستي

اين دوره از سال ۱۸۴۸ شروع مي‌شود. نخستين متن مهم اين نهضت، کتاب «اثبات حقوق زن» اثر ماري وُلستون کرافت (۱۷۵۹-۱۷۹۷) نظريه‌پرداز و عضو برجسته جنبش آزادي زنان در بريتانيا است. وي بيان مي‌کند، زنان حق بهره‌مندي از همان حقوق و امتيازات مردان را دارند، با اين استدلال که زنان نيز «افراد بشر» محسوب مي‌شوند. به گفته ميريام کرام نيک: «ماري ولستون کرافت، نخستين فمينيست بزرگ بود و کتاب اثبات حقوق زن… به منزله اعلاميه استقلال فمينيستي است.»[۹]

وُلستون کرافت مدعي شد که اگر زنان به تحصيلات دست يابند و به نوبه خود مخلوقاتي صاحب عقل به شمار آيند، موضوع «تفاوت جنسيتي» اهميت خود را در حيات سياسي و اجتماعي از دست خواهند داد…. از اين رو، زنان بايد حق بهره‌مندي از حقوق و آزادي‌هايي را داشته باشند که مردان از آن بهره‌مند مي‌باشند، به‌ويژه حق رأي براي زنان[۱۰] که هدف اصلي را تشکيل مي‌داد؛ زيرا‌ اين باور وجود داشت که اگر زنان بتوانند رأي بدهند، ساير شکل‌هاي تبعيض يا تعصب جنسيتي به سرعت محو خواهند شد.

موج اول عمدتاً در پي امور زير بود:

  1. دستيابى زنان به كارآموزى؛
  2. آموزش و كار، بهبود وضعيت زنان متأهل در قوانين؛
  3. حق برابر با مردان، براى طلاق و متاركه قانونى؛
  4. حق رأى براى زنان و مسايل پيرامون ويژگى جنسي.

موج اول نهضت آزادي زنان با دستيابي به حق رأي براي زنان که در سال ۱۹۳۸ در نيوزيلند عرضه شد، به پايان رسيد.[۱۱] از اين تاريخ تا سال ۱۹۶۰ بسياري از نويسندگان فمينيست، به جز فعاليت براي صلح‌خواهي، دوره‌اي وقفه و سکوت را از سر گذراندند. «رکود بزرگ» و دوره‌هاي دو جنگ جهاني، بسياري از توجه و انرژي زنان را به خود جلب کرد.

موج دوم: گسترش مفهومي و شدت يافتن رويکرد فمينيستي

موج دوم از دهه ۱۹۶۰ شروع شد. سيمون دوبووار (۱۹۰۶-۱۹۸۶) داستان نويس، نمايشنامه‌نويس و منتقد اجتماعي فرانسوي، کتاب «جنس دوم»[۱۲] را نوشت که در ۱۹۵۲ انتشار يافت و سپس در ۱۹۶۱ به کتابي پرفروش تبديل شد. اين کتاب راهگشاي موج دوم فمينيسم شد.

انتشار اثر بِتي فريدان[۱۳] (۱۹۲۱-۲۰۰۶م.) به نام «زن فريب‌خورده»، در سال ۱۹۶۵ نيز کمک بزرگي کرد تا تفکر اين جنبش، شکل تازه‌اي به خود بگيرد. فريدان در صدد کشف آن چيزي برآمد که آن را «يک مشکل بدون نام» مي‌ناميد؛ يعني ناکامي ‌و بدبختي که بسياري از زنان، در اثر محدود شدن به نقش‌هاي خانم خانه‌دار و مادر تجربه کردند. موج دوم آزادي زنان، اعتراف کرد که دستيابي به حقوق سياسي و قانوني، «مسأله زنان» را حل نکرده است.

