تقابل جریان نو اندیشی در حوزه با منورالفکرهای نفوذی


شاید از آن روزی که مشروطیت در ایران رونق می گرفت پروژه روشنفکری دینی نیز ریشه می دواند. افراد منورالفکری که در سازگاری دین و مدرنیته تلاش می کردند تا جامعه ایران که میان این دو مقوله گاهی سازگار و گاهی ناسازگار بوده است را با طرح مباحثی متناسب با مقتضیات روز از سردرگمی فکری در این موضوعات برهانند.اما زماني كه قرار است اين نوگرايي و نوطلبي در حوزة علم و معرفت، به‌ويژه در قلمرو دين و دين‌پژوهي، در قالب نوانديشي و نوآوري بروز و ظهور يابد، مسئله شكل حادتر و دقيق‌تري به خود گرفته، از اهميت بيشتري برخوردار مي‌گردد.



 


نواندیشی دینی پیشینه ای تاریخی به قدمت یک قرن!

اسباط- روشن‌فکری دینی چیست؟ مروجان نواندیشی دینی در فضای امروز حوزه علمیه چه کسانی هستند؟

– واژه روشن‌فکری دینی مشترک لفظی است؛ در دوران قاجار این واژه با نام منورالفکر وارد شده و دارای بار منفی است؛ الان از آن به دگراندیشان تعبیر می‌کنند و در مواقعی روشن‌فکر، کسی است که خواهان تحول و دگرگونی در ساختار محتوایی و شکلی حوزه است؛ روشن‌فکری مشترک لفظی است تا اینکه در سخن متوجه منظور شویم؛ حیطه و ورود روشن‌فکری از هر دو نوع یعنی دگراندیشان و کسانی که خواهان تحول در ساختار و محتوای هستند به همین حوزه‌های علمیه بوده است.

اگر منظور شما از روشن‌فکری دینی، ایجاد تحول در حوزه‌های علمیه باشد، رهبر معظم انقلاب هم خواهان ایجاد تحول در این حوزه ها هستند، در ورود به این بحث باید تعاریفی بیان شود که لطفاً شما منظورتان را بفرمایید تا من ادامه دهم.

اسباط- ما بیشتر جریانهای فکری رو داریم دنبال می کنیم؛ منظور ما افرادی هستند که در دوران مشروطیت و شاه دارای عقبه‌ای هستند؛ جریان منفعل در مقابل تفکرات و ایدئولوژی غرب که اسم روشن‌فکر یا تجدد‌گرا را در طول تاریخ برای خود برگزیده‌اند.

– این معنای دیگری از روشن‌فکری است که بیان می‌کنید؛ این‌ها همان غرب‌گرایانی هستند که به نوعی دگر اندیش هستند ولی سبقه حوزوی دارند؛ این روشن‌فکری دارای بار منفی نیست بلکه بار مثبت دارد؛ من آقای مصباح یزدی را یک روشن‌فکر می‌دانم؛ رهبر معظم انقلاب سرآمد روشن‌فکرها هستند؛ ذهنیت من از روشن‌فکری در حوزه این افراد هستند؛ اگر منظورتان آن روشن‌فکری است که بار منفی دارد و از دوران مشروطه آغاز شده است و با تقی‌زاده و مانند او پر رنگ شد، این‌ها متفاوت از دیگران هستند؛

اسباط- امروز جریانات فکری در حوزه علمیه به چند گروه تقسیم می‌شود؟

– تحول‌گراها دو دسته هستند؛ یک عده معتقدند با تقیّد به محتوای اصلی، حوزه باید متحول شود و عده‌ای به طور کلی با اصل، ساختار و محتوای این حوزه مشکل دارند، شاید عده دوم در قالب غرب‌گرایان قرار بگیرند؛ این افراد غرب‌گرا هم به دو دسته تقسیم می‌شوند؛ یک گروه با اصل دین مقابله می‌کنند، دین را زمینی و عرفی معنا می‌دانند و هیچگونه سبقه آسمانی برای آن قائل نیستند که سکولار هستند؛ گروه دیگر که به دین سبقه آسمانی می‌دهند و تا درس خارج هم در حوزه‌های علمیه پیش رفتند که باز به دو دسته تقسیم می‌شوند؛ افرادی مانند آقای ملکیان روشن‌فکرانی ایمان‌گرا هستند و افرادی مانند آقای سروش تجربه‌گرا هستند.

