جریان‌شناسی علم فلسفه (آشنایی با مخالفین)


در روزگار ما مرحوم علام طباطبایی و شاگردان ایشان مهمترین جریان فلسفی و عرفانی پیرو ملاصدرا هستند و آثار این جریان در حوزه ها تدریس و تبلیغ می شود.



 


اسباط- فلسفه را توضیح داده و جایگاه آن را در علوم حوزوی بیان نمایید؟

بسم الله الرحمن الرحیم. فلسفه در عرف علمی امروز معانی متعدد دارد: ۱٫ عقلی اندیشی ۲٫ استدلال گروی ۳٫ کلی نگری ۴٫ سیستماتیک اندیشی و تفکر منظومه ای و ….

اما آنچه مورد نقد و رد ما و دیگر منتقدان فلسفه اسلامی است هیچ یک از این مفاهیم نیست و هر یک از اینها می تواند درست یا خطا باشد. و باید متناسب با محتوای آنها در باره شان قضاوت کرد. آنجه مورد نقد و رد است میراث فکری و اندیشه ای فیلسوفان یونانی شامل عمدتا ارسطو و افلاطون و فلوطین است که با ورود به جهان اسلام در زمان بنی امیه و بنی عباس با تاسیس بیت الحکمه، نام فلسفه اسلامی به خود گرفت و بعدها به شاخه های مشاء و اشراق و بر آیندی از این دو یعنی حکمت متعالیه منشعب و متکثر شد.

این فلسفه یونانی زاده محصول بیت الحکمة عباسی البته جایگاه نسبتا ویژه ای در حوزه های علمیه تشیع یافته است و در مهمترین موضوع معرفتی و اعتقادی یعنی معرفة الله و الهیات و مبدء و معاد جانشین تعالیم عقلانی و وحیانی قران و اهل بیت علیهم السلام شده است و تا حد زیادی کلام شیعه مبتنی بر مبانی عقل و وحی را که میراث بزرگانی چون صدوق و مفید و سید مرتضی و شیخ طوسی و ابوالصلاح حلی و کراجکی و علامه حلی و خواجه نصیر (تجرید الاعتقاد) و مجلسی و … به حاشیه رانده است. اگر چه از انجا که اغلب طلاب پس از خواندن فلسفه کمتر با تاثیر عینی آن در امر تبلیغ دین مواجه می شوند و کاملا حس می کنند که این فلسفه کمتر به کار دین دار کردن مردم می آید، رغبت زیادی به پی گیری درس و بحث فلسفی ندارند و علی رغم هیمنه تبلیغی فلسفه و فلسفه گرایی در حوزه در عمل و عینیت حضور و تاثیر عمیق و گسترده ای ندارد.

اسباط- جریانات فلسفی فعلی حوزه را تبیین نمایید؟

الف) جریان فلسفه مشاء و ابن سینا که مروجان آن بسیار اندک هستند و از افراد شاخص این جریان آیت الله سید حسن مصطفوی از علمای تهران و اساتید دانشگاه امام صادق علیه السلام است.

ب) جریان فلسفه صدرایی و حکمت متعالیه که چهره برجسته آن امام خمینی (ره) و مرحوم علامه طباطبایی و شاگردان ایشان اند.

ج) آیت الله مصباح یزدی و ایت الله غلامرضا فیاضی که در جریان فلسفه صدرایی بر خلاف آیات جوادی آملی و حسن زاده آملی از وجه عرفانی و صوفیانه این فلسفه تا حدودی فاصله دارند و بعضا ناقد ابن عربی که ملاصدرا بسیار از وی تاثیر پذیرفته و اقتباس کرده، هستند.

گفتنی است که عده ای بر این باورند که فلسفه ملاصدرا بیش از آن که فلسفه باشد، عرفان صوفیانه است و گفته می شود که در زمان حیات ملاصدرا جریان فلسفی مشائی و سینوی بیش از فقها و محدثین در فشار بر ملاصدرا و وادار کردن او به زندگی در کهک موثر بوده اند چرا که معتقد بودند صدرا بنیاد فلسفه استدلالی ابن سینا را به هم ریخته و در حکمت متعالیه محصولی کاملا صوفیانه و مبتنی بر کشف و شهود ارائه کرده است.

البته هم فلسفه مشائی ارسطویی  و هم فلسفه اشراق افلاطونی و هم فلسفه صدرایی را که گفته می شود مرکب از دو فلسفه مشاء و اشراق است، با مبانی عقلانی و دینی در تعارض هستند و مهمترین معضلشان این است که نتوانستند از تصور وجود مادیِ مقداری پا را فراتر نهند و به وجود و موجود متعالی غیر مادی و غیر مقداری و غیر متجزی و شی بخلاف الاشیاء که همان خالق عالم و خداوند جل و علا است، اذعان کنند و این البته نتیجه فاصله گیری آنها از تعالیم توحیدی قران و اهل بیت علیهم السلام بوده است.

اسباط- سیر تطور جریانات فلسفی و ضد فلسفی را در طول تاریخ تبیین نمایید؟

همان گونه که گفتم ورود فلسفه به عالم اسلام توسط بنی امیه و بنی عباس صورت گرفت و به تدریج منتشر شد. از اسحاق کندی (متولد ۱۸۵ هجری)  به عنوان اولین فیلسوف مسلمان یاد می شود و بعد از او فارابی (متولد ۲۵۹ قمری) است. بعد ابن سینا (متولد ۳۵۹ هجری) و ابن رشد (متولد ۵۲۰ قمری) مطرح می شوند و نیز سهروردی (متولد ۵۴۹ قمری) به عنوان فیلسوف اشراقی و افلاطونی. و بعد نوبت به فیلسوفانی چون میرداماد و ملاصدرا می رسد. ملاصدرا مدعی می شود که بین طریق عقلی و استدلالی مشائی و اشراقی و عرفانی در فلسفه اش جمع کرده و فلسفه جدیدی را به عنوان حکمت متعالیه بنیاد نهاده است و البته مدعی است که بین فلسفه و عرفان با قران و روایات نیز جمع کرده است که البته از نظر مخالفان و منتقدان فلسفه این ادعایی بدون دلیل و غلط است و بلکه تعارض مبانی و مسائل حکمت متعالیه با آیات و روایات واضح تر و شدیدتر از تعارض فلسفه ابن سینا با قران و سنت است.

و بعد در روزگار ما مرحوم علام طباطبایی و شاگردان ایشان مهمترین جریان فلسفی و عرفانی پیرو ملاصدرا هستند و آثار این جریان در حوزه ها تدریس و تبلیغ می‌شود.