در بريتانيا آثار جوليت ميچل و به‌ويژه ژرمن گرير، فمينيسم را به مفهومي رايج بدل کردند. به‌علاوه نگرش‌ها درباره زناشويي، طلاق و کار زنان در حال تغيير بود. اکنون زنان به تدريج از لحاظ مالي، اجتماعي و اخلاقي در نهادهايي نظير خانواده مستقل‌تر شده بودند… به ويژه در آمريکا، غير از انجمن‌هاي مشهور و نهادينه‌تري نظير «سازمان ملي زنان»، انفجاري واقعي در گروه‌هاي زنان در اواخر دهه ۱۹۶۰ و اويل ۱۹۷۰ رخ داد.[۱۴] اما فمينيست‌ها به اين اندازه راضي نشده و «در واقع، عقايد و استدلال‌هاي نهضت آزادي زنان به گونه‌اي فزآينده حالت افراطي و گاهي انقلابي را به خود گرفت. کتاب‌هايي مانند «سياست جنسي» اثر کِيت ميلِت[۱۵] (۱۹۷۰) و «خواجه زن» اثر جرماين گريير[۱۶] (۱۹۷۰) از مرزهاي آن‌چه که پيشتر سياسي به شمار آمده بودند، فراتر رفت و به جنبه‌هاي شخصي، رواني و جسمي ظلم به زنان پرداخت.»[۱۷]

هدف موج دوم نهضت آزادي زنان، صرفاً رهايي سياسي نبود، بلکه «نجات زنان» بود، و اين هدف در عقايد «نهضت رهايي‌بخش زنان» رو به رشد، بازتاب يافت. دستيابي به چنين هدفي، فقط از راه اصلاحات سياسي يا تغييرات قانوني امکان‌پذير نبود، بلکه، به گفته هواداران نوين نهضت آزادي زنان، نياز به يک فرايند ريشه‌اي و شايد انقلابي، از تحول اجتماعي داشت.[۱۸]

موج سوم: مبارزه با افراطي‌گرايي فمينيستي و اعاده ارزش‌هاي خانوادگي

افراط‌گرايي موج دوم، يکي از مهم‌ترين عوامل زمينه‌ساز موج سوم شد. حمله فمينيست‌هاي موج دوم، به خانواده و همه ارزش‌هاي پدرسالارانه، سبب شد تا دهه ۱۹۸۰ شاهد رستاخيز «راست جديد» در اروپا و آمريکا و تأکيد مجدد بر اهميت خانواده پدرسالارانه سنّتي، حملات به قانون سقط جنين و حقوق مدني نيز باشد. زيرا آثار سوء افراط در حركت‌هاى زن‌مدارانه، بيش از همه دامان زن را گرفت و خشونت روز افزون در محيط خانواده و محيط كار و عدم امنيت جنسى، از آثار دوره پيش بود.

دولت‌هاي تاچر و ريگان در دهه ۱۹۸۰، آشکارا با اين نهضت ستيز کردند و خواستار اعاده «ارزش‌هاي خانوادگي» شدند و بر نقش سنتي زنان، به عنوان مادر خانه و خانم خانه‌دار تأکيد کردند. «راست نو» کوشيده است تا ارزش‌ها و عقايد پدرسالارانه «هواداري از خانواده» را از نو عنوان کند، نه‌تنها به اين دليل که اين ارزش‌ها طبيعي مي‌باشند، بلکه هم‌چنين به اين خاطر که تضميني براي نظم و ثبات اخلاقي هستند.[۱۹] البته موج سوم نيز در موارد زيادي نيز همان حملات افراطي به مردسالاري را حفظ کرده است.

مکتب‌هاي فمينيسم

فمينيسم سه مکتب اصلي دارد که آموزه‌هاي هر يک، اختلافات زيادي با ديگري دارد. «فمينيسم ليبرال»، «فمينيسم مارکسيستي‌ـ سوسياليستي» و «فمينيسم راديکال»، سه مکتب اصلي اين تفکر هستند اما اين تفکر شاخه‌هاي ديگري نيز دارد که ذيل هيچ يک از‌ اين سه مکتب جاي نمي‌گيرد. «فمينيسم پست مدرنيسم»، «فمينيست‌هاي سياه»، «فمينيست‌هاي آنارشيست» و «اکوفمينيسم» نيز گرايش‌هاي ديگري از اين تفکر هستند.