ذهنیت سروش بر اساس پوپر و شخصیت علمی ملکیان بر اساس ایمان‌گرایی کرکربورک شکل می‌گیرد، ملکیان به نوعی معتقد به عرفان بودیسم است؛ این‌ها هر چند در حوزه بوده‌اند و در بستر آن رشد کرده‌اند اما به آن اعتقادی ندارند حتی به اینکه ساختار باید اسلامی، حوزوی و دینی باشد اعتقادی ندارند؛

اما روشن‌فکرانی که آن‌ها را مثبت می‌دانیم معتقد هستند و اعتقاد دارند که دین باید حضور داشته باشد، سنتی فکر نمی‌کنند؛ این‌ها معتقدند که دین و محتوای آن باید حفظ شود اما ساختار باید تغییر کند و تأکید آن‌ها بر بحث‌های عملیاتی در این زمینه است؛ بحث این‌ها شکلی و صوری نیست بلکه کنشی است؛ این خط را می‌توان در مطالبات مقام معظم رهبری پیگیری کرد.

این افراد بر این باورند که علومی مانند فلسفه باید عملیاتی شود؛ به نوعی بحث از روش‌شناسی و متدشناسی است؛ یعنی متد حوزه را نمی‌پذیرند و قائل به تغییر آن هستند؛ سرآمد این افراد را می‌توان شخص مقام معظم انقلاب دانست؛ این شاخه از روشن‌فکران هم شکل‌های متعددی دارند؛ فردی مانند آقای اکبرنژاد الگوی جدیدی ارائه می‌دهد، افرادی مانند آقای میرباقری الگویی دیگر ارائه می‌کنند؛ بنابراین روش‌های این افراد متفاوت است و گاهی محتوای الگوهایشان هم متفاوت است.

روش دیگر سنتی است؛ این‌ها خیلی قائل به تحول نیستند و معتقدند باید به همان روش فقه و اصول پیش برویم؛ برخی از این سنت‌گراها دچار افراط و برخی دچار تفریط هستند؛ برخی از این افراد به جای رسائل حلقات را پیشنهاد می‌دهند؛ خیلی از این افراد خواهان ادامه همان روش‌های سنتی هستند و برخی روش‌های استنباط پیشین را بی فایده می‌دانند؛ آن‌ها روش استنباط احکام شرعی را برای بیان فقه‌الاجتماع، فقه الحکومه و فقه التربیه غیر عملیاتی می‌دانند.

مطالبات مقام معظم رهبری از نوعی آمیختگی با فلسفه و مبانی فکری برخوردار است که فرد باید فلسفه را بداند تا آن را عملیاتی کند؛ البته با روش خاصی که تا به حال جواب نداده است؛ برخی معتقد هستند که اصول، روش استنباط است، اما تا به حال دیده نشده است که مجتهدی در احکام اجتماعی نظر یا الگویی ارائه کرده باشد؛ البته صحبت‌های پراکنده‌ای از آقایان اراکی، اکبرنژاد و دیگران هست اما مطلبی که بتواند جریان‌ساز باشد وجود ندارد.