و اما در مورد جریان منتقد و مخالف با فلسفه اجمالا این که با ورود فلسفه یونانی به عالم اسلامی اولین واکنش‌ها از جانب برخی اصحاب و شاگردان اهل بیت علیهم السلام صورت گرفت.  كتب‌ رجالي‌ و تراجم‌، از هشام‌ بن‌ حكم‌، متكلم‌ و شاگرد برجسته‌ امام‌ صادق و امام‌ كاظم عليهما السلام به‌ عنوان‌ يكي‌ از مخالفان‌ فلسفه‌ كه‌ اثري‌ نيز در رد بر ارسطو نوشته‌ است‌، ياد كرده‌اند. همچنين‌ به‌ اين‌ واقعه‌ تاريخي‌ اشاره‌ كرده‌اند كه‌ زماني‌ يحيي‌ بن‌ خالد برمكي‌ به‌ شواهد و نوشته‌هايي‌ از هشام‌ كه‌ حاوي‌ طعن‌ بر فلاسفه‌ بود، دست‌ يافت‌ و هارون‌ را عليه‌ هشام‌ تحريك‌ نمود تا وي‌ را به‌ قتل‌ برساند. (شيخ‌ طوسي‌، اختيار معرفةالرجال‌۲/ ۵۳۰)

صحابی دیگر ناقد فلسفه فضل‌ بن‌ شاذان‌ نيشابوري‌ (م‌ .۲۶ قمری) است. فضل‌ از اصحاب‌ برجسته‌ ائمه‌ هدي‌ جواد و هادي و عسگري عليهم السلام بوده‌ و از جمله‌ تصانيف‌ ۱۸۰ گانه‌ او كتاب‌ «الرّد علي‌ الفلاسفه‌» است‌. (رجال‌ نجاشي/‌۳۰۷) شيخ‌ طوسي‌ از اين‌ كتاب‌ با عنوان‌ «النقض‌ علي‌ من‌ يدعي‌ الفلسفة في‌ التوحيد في‌ الاعراض‌ و الجواهر و الجزء» ياد كرده‌ است‌. (شيخ‌ طوسي‌، الفهرست/‌۱۹۸)  از ديگر آثار فضل كتاب‌ «المسائل‌ في‌ العالم‌ و حدوثه‌» است‌ (ابن‌ شهر آشوب‌، معالم‌ العلماء/ ۱۲۵) که ناظر به رد نظریه فلسفی قدم عالم است.

علي‌ بن‌ محمد بن‌ عباس‌ دیگر عالم شیعی متقدم ناقد فلسفه است. به‌ نوشته‌ نجاشي‌، وي‌ داناي‌ به‌ حديث‌ و شعر و نسب‌ و تاريخ‌، و در زمان‌ خود بي‌نظير بوده‌ است‌. وي‌ در آغاز معتزلي‌ بوده‌ اما بعداً مذهب‌ اماميه‌ را انتخاب‌ نمود. از جمله‌ آثار او كتابي‌ در «رد بر فلاسفه‌» است‌. (رجال‌ نجاشي/‌۲۶۹)

حسن‌ بن‌ موسي‌ نوبختي‌ (زنده‌ ۳۰۰ هـ) دیگر عالم شیعی ضد فلسفه بوده است. به‌ نوشته‌ شيخ‌ طوسي‌، وي‌ از علما و متكلمين‌ معروف‌ شيعه‌ است‌ كه‌ با مترجمان‌ كتب‌ فلسفه‌ مثل‌ ابوعثمان‌ دمشقي‌، اسحاق‌ و ثابت‌ مراوداتي‌ داشته‌ است‌. وي‌ آثار متعددي‌ در موضوع‌ كلام‌ و نقض‌ و رد فلسفه‌ و ديگر موضوعات‌ نوشته‌ است‌ كه‌ از جمله‌ آن‌ها كتاب‌ «توحيد و حدوث‌ عالم‌» است‌. (الفهرست/‌۹۶)

فقيه‌ و عالم‌ مشهور و جليل‌القدر شيعه‌ شيخ‌ مفيد (م‌ ۴۱۳هـ) كه‌ كتاب‌ «جوابات‌ الفيلسوف‌ في‌ الاتحاد» و نيز «الرد علي‌ اصحاب‌ الحلاج‌» از جمله‌ تأليفات‌ اوست‌، (رجال‌ نجاشي/ ‌۴۱۰ و۴۰۰ ) از دیگر پیشگامان نقد فلسفه یونانی وارداتی به عالم اسلامی است.

ناقد دیگر قطب‌ الدين‌ راوندي‌ (م‌ ۵۷۳ هـ)، فقيه‌، محدث‌ و متكلم‌ شيعي‌ مشهور كه‌ از جمله‌ آثار وي‌ كتاب‌ «تهافت‌ الفلاسفه‌» است. (معجم‌ رجال‌ الحديث۹/ ۹۷ ) ‌ راوندی در كتاب‌ الخرائج‌ و الجرائح‌ مي‌نويسد:

«فلاسفه‌، اصول‌ اسلام‌ را اخذ كرده‌، سپس‌ آن‌ها را بر طبق‌ آراي‌ خود تفسير و تأويل‌ كردند… آنان‌ در ظاهر با مسلمانان‌ توافق‌ دارند اما در واقع‌، افكار و نظرات‌ آن‌ها در جهت‌ هدم‌ اسلام‌ و اطفاء نور شريعت‌ است‌.» (الخرائج‌ و الجرائح۳/‌ ۱۰۶۱)

و نیز ابوالمكارم‌ حمزة بن‌ علي‌ بن‌ زهرة حلبي‌ (م‌ ۵۸۵هـ) ‌ فقيه‌ و متکلم سرشناس‌ شيعي‌ و صاحب‌ اثر مشهور اصولي‌ و فقهي‌ «غنيةالنزوع‌» دیگر منتقد فلسفه است ‌ و از جمله‌ آثار قلمي‌ او كتاب‌ «نقض‌ شبه‌ الفلاسفة» (پاسخ‌ به‌ شبهات‌ فلاسفه‌) است‌. (حر عاملي‌، أمل‌ الامل‌۲/ ۱۰۵، معجم‌ رجال‌ الحديث‌۷/ ۲۸۷)