– فمينيسم ليبرال، اصل را بر آزادى عملكردها، لذت‏جويى و رضايت خودمحورانه قرار مى‏دهد و چون نقش مادرى و همسرى را محدودكننده تمايلات افراد خانواده مى‏داند، نسبت به آن‏ها بدبين است.

– فمينيسم ماركسيستى‌ـ سوسياليستي، سبب اسارت زن را در مالكيت خصوصى و نظام اقتصادى سرمايه‏دارى مى‏داند كه تنها با تغيير آن‌ها، زن از اسارت آزاد مى‏شود.

– فمينيسم راديكال، تندترين گرايش فمينيستى، معتقد است در ميان تبعيض‏ها و ستم‏هاى قومى، نژادى، طبقاتى، مذهبى و جنسيتى، بنيادى‏ترين ستم، همين ستم جنسيتى است.

– فمينيسم پست مدرن و پساساختارگرا به شاخص زبان توجه زيادي دارد. نگراني آن در درجه نخست، ساخت‌شکني زبان و متون موجود است. زبان، سلاح نيرومندي براي کاستن از تأثير قدرت زنان تلقي مي‌شود و مردسالاري را بر تمام قلمرو فرهنگ و ادبيات حاکم کرده است.[۲۰]

– فمينيسم سياه، يک جريان فمينيستي نسبتا متأخر است و بيان مي‌دارد زن سفيدپوست تنها ستم بين زن و مرد را تحمل مي‌کند؛ در حالي‌که زن سياه‌پوست هم ستم طبقاتي را تحمل مي‌کند، هم ستم نژادي و هم ستم جنسيتي را. بنابراين زنان سياه‌پوست نمي‌توانند دنباله‌رو جريان فمينيستي تحت سلطه زنان سفيدپوست باشند.

– فمينيسم آنارشيسم، نافي اقتدار مردانه و بدان معني است که زنان، خود عهده‌دار مسائل خويشند. در مسائل خصوصي، به طور شخصي و در مسائلي که با زنان ديگر مرتبط است، با همکاري ديگر زنان تصميم مي‌گيرند. در باب موضوعات مربوط به هر دو جنس، نيز زنان و مردان بايد در جايگاهي برابر، تصميم‌گيرنده باشند. بدن زن، موضوعي شخصي و موضوعاتي مانند بارداري و زايمان، مرتبط با زنان ديگر است. بر اين اساس، بايد عليه هر گونه «سلطه مردانه»، «گرايش‌هاي کنترل و مالکيت بر زنان» و «قوانين زن‌ستيز» به صورت فردي و جمعي، به نفع استقلال و خودمختاري اقتصادي و اجتماعي زنان مبارزه نمود.

– اکوفمينيسم، معتقد است، نظام مردسالاري، توأم با انهدام و آلودگي زمين بوده است، حال آن‌که زنان همواره نسبت به طبيعت و زمين، احساس نگراني و مسئوليت مي‌کرده‌اند.[۲۱]

اخيراً گرايش ديگري نيز به نام «فمينيسم مدني» مطرح شده و به دنبال آن است که خانواده باقي بماند ولي زن و مرد در آن نقشي مساوي داشته باشند؛ زندگي زنان به هيج‌وجه با پرورش کودکان مختل نشود و تمايل به جنس مخالف، به عنوان يک هنجار تلقي شود.

فمينيسم اسلامي

در جهان اسلام نيز گروهى از زنان و مردان روشنفكر در قالب اين جنبش بروز و ظهور داشته‏اند و گرايش ديگرى را در فمينيسم ايجاد كرده‏اند كه به «فمينيسم اسلامى» مشهور شده است. اين گرايش به دنبال تلفيق بين اسلام و فمينيسم است و بيان مي‌دارد، مى‏توان از فمينيسم، نسخه‏اى بومى و متناسب با عقايد دينى ارائه داد. غافل از اين‌كه بين اسلام و فمينيسم به قدري ناسازگارى مبنايى وجود دارد كه اين اصطلاح، پارادوكسيكال و متناقض‏نما به نظر مى‏رسد.