اسباط- برای جریان‌سازی در این زمینه آیا باید بیشتر به فلسفه پرداخته شود؟

– پرداختن به فلسفه مبنای کار است؛ ایجاد تحول در فقه‌های مضاف در حوزه علمیه، یعنی خروج از فقه العباده یا فقه الطهاره و مانند آن‌ها و ایجاد انفجار در ابواب فقه که باعث به وجود آمدن فقه‌الاقتصاد، فقه‌الحقوق، فقه‌الحکومه، فقه التربیه و مانند این‌ها شود نیازمند یک مبنای فکری است؛ اندیشه اساسی این مبنای فکری، سیر معرفت‌شناسی، هستی‌شناسی و خدا شناسی است؛ این‌ها برای فلسفه‌های مضاف مبنا می‌شود و وقتی این فلسفه‌های مضاف شکل گرفت می‌توانیم به آن‌ها بپردازیم.

هرچند اسلام درباره اقتصاد مطالبی دارد اما آدام اسمیت، مارکس، انگل نیز حرف‌هایی دارند؛ کسی که قصد دارد فقه‌الاقتصاد کار کند باید این‌ها را بداند؛ بعضی از این‌ها تجربی است که باید به دست بیاورند و بعضی نظری و تئوری است که باید با استناد به آیات و روایات استنباط شوند؛ آنجا تجربه و عقل نقش دارد؛ روش‌های علوم سخت افزاری تمدن نوین اسلامی، مانند اقتصاد باید ترکیبی از روش‌های تجربی، عقلی و نقلی باشد؛ برای پیاده کردن این روش‌ها، روش‌شناسی باید بر مبنای هستی‌شناسی، معرفت‌شناسی و خدا شناسی باشد. البته باید به انسان شناسی و برخی مسائل دیگر هم توجه کرد.

ازاین‌رو فردی که به فقه‌الاقتصاد، فقه‌الحقوق، فقه‌الحکومه و مانند این‌ها وارد می‌شود باید حرف‌های دیگران و مبادی تصور تصدیق علم را بداند؛ بعد از آن وارد روش‌های تجربی که آن‌ها به دست آورده‌اند شود، روش‌های نقلی و عقلی را به کار بگیرد؛ برای نمونه من که چند سالی فقه‌الاقتصاد آقای اراکی رفته‌ام می‌دانم که یک روش را نمی‌توان در روایات به کار گرفت؛ بعضی اوقات روش باید تجربی باشد؛ برای مثال آقای اراکی در خرید از کاروانی که با حد فاصلی از شهر حضور دارد مسائلی را از روش نقلی مطرح می‌کردند که استنباط آن‌ها سخت است؛ یا بحث‌های خاصی که در عرضه و تقاضا در اسلام وجود دارد دارای قوانین خاصی است که باید از روش‌های عقلی و نقلی استنباط شود؛ به این روش‌شناسی کمتر در حوزه پرداخته شده است.

در بحث دگر اندیشی در حوزه، مؤسسه‌ای که با هدف عرفی شدن و زمینی شدن دین ثبت شده باشد، سراغ ندارم؛ اما جریاناتی وجود دارند که سبقه سیاسی پیدا کرده‌اند؛ افرادی مانند آقایان قابل، میبدی، کدیور و مانند این‌ها، به این جریان معتقدند

 

 

اسباط- آیت الله موسوی اردبیلی را چطور می‌بینید؟

– با دانشگاه مفید ارتباط دارم؛ دانشگاه مفید برای این جریان تأسیس نشد بلکه دانشگاهی غیر انتفاعی بود که کم‌کم سمت و سو پیدا کرد؛ به عبارت دیگر آقای اردبیلی از ابتدا با این نیت کار را شروع نکرد؛ سال‌های اول یعنی سال‌های ۷۲ و ۷۳ اساتیدی که برای تدریس به دانشگاه مفید می‌رفتند با مؤسسه امام خمینی (ره) هماهنگ بودند؛ کسانی که در دانشگاه مفید فلسفه غرب می‌گفتند در مؤسسه هم بودند؛ حتی در سال ۷۷ که به دانشگاه مفید آمدم، آقای موسوی که الان هیأت علمی دانشگاه مفید است به مؤسسه هم می‌آمد، یعنی در هر دو مرکز کار می کرد. ازاین‌رو انگیزه ابتدایی تأسیس دانشگاه مفید این نبود که یک جریان سکولار دگراندیش باشد؛ هر چند آقای موسوی اردبیلی گرایشات مجمعی داشت.