از دیگر عالمان نامدارمخالف فلسفه  علامه‌ حلّي‌ (م‌ ۷۲۶هـ) است. وي‌ علاوه‌ بر اين‌كه‌ در آثار گوناگون‌ به‌ رد و نقد پاره‌اي‌ از عقايد فيلسوفان‌ از جمله‌ معاد روحاني‌ و قدم‌ عالم‌ پرداخته‌‌، در اثر فقهي‌ خود با نام‌ تذكرة الفقها، علوم‌ را از جهت‌ وجوب‌ يا عدم‌ وجوب‌ فراگيري‌ آن‌ها به‌ چهار دسته‌ واجب‌ عيني‌، واجب‌ كفايي‌، مستحب‌ و حرام‌ تقسيم‌ نموده‌ و فلسفه‌ را در كنار علم‌ موسيقي‌، سحر، قيافه‌شناسي‌ و كهانت‌ در زمره علومي‌ كه‌ تحصيل‌ آن‌ها حرام‌ است‌ بر شمرده‌ است‌، مگر آن‌كه‌ به‌ قصد نقض‌ و رد آن‌ فراگرفته‌ شود. (علامه‌ حلي‌، تذكرة الفقها۹/ ۳۷) و در جایی دیگر جهاد با فلاسفه را به دلیل انکار ضروریات دین واجب دانسته است. (تذکرة الفقهاء ج ۱  صلی الله علیه و آله ۴۰۹)

شيخ‌ بهايي‌

از جمله‌ نكوهش‌گران‌ فلسفه‌ و فيلسوفان‌، فقيه‌ و دانشمند برجسته‌، شيخ‌ بهايي (متوفی ۱۰۳۱قمری) است‌. وي‌ در كتاب‌ كشكول‌ خود چنين‌ سروده‌ است‌:

اي‌ كرده‌ به‌ علم‌ مجازي‌ خو

نشنيده‌ ز علم‌ حقيقي‌ بو

سرگرم‌ به‌ حكمت‌ يوناني‌

دلسرد ز حكمت‌ ايماني‌

تا كي‌ ز شفاش‌ شفاطلبي‌؟

وز كاسه‌ زهر دواطلبي‌؟

تا چند چو نكبتيان‌ ماني‌

بر سفره‌ چركين‌ يوناني‌….

تا اخر شعر .

دیگر عالم مخالف و منتقد فلسفه، ملامحسن‌ فيض‌ كاشاني‌ (متوفی ۱۰۹۱ قمری) است. ملامحسن‌ فيض‌ علاوه‌ بر تضلع‌ در فقه‌ و حديث‌، از زمره فيلسوفان‌ و عارفاني‌ است‌ كه‌ در سال‌هاي‌ پاياني‌ عمر از فلسفه‌ و عرفان‌ [عرفان‌ مصطلح‌] دست‌ شست‌ و اعلام‌ وفاداري‌ همه‌جانبه به‌ معارف‌ قرآن‌ و عترت‌ نمود. فيض‌ كه‌ داماد ملاصدرا بود، در حالي‌ از فلسفه‌ و عرفان‌ كناره‌گيري‌ كرد كه‌ صاحب‌ تأليفات‌ متعدد و نامدار در اين‌ دو موضوع‌ بود. وي‌ در دوره جديد از حيات‌ علمي‌ خود، دست‌ به‌ تأليف‌ آثاري‌ چون‌ الانصاف‌، سفينةالنجاة و اصول‌ الاصلية زد و در ضمن‌ آن‌ها موضع‌ جديد فكري‌ و معرفتي‌ خود را تشريح‌ نمود.

محدّث‌ بزرگ‌، علامه‌ محمدباقر مجلسي(متوفی‌ ۱۱۱۱ق)‌، از دیگر‌ منتقدان‌ و مخالفان‌ فلسفه‌ است‌ كه‌ در آثار گوناگون‌ خود به‌ويژه ‌در بحارالانوار ديدگاه‌ها و نظرات‌ خود را در نقد و رد بر فلسفه‌ ابراز داشته‌ است‌. آنچه‌ وي‌ در صفحات‌ و ابواب‌ گوناگون‌ بحارالانوار در اين‌ باره‌ مطرح‌ كرده‌ است‌، مي‌تواند به‌ عنوان‌ رساله‌اي‌ مستقل‌ مورد تدوين‌ قرار گيرد که البته بنده این کار را انجام داده ام و در سایت نقد و نگاه قابل دسترسی است. . مجلسي‌ ترويج‌ كتب‌ فلسفي‌ را در ميان‌ مسلمين‌، جنايت‌ بر دين‌ دانسته‌ و آن‌ را از بدعت‌ها و نوآوري‌هاي‌ خلفاي‌ جائر اموي‌ و عباسي‌ مي‌داند كه‌ به‌ قصد مقابله‌ با ائمه‌ معصومين عليهم السلام  و دين‌ مبين‌ صورت‌ گرفته‌ است‌. (بحارالانوار۵۷/ ۱۹۷)

علامه‌ سيدمهدي‌ طباطبايي‌ ملقب‌ به‌ بحرالعلوم (متوفی ۱۲۱۲ق)‌، از عالمان‌ و فقيهان‌ به‌ نام‌ قرن‌ دوازدهم‌ و سيزدهم‌ هجري‌ است‌. بحرالعلوم‌ در اجازه‌اش‌ به‌ يكي‌ از شاگردان‌ خود، پس‌ از ذكر اين‌ نكته‌ كه‌ علماي‌ سلف‌ به‌ احاديث‌ اهل‌بيت عليهم السلام اعتنايي‌ ويژه‌ از جهت‌ روايت‌ و درايت‌ و حفظ‌ داشتند، مي‌نويسد:

«ثم‌ خلف‌ من‌ بعد هم‌ خلف‌ اضاعوا الصلوة واتبعوالشهوات‌، كه‌ از علم‌ و علما[ي‌ حقيقي‌] كناره‌گيري‌ نموده‌، ويراني‌ را آبادي‌ جلوه‌ دادند؛ حساب‌ را فراموش‌ و در طلب‌ سراب‌ بر آمده‌ و ساكن‌ برهوت‌ گشتند و به‌ خوشي‌هاي‌ گذران‌ زمان‌ دل‌ خوش‌ داشتند… از جمله‌ اينان‌ كساني‌اند كه‌ بر جهالت‌ بر گرفته‌ از سردمداران‌ كفر و گمراهي‌ ـ كه‌ منكر نبوت‌ و رسالت‌ هستند ـ حكمت‌ و علم‌ نام‌ نهادند و صاحبان‌ اين‌ حكمت‌ و علم‌ دروغين‌ را امام‌ و رهبر [فكري] خويش‌ گرفتند و اقوال‌ و آراء آنان‌ را اگرچه‌ مخالف‌ نص‌ قرآن‌ بود، پذيرفتند و هر آنچه‌ را كه‌ آنان‌ بدان‌ قائل‌ نبودند، اگرچه‌ آن‌ عين‌ حق‌ و صواب‌ بود، انكار كردند.»