 

گرچه فمينيسم، حركتى در اعتراض به تبعيض‏هاى ناروا نسبت به زنان بود، ولى به لحاظ تأثير شديد از فلسفه ليبرالى از يكسو و افراط در شعارهايش از سوى ديگر، پيامدها و عواقب وخيمى را به دنبال داشت و موجب فروپاشى نظام خانواده، شيوع فساد جنسى، تحقير نقش مادرى، دامن زدن به تقابل بين زن و مرد و از همه مهمتر، موجب بردگى و اسارت زن به شكل جديدى شد كه هر يك از اين پيامدها، خود سلسله پيامدهاى ديگرى را به دنبال داشت.[۲۲] اين پيامدها به قدرى ناخوشايند است كه برخى از سردمداران نهضت آزادى زنان را نيز دچار حيرت كرده و آنان را وادار نموده است كه اعتراف كنند: «ممكن است زنان، امروزه به آزادى و برابرى رسيده باشند وليكن هيچ‌گاه به اين فلاكت و بدبختى نبوده‏اند» و به گفته مونا شارن، نويسنده آمريكايى:

آزادى زنان براى افزايش درآمد، سيگار ويژه زنان، حق انتخاب براى تنها زيستن و تشكيل خانواده يك نفره، ايجاد مراكز بحران تجاوز، اعتبارات فردى، عشق آزاد و زنان متخصص بيمارى‏هاى زنان را به ارمغان آورد وليكن در ازاى آن، چيزى را به غارت برده كه خوشبختى بسيارى از زنان در گروي آن است و آن وجود همسر و خانواده است.[۲۳]

 

 


[۱] . Feminis

[۲] . Feminine

[۳]. اندرو وينسنت، ‌ايدئولوژي‌هاي مدرن سياسي، ترجمه مرتضي ثاقب‌فر، چ۳، تهران، ققنوس، ۱۳۹۲، ص۲۴۶٫

[۴]. همان.

[۵]. اندرو هي وود، درآمدي بر‌ايدئولوژي‌هاي سياسي: از ليبراليسم تا بنيادگرايي ديني، ترجمه محمد رفيعي مهرآبادي، چاپ اول، [براي] دفتر مطالعات سياسي و بين‌المللي، تهران، وزارت امور خارجه، مرکز چاپ و انتشارات، ۱۳۷۹ش، ص۴۱۰٫

[۶]. اندرو وينسنت، پيشين، ص۲۸۷٫

[۷]. سنکا نام روستايي در غرب نيويورک است که آبشار واقع در کنار آن را (Seneca Falls) مي‌خوانند.

[۸]. اندرو هي وود، پيشين، ص۴۱۲٫

[۹]. اندرو وينسنت،‌ پيشين، ص۲۴۹٫

[۱۰]. اندرو هي وود، پيشين، ص۴۲۸٫

[۱۱]. همان، ص۴۱۲٫

[۱۲]. The Secand Sex.

[۱۳]. بتي فريدان که گاهي او را به عنوان «مادر» آزادي زنان به شمار مي‌آورند، متولد ۱۹۲۱ و هوادار جنبش آزادي زنان و فعال سياسي آمريکايي است.

[۱۴]. اندرو وينسنت، پيشين، ص۲۵۲٫

[۱۵]. Kate Millet

[۱۶]. Germaine Greer

[۱۷]. اندرو هي وود، پيشين، ص۴۱۲٫

[۱۸]. همان، ص۴۱۳٫

[۱۹]. اندرو هي وود، پيشين، ص۴۴۵ و ۴۴۶٫

[۲۰]. اندرو وينسنت، پيشين، ص۲۸۸٫

[۲۱]. اندرو وينسنت، پيشين، ۲۵۴٫

[۲۲]. ر. ك: عبدالرسول بيات و ديگران؛ فرهنگ واژه‏ها، چاپ دوم؛ قم، مؤسسه انديشه و فرهنگ دينى، ۱۳۸۱ ه. ش، ص ۴۲۳ تا ۴۳۶٫

[۲۳]. به نقل‏از: مرضيه صديقى، «نگاهى‏به روند جهانى جنبش‏ زنان و موقعيت‏زن در جمهورى‏اسلامى ايران»؛ فصلنامه كتاب نقد، شماره۱۲، پاييز۱۳۷۸، ص ۶۹٫