اسباط هدف از تأسیس این دانشگاه را در سال ۶۸، ناتوانی حوزه‌های علمیه در ایجاد ارتباط بین دین و ساینتیسم دانستند و ادعا کردند که ما باید برای نیازهای جامعه تلاش کنیم؛ به نظر شما الان که نزدیک به سی سال از تأسیس آن می‌گذرد، چه مقدار از این شعار محقق شده است؟

– مشکل همان روش است، یعنی دانشگاه مفید ساینس را علم می‌داند و البته که منظور این‌ها از علم تجربه است و در ادامه انسان مجرب را عالم می‌دانند؛ فرآیند علمی این دانشگاه این است که روش تجربی را در علوم عقلی به کار می‌گیرد؛ این کار از ابتدا هدفمند نبود، اما الان دارای جهت شده است و اکنون به دنبال آن است که علوم عقلی را با روش تجربی حل کند؛ الان اساتید این دانشگاه، همگی این انتقاد را دارند؛ با تمام انحرافات و مسائل دیگر، در این جریان افتاده‌اند ولی در زمان تأسیس قصد داشتند در اسلامی‌سازی علوم نقش داشته باشند.

اسباط چطور به اینجا کشیده شد؟

– بیشتر به خاطر جهت سیاسی بود. در فلسفه تعلم و تربیت آمده است که کنش‌های ما، مانند کنش‌های علمی، اجتماعی و فردی مسبوق به بینش‌ها و گرایش‌های ما است؛ گرایش‌ها در این مورد نقش اساسی دارد، حال این گرایش‌ها سیاسی یا غیر سیاسی باشد؛ به این علت که آن‌ها به جریان و شخصیت خاصی گرایش داشتند، با بچه‌های مفید در تهران ارتباط دارم، بچه‌های خیلی متدین و خوبی هستند، این‌ها هر چند اول به دنبال اسلامی‌سازی علوم بودند اما بینش آن‌ها هم سمت و سوی همان گرایش، بویژه گرایش سیاسی را به خود گرفت.

اگر اشراف شخص آقای مصباح در مؤسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) نباشد در آنجا هم، همین اتفاق خواهد افتاد؛ آقایان سروش و ملکیان در مؤسسه امام خمینی (ره) هم ارتباط داشتند؛  این مؤسسات و مراکز مانند بدن انسان هستند، یک جسم خارجی به آن وارد می‌شود، اگر نتواند آن را هضم کند، باعث عفونت می‌شود و آن را به بیرون هدایت می‌کند؛ این افراد هم نتوانستند در مؤسسه امام خمینی (ره) بمانند و هضم شوند، بنابراین طرد شدند. این افراد  دو شخصیت دگراندیش مذهبی، آشنا با مؤسسه امام خمینی (ره) بودند؛ هرچند آقای ملکیان بیشتر و آقای سروش کمتر، ولی در مؤسسه رفت و آمد داشتند و با دیگران مرتبط بودند؛ اگر اشراف شخص آقای مصباح نباشد آن هم به این سمت و سوها کشیده می‌شود.

مؤسسات دیگری هستند که به نوعی خواهان تحول در حوزه و دایه‌دار بحث تمدن اسلامی هستند؛ برای نمونه فرهنگستان و پذیرش نسبیت توسط آن‌ها نتیجه‌ای کمتر از دگر اندیشان در حوزه نخواهد داشت؛ جریان فرهنگستان هم خیلی میمون و مبارک نیست؛ اما بحثی که شما درباره دانشگاه مفید مطرح می‌کنید متفاوت از وقایعی است که در این مؤسسات اتفاق می‌افتد.