بحرالعلوم‌ در ادامه‌ به‌ تخطئه‌ متصوفه‌ و باطنيه‌ مي‌پردازد و آن‌ها را خطري‌ بزرگ‌ براي‌ بندگان‌ ضعيف‌ خداوند بر مي‌شمارد. (خاتمه‌ مستدرك‌ الوسايل۲/‌ ۶۲-۶۱)

‌ فقيه‌ و اصولي‌ برجسته ميرزاي‌ قمي‌ (متوفی ۱۲۳۱قمری) درباره فيلسوفان‌ مي‌گويد:

«والحاصل‌ باليقين‌ طريقه ايشان‌ با طريقه اسلام‌ مباين‌ است‌… قواعد ايشان‌ با طريقه اسلام‌ موافقت‌ نمي‌كند. نه‌ معراج‌ جسماني‌ با استحاله خرق‌ و التيام‌ مي‌سازد و نه‌ سواري‌ ملائكه‌ با اسبان‌ ابلق‌» و در جاي‌ ديگر: «و حق‌ و تحقيق‌ آن‌ است‌ كه‌ آن‌ جماعتي‌ كه‌ اثبات‌ عقول‌ مي‌كنند و مي‌گويند كه‌ همين‌ دين‌ پيغمبر است‌ و به‌ احاديثي‌ كه‌ در باب‌ عقل‌ و جهل‌ از ائمه عليه السلام وارد شده‌، دليل‌ خود مي‌كنند، بسيار دور رفته‌اند، به‌ جهت‌ آن‌كه‌ آن‌ احاديث‌ هيچ‌ دلالتي‌ بر مدعاي‌ ايشان‌ ندارد و مراد از عقل‌ در آن‌ اخبار، همان‌ مناط‌ تكليف‌ است‌.» (شناختنامه علامه‌ طباطبايي/‌ ۴، مقاله «نقد مقاله عقل‌ و دين‌»، نوشته‌ علي‌ ملكي‌ ميانجي/ ‌۱۵۱)

‌ فقيه‌ پرآوازه‌ ملااحمد نراقي‌ (متوفی ۱۲۴۵قمری)  نيز در اثر اخلاقي‌ خود با عنوان‌ «معراج‌ السعادة»، در برابرفلسفه‌ و كلام‌ جدلي‌ و فلسفي‌ موضع‌ مي‌گيرد. وي‌ پس‌ از بيان‌ ضرورت‌ كسب‌ يقين‌ و جزم‌ در اعتقادات‌ مي‌گويد:

«و طريق‌ آن‌ [جزم‌ و يقين‌] اين‌ نيست‌ كه‌ به‌ او [مكلّف‌] مناظره‌ و جدل‌ تعليم‌ شود يا به‌ خواندن‌ كتب‌ كلاميّه‌ و حكميه‌ [فلسفي‌] اشتغال‌ نمايد بلكه‌ بايد مشغول‌ شود به‌ تلاوت‌ قرآن‌ و تفسير قرآن‌ و خواندن‌ احاديث‌ و فهميدن‌ آن‌ها و مواظبت‌ كند به‌ وظايف‌ عبادات‌ و طاعت‌ و به‌ اين‌ سبب‌ روز به‌ روز اعتقاد او قوي‌تر مي‌گردد… و بايد اجتناب‌ كند از مصاحبت‌ صاحبان‌ مذاهب‌ فاسده‌ و آراي‌ باطله‌ و ارباب‌ مناظره‌ و جدل‌ و اصحاب‌ تشكيك‌ و شبهات‌… و بايد محافظت‌ كند خود را از شنيدن‌ جدل‌ و كلام‌ و شبهات‌ باطله متكلمين‌، زيرا كه‌ فساد مجادله‌ و مناظره‌ كلاميين‌ بيش‌ از اصلاح‌ است‌ و شاهد آن‌ چيزي‌ است‌ كه‌ مي‌بينيم‌ از عقايد اهل‌ صلاح‌ و تقوا از عوام‌الناس‌ كه‌ مانند كوه‌ پابرجا و اصلاً تزلزل‌ و حركتي‌ در آن‌ها نيست‌ و به‌ شبهات‌ و تشكيكات‌ اهل‌ جدال‌ و شبهه‌ اعتنا ننمايند و از شنيدن‌ آن‌ها اضطرابي‌ به‌ هم‌ نمي‌رسانند و اعتقادات‌ كساني‌ كه‌ عمر خود را صرف‌ كلام‌ وحكمت‌ متعارفه‌ [فلسفه‌] نموده‌ و روز و شب‌ را به‌ مجادله‌ و مباحثه‌ كلاميه‌ به‌ سر برده‌اند، مانند ريسماني‌ است‌ كه‌ در مقابل‌ باد آويخته‌ باشد و هر ساعتي‌ آن‌ را به‌ طرفي‌ حركت‌ دهد. گاهي‌ چنان‌ رود و گاهي‌ چنين‌، زماني‌ به‌ شمال‌ ميل‌ كند و لحظه‌اي‌ به‌ يمين‌، به‌ هرچه‌ شنيدند متحرك‌ مي‌شوند و به‌ اندك‌ چيزي‌ كه‌ به‌ عقل‌ قاصرشان‌ رسد، متأهل‌ مي‌گردند و اگر اعتقاد صحيحي‌ داشته‌ باشند همان‌ است‌ كه‌ در حال‌ طفوليت‌ اخذ كرده‌اند.» ( ملا احمد نراقي‌، معراج‌ السعادة/ ۵۱)

فقيه‌ نامدار شيعه‌، شيخ‌ محمدحسن‌ نجفي‌، صاحب‌ جواهر (متوفی‌۱۲۶۶قمری)  كتب‌ فلاسفه‌ متقدم‌ را كه‌ اعتقاد به‌ قدم‌ عالم‌ دارند، جزء كتب‌ ضالّه‌ بر شمرده‌ است‌. (شناختنامه علامه‌ طباطبايي۴/ ۱۳۱ به‌ نقل‌ از: حاج‌ شيخ‌ مجتبي‌ قزويني‌، بيان‌ الفرقان۴/‌ ۱۶۲) همچنين‌ آيت‌الله‌ شيخ‌ علي‌ نمازي‌ شاهرودي‌ به‌ نقل‌ از علامه‌ حاج‌ ميرزا ابوالحسن‌ اصطهباناتي‌ مي‌نويسد:

«از بعضي‌ شاگردان‌ صاحب‌ جواهر شنيدم‌ كه‌ روزي‌ مردي‌ كه‌ در دستش‌ كتابي‌ فلسفي‌ بود وارد جلسه‌ شد. چون‌ صاحب‌ جواهر او را ديد، گفت‌: به‌ خدا سوگند حضرت‌ محمد صلي الله عليه و آله جز براي‌ ابطال‌ اين‌ خرافات‌ از جانب‌ خداوند مبعوث‌ نشده‌ است‌.» (مستدرك‌ سفينةالبحار۸/ ۲۹۹ به‌ نقل‌ از سلسبيل/ ‌۳۸۶)

شيخ‌ انصاري‌ (متوفی‌ ۱۲۸۱ قمری) نيز با ممنوع‌ دانستن‌ خوض‌ در استدلالات‌ پيچيده‌ و غير بيّن‌ (كلامي‌ و فلسفي‌) براي‌ دريافت‌ مسائل‌ اصول‌ دين‌، در واقع‌ نظرگاه‌ مخالف‌ خويش‌ را در مورد فلسفه‌ اعلام‌ داشته‌ است‌:

«واجب‌تر از فرونرفتن‌ در مطالب‌ و استدلالات‌ عقلي‌(ذهني‌) براي‌ كشف‌ و استنباط‌ احكام‌ فرعي‌ شرعي‌، فرونرفتن‌ در مطالب‌ عقلي‌ نظري‌ (فلسفي‌) براي‌ دريافت‌ مسائل‌ اصول‌ دين‌ است‌، چرا كه‌ اين‌ شيوه‌ موجب‌ در معرض‌ هلاكت‌ ابدي‌ و عذاب‌ هميشگي‌ قرار گرفتن‌ است‌، و ائمه‌ معصومين عليهم السلام  نيز در روايات‌ مربوط‌ به‌ نهي‌ از فرورفتن‌ در مسأله‌ قضاو قدر نسبت‌ به‌ اين‌ خطر هشدار داده‌اند.» (فرائد الاصول۱/ ۲۱)

علاوه بر علما و بزرگان یاد شده، جمع زیادی از عالمان و فقهای معاصر شیعه نیز در زمره مخالفان و منتقدان فلسفه بوده اند از جمله میرزا مهدی اصفهانی  (متوفی‌ ۱۳۶۵ قمری) . وي‌ از تحصيل‌كردگان‌ در حوزه علميه‌ نجف‌ نزد اساتيدي‌ چون‌ آخوند خراساني‌، ميرزاي‌ ناييني‌ و سيدمحمد كاظم‌ يزدي‌ است‌ و صاحب‌ اجازه اجتهاد از ميرزاي‌ ناييني‌ همراه‌ با تأييد آقا ضياءالدين‌ عراقي‌، سيدابوالحسن‌ اصفهاني‌ و شيخ‌ عبدالكريم‌ حائري‌ يزدي‌ است‌.

ميرزا مهدي‌ اصفهاني‌ در حوزه علميه‌ نجف‌ علاوه‌ بر اصول‌ و فقه‌، به‌ آموختن‌ فلسفه‌ نيز روي‌ مي‌آورد و سطوح‌ عالي‌ اين‌ علم‌ را فرا مي‌گيرد اما پس‌ از مدتي‌ دچار ترديد جدي‌ نسبت‌ به‌ اين‌ علم‌ مي‌شود. آيت‌الله‌ شيخ‌ علي‌ نمازي‌ شاهرودي‌ يكي‌ از شاگردان‌ ميرزا به‌ نقل‌ از وي‌ مي‌نويسد:

«پس‌ از فراگيري‌ فلسفه‌، دلم‌ در وصول‌ به‌ حقايق‌ و درك‌ دقايق‌ آرام‌ نگرفت‌ لذا متوجه‌ مباحث‌ عرفاني‌ شدم‌ و در كربلا به‌ تلمذ نزد استاد عرفا و سالكان‌ سيداحمد كربلايي‌ پرداختم‌. وي‌ در متن‌ برگه‌اي‌ كه‌ به‌ من‌ داد، نام‌ من‌ را همراه‌ جماعتي‌ ذكر نمود كه‌ به‌ درجه‌ معرفت‌ نفس‌ و تخليه‌ نفس‌ از بدن‌ رسيده‌اند، اما باز هم‌ دلم‌ آرام‌ نگرفت‌ و عطشم‌ براي‌ كسب‌ حقايق‌ فرو ننشست‌، زيرا مطالب‌ آنان‌ را موافق‌ با ظواهر قرآن‌ و آموزه‌هاي‌ عترت عليهم السلام نيافتم‌. در هر صورت‌، داده‌هاي‌ هر دو طايفه‌ فلاسفه‌ و عرفا را مصداق‌ آيه‌ شريفه كسراب‌ بقيعة يحسبه‌ الظمأن‌ ماء حتي‌ اذا جاءه‌ لم‌ يجد شيئا يافتم‌، لذا رخت‌ خود را از اين‌ دو ورطه‌ بيرون‌ كشيدم‌ و … و تمام‌ توجهم‌ را به‌ قرآن‌ كريم‌ و آثار ائمه‌ طاهرين‌ عليهم السلام معطوف‌ نمودم‌ و علم‌ و عرفان‌ حقيقي‌ را در كتاب‌ خدا و اخبار اهل‌بيت‌ مكرم‌ ـ كه‌ خداوند آنان‌ را حاملان‌ علم‌ خود و مفسران‌ وحي‌ قرار داده‌ و حضرت‌ رسول صلي الله عليه و آله نيز به‌ تمسك‌ به‌ اين‌ دو توصيه‌ فرموده‌ ـ يافتم‌ و…» (مستدرك‌ سفينة البحار ۱/ ۱۰)

ميرزا مهدي‌ اصفهاني‌ در سال‌ ۱۳۴۰ ق‌ به‌ مشهد مقدس‌ هجرت‌ كرده‌ و كرسي‌ دروس‌ فقه‌ و اصول‌ و معارف‌ قرآني‌ را داير مي‌نمايد و جلسات‌ درس‌ پر رونقي‌ را تشكيل‌ مي‌دهد و در درس‌ معارف‌ قرآن‌ به‌ نقد مباني‌ فلسفه‌ و عرفان‌ پرداخته‌ و تعارض‌ آن‌ها را با آيات‌ و روايات‌ تشريح‌ مي‌نمايد. وي‌ اساسي‌ترين‌ وجه‌ اعجاز قرآن‌ را تقابل‌ علوم‌ و معارف‌ قرآني‌ با علوم‌ و معارف‌ فلسفي‌ و عرفاني‌ يوناني‌ و قديم‌ مي‌دانست‌ و متذكر مي‌شد:

«علوم‌ و معارف‌ آسماني‌ كه‌ فرستاده‌ خدا صلي الله عليه و آله آورد، بنيان‌ علوم‌ قديمي‌ بشر [فلسفه‌ و عرفان‌] را ويران‌ مي‌سازد و داده‌هاي‌ فكري‌ و بحث‌هاي‌ سراسر اختلاف‌ بشري‌ را به‌ يك‌ سو مي‌افكند.» (مكتب‌ تفكيك/ص ‌۲۲۹ )

ميرزا مهدي‌ ‌ به‌ تربيت‌ شاگردان‌ و عالماني‌ پرداخت‌ كه‌ پس‌ از وي‌ به‌ دفاع‌ از معارف‌ قرآني‌ و وحياني‌ در برابر معارف‌ فلسفي‌ و عرفاني‌ پرداختند. از جمله‌ آنان‌ عبارتند از:

ـ شيخ‌ مجتبي‌ قزويني‌ (م‌ ۱۳۴۶ ش‌)

ـ شيخ‌ هاشم‌ قزويني‌ (م‌ ۱۳۳۹ ش‌)

ـ ميرزا علي‌ اكبر نوقاني‌ (م‌ ۱۳۷۰ق‌)

ـ شيخ‌ غلامحسين‌ محامي‌ باد كوبه‌اي‌ (م‌ ۱۳۳۳ ش‌)

ـ شيخ‌ علي‌ نمازي‌ شاهرودي‌ (م‌ ۱۳۶۴ ش‌)

ـ ميرزا جواد آقا تهراني‌ (م‌ ۱۳۶۸ ش‌)

ـ شيخ‌ حسنعلي‌ مرواريد (م‌ ۱۳۸۴ ش‌)

ـ شيخ‌ محمد باقر ملكي‌ ميانجي‌ (متولد ۱۳۲۴ق‌)

ـ آیت الله سید جعفر سیدان (زنده)

از دیگر عالمان و بزرگان معاصر مخالف فلسفه آيت‌الله‌ بروجردي‌ (متوفی‌۱۳۸۰قمری) است. مخالفت‌ ایشان با ترويج‌ فلسفه‌ در حوزه علميه‌ قم‌ مشهور است‌ و بسياري‌ از شاگردان‌ ايشان‌ كه‌ همچنان‌ در قيد حيات‌ هستند، اين‌ امر را تأييد مي‌كنند. نويسنده مقاله‌ «نقد مقاله عقل‌ و دين‌» منتشر شده‌ در شناختنامه علامه‌ طباطبايي‌ مي‌نويسد: «از فقيه‌ فرزانه‌ حضرت‌ آيت‌الله‌ آقا سيدموسي‌ شبيري‌ زنجاني‌ شنيدم‌ كه‌ گفت‌: «آيت‌الله‌ بروجردي‌ مي‌خواست‌ علوم‌ معقول‌ [فلسفه‌] را شبه‌ تحريمي‌ كند و آقاي‌ آقا سيدمحمدرضا سعيدي‌ كه‌ با فلسفه‌ مخالف‌ بود، {به‌ گفته‌ يكي‌ از نزديكان‌ شهيد سعيد آيت‌الله‌ سعيدي‌ به‌ نگارنده‌، وي‌ از شاگردان‌ مرحوم‌ آيت‌الله‌ حاج‌ شيخ‌ مجتبي‌ قزويني‌ و متأثر از آرا و نظرات‌ وي‌ در موضوع‌ فلسفه‌ و عرفان‌ بود.}  در اطراف‌ اين‌ موضوع‌ نزد آيت‌الله‌ بروجردي‌ فعاليت‌ مي‌كرد، اما وساطت‌ آقاي‌ بهبهاني‌ و ديگر آقايان‌ از عملي‌ شدن‌ اين‌ كار جلوگيري‌ نمود.

نويسنده مقاله‌ فوق‌الذكر همچنين‌ مي‌نويسد: «مرحوم‌ آيت‌الله‌ بروجردي‌ از ادامه چاپ‌ تعليقه علامه‌ طباطبايي {علامه‌ طباطبايي‌ نگارش‌ تعليقاتي‌ بر بحارالانوار علامه‌ مجلسي‌ را آغاز نمود كه‌ در موارد متعددي‌ باتكيه‌ بر ممشاي‌ فلسفي‌، به‌ نقض‌ آراء و نظرات‌ مجلسي‌ پرداخت‌ كه‌ بعضاً از چاشني‌ تندي‌ در تعبير عليه‌ مجلسي‌ خالي‌ نبود.} ـ بر بحارالانوار مجلسي‌ جلوگيري‌ كردند.» (شناختنامه‌ علامه‌طباطبايي‌،۴/ ۱۴۴-۱۴۳ مقاله‌ «نقد مقاله عقل‌ و دين‌» علي‌ ملكي‌ميانجي‌) آقاي‌ ميانجي‌ همچنين‌ مي‌نويسد: «از آيت‌الله‌ موسي‌ شبيري‌ زنجاني‌ شنيدم‌ كه‌ گفت‌: آيت‌الله‌ شاهرودي‌ فتواي‌ تحريم‌ ادامه‌ حاشيه‌ بحارالانوار را صادر كرد»، (همان‌/ ۱۴۵)

آيت‌الله‌ محمدرضا مظفر (متوفی‌ ۱۳۸۸ق) از علماي‌ شاخص‌ حوزه‌ علميه‌ نجف‌ درباره آثار سوء فلسفه‌ و كلام‌ متأثر از فلسفه‌ در عالم‌ اسلامي‌ مي‌نويسد:

«فرق‌ فلسفه‌ با علم‌ كلام‌ اين‌ است‌ كه‌ علم‌ كلام‌ را مسلمانان‌ براي‌ دفاع‌ از دين‌ وضع‌ كردند اما فلسفه‌ تعهد ديني‌ ندارد و مسير معيني‌ را دنبال‌ نكرده‌ و از دين‌ خاصي‌ تبعيت‌ نمي‌كند… اين‌ بي‌تعهدي‌، فيلسوف‌ را بر آن‌ مي‌دارد كه‌ نظري‌ را ابراز كند كه‌ با شريعت‌ اسلامي‌ و يا ظاهر آن‌ مغايرت‌ دارد. اين‌ تفاسير، واقعاً و يا در نظر مسلمين‌، موجب‌ خروج‌ از دين‌ مي‌شود. فيلسوف‌ از اين‌كه‌ برهاني‌ را كه‌ دين‌ و يا مذهبي‌ مطرح‌ كرده‌ است‌ نقض‌ كند، ابايي‌ ندارد. وقتي‌ كه‌ فلسفه‌ يوناني‌ گسترش‌ پيدا كرد، برخي‌ از اعراب‌ كوركورانه‌ و سطحي‌ از آن‌ تقليد كردند و موجب‌ فساد در افكار مسلمين‌ شدند و مسلمين‌ احساس‌ كردند كه‌ از جانب‌ فلسفه‌ يوناني‌ مورد هجوم‌ واقع‌ شده‌اند؛ همان‌گونه‌ كه‌ فلسفه‌ جديد در زمان‌ ما موجب‌ پريشاني‌ افكار شده‌ است‌… ائمه‌ ما با مبارزه‌ با بدعت‌ گذاران‌ در دين‌ و عوامل‌ گمراهي‌ مردم‌، عقايد اسلامي‌ را در برابر امواج‌ فكري‌ يوناني‌ محفوظ‌ نگه‌ داشتند. (مظفر، محمدرضا، فلسفه‌ و كلام‌ اسلامي/‌ ۱۰۳ـ۱۰۱)

آیت الله مظفر می افزاید:

«اساس‌ اختلاف‌ عقيدتي‌ بين‌ مسلمين‌، تأثر شديد آن‌ها از افكار فلسفي‌ يوناني‌ بود… علم‌ كلام‌ [كلام‌ متأثر از فلسفه يونان‌] بيش‌ از آنچه‌ كه‌ فايده‌ بخشيد، فساد آفريد. اشكالي‌ ندارد كه‌ انسان‌ به‌ مطالعه علوم‌ بپردازد، اما نه‌ براي‌ آن‌كه‌ بخواهد اعتقادش‌ به‌ خدا و معاد را از آن‌ها بگيرد. انسان‌ همين‌ كه‌ به‌ خود و وضعيتش‌ نظر مي‌كند، به‌ خوبي‌ در مي‌يابد كه‌ خالق‌ و مدبري‌ دارد… فلسفه‌ ناتوان‌تر از آن‌ است‌ كه‌ بتواند به‌ ما عقيده صاف‌ و صحيح‌ و خالص‌ ببخشد. لازم‌ نيست‌ كه‌ ما به‌ شيوه فلاسفه‌ به‌ خداوند معتقد باشيم‌ زيرا كه‌ خداوند ما را بر چنين‌ چيزي‌ مكلف‌ نكرده‌ است‌… كسي‌ كه‌ عقيده‌اي‌ ندارد و مي‌خواهد در اعتقاداتش‌ به‌ چيزي‌ چون‌ فلسفه‌ تكيه‌ كند، همانند كسي‌ است‌ كه‌ مشت‌ بر آهن‌ سرد مي‌كوبد.»  (همان/ ‌۱۰۹)

آيت‌الله‌ سيدابوالقاسم‌ خويي‌ (متوفی‌۱۴۱۳ق)  در كتاب‌ «البيان‌ في‌ تفسير القرآن‌» در ذيل‌ موضوع‌ نزاع‌ معروف‌ كلامي‌ پيرامون‌ حادث‌ يا قديم‌ بودن‌ قرآن‌، درباره اثر فلسفه‌ يونان‌ در زندگي‌ مسلمين‌ مي‌نويسد:

«احدي‌ از مسلمين‌ در اين‌ مطلب‌ ترديدي‌ نداشت‌ كه‌ كلامي‌ كه‌ خداوند بر پيامبر اكرم‌ صلي الله عليه و آله نازل‌ كرده‌ است‌، برهاني‌ بر نبوت‌ او و راهنماي‌ امت‌ است‌؛ و احدي‌ نيز ترديد نداشت‌ كه‌ متكلم‌ يكي‌ از صفات‌ ثبوتيّه‌ خداوند است‌ كه‌ از آن‌ به‌ عنوان‌ صفات‌ جماليه‌ ياد مي‌شود. خداوند نيز در قرآن‌، خويش‌ را به‌ اين‌ صفت‌ توصيف‌ كرده‌ است‌: «و كلّم‌ الله‌ موسي‌ تكليماً» همه مسلمين‌ بر اين‌ باور بودند و كمترين‌ اختلافي‌ در اين‌ موضوع‌ نداشتند؛ تا آن‌كه‌ فلسفه‌ يونان‌ در ميان‌ آنان‌ وارد شد و آنان‌ را به‌ فرقه‌هاي‌ گوناگون‌ تقسيم‌ كرد و هر فرقه‌ به‌ تكفير ديگري‌ پرداخت‌، تا آنجا كه‌ به‌ درگيري‌ و كشتار يكديگر منجر شد. از اين‌ رهگذر چه‌ آبروهاي‌ محترمي‌ كه‌ هتك‌ شد و چه‌ خون‌هاي‌ بي‌گناهي‌ كه‌ ريخته‌ شد، در حالي‌ كه‌ قاتل‌ و مقتول‌ هر دو معتقد به‌ توحيد و رسالت‌ و معاد بودند و… و اي‌ كاش‌ مي‌دانستيم‌ كه‌ آنان‌ كه‌ موجب‌ بروز چنين‌ اختلافاتي‌ بين‌ مسلمين‌ شدند، چه‌ عذري‌ دارند و پاسخ‌ خداوند را در قيامت‌ چه‌ خواهند داد؟ انا لله‌ و انا الله‌ راجعون‌.» (خوئي‌، سيدابوالقاسم‌، البيان‌ في‌ تفسير القران/ ‌۴۰۶)

‌ آيت‌الله‌ صافي‌ گلپايگاني‌ (مدظلّه‌) از مراجع‌ عظام‌ تقليد نيز فلسفه‌ را در زمره‌ علوم‌ گمراه‌كننده‌ دانسته‌ و تدريس‌ و تدرّس‌ آن‌ را جايز نمي‌دانند.

از ايشان‌ نقل‌ شده‌ است‌:

«تدريس‌ و تدرّس‌ فلسفه‌ و عرفان‌ مصطلح‌ به‌طور آزاد مانند فقه‌ و تفسير و حديث‌ و علوم‌ ديگر در حوزه‌ها و خصوصاً قرار دادن‌ آن‌ در برنامه‌ دروس‌ حوزوي‌ و دانشگاهي‌ بسيار خطرناك‌ است‌ و اجراي‌ اين‌ برنامه‌ها و تشويق‌ و تأييد آنان‌ قابل‌ توجيه‌ نيست‌ و اگر كسي‌ در اين‌ حوزه‌ها گمراه‌ شود، علاوه‌ بر اين‌ كه‌ خودش‌ مسؤول‌ است‌، مدرس‌ و استاد نيز مسئول‌ خواهد بود.»  (نشريه‌ مذهبي‌ نور، چاپ‌ مشهد مقدّس‌، شماره‌ ۲ با موضوع‌ فلسفه‌/ ۱۰ به‌ نقل‌ از «نگرشي‌ در فلسفه‌ و عرفان‌»)

و البته صدها عالم دیگری که در زمره مخالفان فلسفه و نیز عرفان مصطلح که صوفیانه است و مشکلاتی بسیار حادتر از فلسفه ابن سینا دارد، بوده و می باشند.