در دانشگاه قم هم انحرافاتی وجود دارد؛ در فلسفه اخلاق آن همایش‌هایی برگزار می‌کنند که در آن‌ها اسلام را دین ضد اخلاقی می‌دانند یا حداقل اعتقاد دارند که دین اخلاقی نیست و رسماً بیان می‌کنند که برخی آموزه‌های دین اسلام با اخلاق سازگاری ندارد؛ در دانشگاه آقای جوادی آملی که استاد فلسفه اخلاق دانشگاه قم هست و هیأت امنای این دانشگاه هم زیر نظر جامعه مدرسین است این مسائل اتفاق می‌افتد؛ یعنی دانشگاه‌های ما و فکرهای طلبه‌هایی که جدیداً وارد عرصه بحث‌های علمی می‌شوند اینگونه است.

اسباط چرا روشن‌فکران دینی و کسانی که در مقابل مبانی غرب منفعل هستند به اینجا می‌رسند؟ برای مثال چه اتفاقی می‌افتد که همین دانشگاه مفید با سازمان ملل در مورد حقوق کودک پیمان‌نامه امضا می‌کند؟ مشکل کجاست؟ چرا در برخوردهای خود با علوم غرب منفعل می‌شوند؟

– یک دلیل همان مبنایی است که دانشگاه‌های ما روی اصول ابتدایی عقلی پیش نفرستند؛ برای نمونه نخست باید معرفت‌شناسی را هضم کنند، با بیان اسلام در معرفت‌شناسی آشنا شوند، بعد در هستی شناسی و بعد در خداشناسی ورود کنند؛ بعد انسان‌شناسی و بعد از آن راه‌شناسی را آشنا شوند؛ تا در نهایت بتوانند در عرصه اقتصاد کار کنند؛ یعنی مبنا، هست‌ها و بایدهای جهان‌بینی و نظام ارزشی، ایدئولوژی درست نیست؛ ایدئولوژی مکتب است و مکتب ترکیبی از هست‌ها و بایدها است؛ جهان‌بینی هست‌های ما و نظام ارزشی باید‌های ما است و ترکیب این دو مکتب و ایدئولوژی ما هستند.

دانشگاه در این مسیر درست پیش نرفته است؛ برای ورود به هر علم و هر شاخه از علوم انسانی باید ابتدا معرفت‌شناسی، هستی‌شناسی و خداشناسی را پیش ببرند؛ ساختار سختی نیست؛ چهار یا پنج مرحله است که با پانزده یا بیست واحد می‌توان این‌ها را تزریق کرد؛ البته لازم نیست که این آشنایی از راه واحد درسی باشد، بلکه شخصی که به دنبال آشنایی با علوم اسلامی است باید این‌ها را بداند و بعد از آن وارد علوم اسلامی شود.

دلیل لزوم آشنا بودن کسی که در حال خواندن اقتصاد است با معرفت‌شناسی و هستی‌شناسی این است که آدام اسمیت که لیبرالیسم را مطرح می‌کند، جان اسمارت که آن را نهادینه می‌کند، مارکس و انگل که نظریه مارکسیسم و اقتصاد سوسیالیست را مطرح می‌کنند، قبل از اقتصاددان بودن فیلسوف هستند؛ یکی از مطالبات رهبر معظم انقلاب از ما عملیاتی کردن فلسفه است که ما در آن سهل‌انگار و غرب به آن عمل می‌کند. جان اسمارت قبل از اقتصاد‌دان بودن، ویلیام جیمز قبل از روان‌شناس بودن، دورکیم قبل از جامعه‌شناس بودن فیلسوف هستند.

همه این‌ها بر مبنایی حرف می‌زنند؛ در مسیر خود درست پیش می‌روند؛ اما ما اینگونه راه را طی نمی‌کنیم؛ در دانشگاه مفید اقتصاددانان، اقتصاد آدام اسمیت را خوب فهمیده‌اند، جان اسمارت را فهمیده‌اند اما تنها اقتصاد آن را فهمیده‌اند و در زمین آن بازی می‌کنند؛ اگر انحرافی در حوزه و دانشگاه رخ داده است به مبنای آن افراد بر می‌گردد؛ در نظریات یا گرایش‌های جامعه‌شناختی با مطالعه دورکیم و آگوست‌کنت، تنها تقسیم‌بندی مراحل آن‌ها را می‌دانیم اما مبنا را هیچ وقت مطالعه نکرده‌ایم؛ اگر بخواهیم اندیشه و مبانی این‌ها را متوجه شویم باید معرفت‌شناسی، هستی‌شناسی و انسان‌شناسی آن‌ها را بخوانیم؛ برای مثال جان‌اسمارت اعتقاد دارد که در تزاحم مصالح باید روش تجربی را به کار برد، چون متأثر از فرانسیس بیکن است که تجربه و روش تجربی را در غرب نهادینه کرد و  روش تجربی را در علوم عقلی و انسانی به کار گرفت.

اسباط چی شده است که فلسفه ما به این صورت نبوده است؟

– این بخشی از کار است، بخشی از کار این است که ما مبنا را درست به کار نگرفته‌ایم؛ این کلیشه مبنایی است؛ دلیل انحراف دگراندیشان ما این است که ریشه مبنایی آن‌ها درست بر روی اسلوب خود پیش نرفت؛ دوم اینکه آن‌ها فلسفه را عملیاتی کردند اما ما این کار را انجام ندادیم؛ ما علوم را در اختیار افراد قرار می‌دهیم؛ یعنی در سطحی نیستیم که فلسفه را در اقتصاد و سیاست عملیاتی کنیم؛ فلسفه اسلامی یک نوع روش شناختی است که درست اندیشیدن را به ما می‌آموزد؛ گذشته از اینکه خودش یک علم استقلالی است اما علم عالی هم هست؛ عملیاتی نکردن فلسفه در اندیشه‌هایی مانند اقتصاد، حقوق و اخلاق باعث به وجود آمدن این معضلات شده است.

دانشگاه قم اسلام را ضد اخلاقی معرفی می‌کند چون در مسیر خود درست حرکت نکرده است؛ راه درست این بود که مبادی تصرف و تصدیق علم اخلاق را به دست بیاورد، فلسفه اخلاق را متوجه شود، با هستی‌شناسی، معرفت‌شناسی، خداشناسی و انسان‌شناسی آشنا شود؛ در نتیجه متوجه می‌شد که اسلام ضد اخلاق نمی‌شود بلکه عین اخلاق است.

از سوی دیگر غرب تقابل علم و دین را مطرح می‌کند؛ آیت‌الله جوادی آملی می‌گوید عقل و دین یا عقل و نقل را در عرض و در مقابل هم قرار می‌دهند که این درست نیست؛ عقل و نقل هست، نه عقل و دین؛ عقل و نقل در عرض هم هستند و با هم، هم‌عرضی دارند؛ عقل همان دین است و دین همان عقل است؛ آن‌ها در غرب بین عقل و دین تقابل ایجاد کرده‌اند و نتیجه گرفته‌اند؛ از دوره رنسانس به بعد هر چه با دین به تقابل بیشتری پرداختن نتایج بهتری گرفتند؛ با دیدگاه سنتی، قرون وسطایی‌ها، متحجرها، فلسفه اسکولوستیک مقابله کردند و از کنار زدن مسیحیت از عرصه علم و اجتماع به موفقیت رسیدند؛ این‌ها هم بر این باورند که با تأسی از آن‌ها اگر بخواهند به موفقیت برسند باید همین کار را انجام دهند.

 

 

– پس نفوذی در بین ما رخ داده است که اینقدر بحث تقابل عقل و دین را مطرح می‌کنند.