این حرف کاملا درست است که بگوییم جریان حاکم بر حوزه های علمیه تشیع پیوسته مخالفت با فلسفه و عرفان صوفیانه بوده است و جریان دفاع از فلسفه و عرفان همیشه در اقلیت و استثناء بوده است اگر چه ظرف نیم قرن اخیر به لحاظ تبلیغاتی و رسانه ای جریان مدافع فلسفه و عرفان ظهور و بروز بیشتری داشته است.

اسباط- به نظرتان فلسفه اسلامی بر فهم خودبنیادی تکیه دارد و یا خدا بنیادی ؟ چرا؟

اساسا مهمترین ممیزه فلسفه، خود بنیادی معرفتی و اعتقادی است و اگر چنین  نباشد دیگر اسم آن را فلسفه نمی گذارند و اگر قرار باشد فیلسوف دیدگاه فلسفی اش را به دلیل تعارض با دین و وحی کنار بگذارد به او متکلم می گویند و او را از زمره فلاسفه خارج می دانند و فلاسفه اطلاق متکلم بر خود را اغلب توهین و کسر شأن می دانند.

ارسطو که به زعم فلاسفه مسلمان، معلم اول است، تابع دین و آیینی نبوده است و گزاره های معتبرتاریخی حکایت از مشرک بودن او دارند. و فلسفه او که به عالم اسلام آمد سرمشق فیلسوفان مسلمان شد.

و از مهمترین ادله خدابنیاد نبودن فلسفه اسلامی تعارض این فلسفه با بسیاری از مبانی و اعتقادات دینی است.

اسباط- مهمترین ادله مخالفت با فلسفه چیست ؟

فلسفه به اصطلاح اسلامی به خصوص فلسفه صدرایی من البدو الی الختم در عمده مبانی و مسائلش در تعارض با مبانی و معارف قران و اهل بیت علیهم السلام قرار دارد. این فلسفه علم نیست بلکه یک مکتب عقیدتی با معرفت شناسی و وجود شناسی و مبدء و معاد شناسی و انسان شناسی خاص خودش می باشد و در همه این ابعاد به نتیجه ای متفاوت با نتیجه قران و اهل بیت علیهم السلام رسیده است.

وحدت وجود که مهمترین محور حکمت متعالیه و عمود خیمه اش می باشد، مستلزم چندین عقیده مخالف صریح با آیات و روایات و عقاید اسلامی و شیعی است: ۱٫ عینیت خالق و مخلوق ۲٫ قدم عالم ۳٫ جبر  ۴٫ پلورالیسم ۵٫ اباحه گری، هر چند منادیان و معلمان این فلسفه منکر این لوازم باشند، چرا که با استدلال و استنادات دقیق می توان متفرع شدن این لوازم باطل را بر این نظریه نشان داد.

اسباط- شما چطور مدعی این تعارض می شوید در حالی که بسیاری از بزرگان شیعه مدافع و مروج این فلسفه اند؟

خب شما می دانید که بسیاری از بزرگان شیعه با بنده هم نظرند و برخی از نظراتشان را در یکی از سئوالات قبل ذکر کردم. نمی توان منکر این شکاف و دو گانه گی  عمیق بین موافقان و مخالفان فلسفه در میان علمای شیعه شد و از طرفی هم نمی توان هیچ یک از دو طرف این نزاع را به سوء نیت و انحراف و باطل خواهی متهم کرد. ریشه مساله در این است که به دلیل غیبت امام معصوم علیه السلام که معلم معارف وحیانی و عقلانی است، این اختلاف فهمها و برداشتها در مسائل مختلف کلامی و فلسفی و فقهی و تفسیری و حدیثی و … بین علما و فقهای شیعه که همگی در جستجوی حقیقت هستند، بروز می کند و تا ظهور فصل الخطاب معصوم این اختلافات از میان نخواهد رفت.

مهم آن است که عالمان شیعی باید وجود این اختلافات را در بین خود به رسمیت بشناسند و همدیگر را رمی به انحراف و کفر و فسق و جهل و … نکنند و برای تقرب بیشتر به حقیقت ناب در عرصه های گوناگون بکوشند که از جمله راههای آن گفتگو و آزاد اندیشی های دوستانه در باره موضوعات مورد اختلاف است که می تواند عالمان دین را به حقیقت ناب و خالص قران و معارف اهل بیت علیهم السلام نزدیکتر کند اگر چه ریشه اختلاف کنده نخواهد شد و تا ظهور حجت معصوم دستیابی تمام و کمال به حقایق ناب دینی و وحیانی وجود ندارد.

اسباط- در صورت رد فلسفه چه جایگزینی برای آن معرفی می نمایید؟

بنده مخالف تدریس فلسفه و موافق حذف آن نیستم اما معتقدم باید موافقان و مخالفان فلسفه به یک اندازه برای طرح نظراتشان فرصت و امکانات داشته باشند. همچنین متون کلامی شیعه با ویرایش و تدوینهای جدید به نظام آموزشی و دروس حوزه برگردد.

مهمتر از همه باید معرفت شناسی قرانی و دینی که کاملا عقلانی هم هست جای معرفت شناسی فلسفی را در اذهان طلاب باز کند که یکی از نتایج مهم آن این خواهد بود که علم و معارف ناب (که مجددا تاکید می کنم در عصر غیبت به تمامه قابل دسترسی نیست و در هر صورت برخی اختلاف برداشتها وجود خواهد داشت) جز در قران و روایات اهل بیت علیهم السلام یافت نمی شود و لذا باید بیشترین همّ  و وقت طلاب و حوزه های ما مصروف تدبر و مطالعه و تدریس و تدرس در این دو منبع انحصاری معرفتی شود.

ما جز در عرصه فقه ( و در این عرصه هم نه کامل) در عرصه های عقاید و پاره ای از دیگر معارف با قران و روایات فاصله جدی و اساسی داریم. و باید این فاصله را از میان برداریم.

مهدی نصیری

آذر ماه ۱۳۹۷