– می‌گویند که رشد غرب از آنجا آغاز شد که کلیسا را تنها در عرصه فرد و خدا جایز دانستند و از عرصه جامعه کنار زدند؛ کپلر، کوپرنیک و گالیله هر چه بر مواضع خود پافشاری کردند، حوزه علمیه مسیحیت نپذیرفت، بعد از اینکه آن را کنار زدند پیشرفت حاصل شد؛ برای مثال وقتی در مسطح بودن یا گرد بودن زمین بین گالیله، کپلر و کلیسا دعوا بود، علوم تجربی دست این افراد را گرفت و کلیسا را به کناری هدایت کرد، تجربه که این مسائل را حل کرده بود کم کم با نام ساینس جای خود را در علم باز کرد و در تمام علوم انسانی وارد شد. از آن پس مدعی شدند که اقتصاد، حقوق، سیاست و حتی اخلاق باید از مساجد و حوزه‌های علمیه و دینی خارج شود.

این افراد هم به دنبال پیاده کردن همان الگو در جامعه اسلامی هستند؛ چون غرب تقابل بین دین و علم، دین و اجتماع و علوم اجتماعی را مطرح کرده بود و پیشرفت در سایه این تقابل ایجاد شد، اینجا هم راه پیشرفت را تقابل بین علم و دین می‌دانند؛ این ریشه جامعه‌شناختی این مسأله است. در ریشه مبنایی و فلسفی آن باید اشاره کنیم که این افراد معرفت‌شناسی و هستی‌شناسی را درست مطالعه نکرده‌اند و وارد علوم شده‌اند.

یک بحث هم درباره روش‌شناختی این موضوع است؛ آن‌ها بر به کار گیری روش تجربی در همه زمینه‌ها تأکید دارند، می‌گویند آن‌ها حتی در علوم انسانی روش تجربی را وارد کرده‌اند و موفق شده‌اند، بنابراین ما هم باید روش تجربی را به کار گیریم؛ برای مثال نماز شب را در روش تجربی به کار می‌بریم، اگر نماز شب خواندید و برای شما فایده‌ای داشت انجام دهید وگرنه، لازم نیست این کار را انجام دهید؛ در علوم دینی، علوم عقلی، حتی اخلاق قائل به حاکم شدن روش تجربی هستند.

بنابراین می‌توان سه خاستگاه فلسفی، روش‌شناختی و جامعه‌شناختی را در نظر گرفت؛ می‌گویند جوامع پیشرفته در سایه تقابل علم و دین به نتیجه رسیده‌اند؛ این‌ها پیشرفت غرب را ناشی از تقابل علم و دین و تقابل علم و علوم انسانی اجتماعی می‌دانند؛ مثال می‌زنند که کشورهای اسکاندیناوی، سوئیس و سوئد بهترین اقتصاد را در جهان دارند و دلیل می‌آورند که این‌ها کشورهایی دموکرات هستند؛ حتی آمریکا در جنبش وال‌استریست زیر سئوال می‌رود و الان مقروض‌ترین کشور است اما سوئیس هیچ مشکلی ندارد و سوئیس، سوئد و دانمارک از امن‌ترین کشورها هستند؛ چون در روش آن‌ها دین نقش زیادی ندارد.

البته نقش نداشتن دین تنها یک ادعا است؛ امام حسن (ع) به امام حسین (ع) سفارش کردند، «غیر از شما در عمل به قرآن بر شما سبقت نگیرند» آن‌ها به قرآن عمل می‌کنند و ما این کار را انجام نمی‌دهیم؛ ما با نگرش اسلامی و الهی با مالکیت خصوصی لیبرالیسم و عدالت اجتماعی مارکسیسم با نگرش ماتریالیستی و دیالکتیکی مخالفت می‌کنیم؛ یعنی با نگرش الهی قائل به مالکیت خصوصی و عدالت اجتماعی هستیم نه نگرش اومانیستی و ماتریالیستی و دیدگاه جهان‌بینی مادی‌گرایانه؛ در واقع کشورهای اسکاندیناوی به خاطر اینکه به اسلام عمل می‌کنند موفق شدند؛ چیزی که در دوره اول آقای احمدی‌نژاد به دنبال پیاده کردن آن بودند؛ هم عدالت اجتماعی برقرار شود و هم مالکیت خصوصی مورد احترام باشد؛ اگر چه عملاً محقق نشد.