مرحوم علامه طباطبایی نقطه عطفی در فلسفه اسلامی بودند


درآمد: یکی از مهمترین علوم حوزوی فلسفه می‌باشد. شاید به جرات بتوان گفت فلسفه جزء چالش برانگیزترین علوم حوزوی نیز بوده و همواره در طول تاریخ موافقین و مخالفین جدی داشته است. مسلما وجود فلسفه به عنوان ابزاری به جهت خدمت به فقه و اصول از ضروریات است و این حقیقت را حتی مخالفین فلسفه […]



 


درآمد:

یکی از مهمترین علوم حوزوی فلسفه می‌باشد. شاید به جرات بتوان گفت فلسفه جزء چالش برانگیزترین علوم حوزوی نیز بوده و همواره در طول تاریخ موافقین و مخالفین جدی داشته است. مسلما وجود فلسفه به عنوان ابزاری به جهت خدمت به فقه و اصول از ضروریات است و این حقیقت را حتی مخالفین فلسفه نیز قبول دارند. لذا ضرورت حضور فلسفه در حوزه‌های علمیه کاملا محسوس است. حتی مقام معظم رهبری در سفر خویش در سال ۱۳۸۹ به این ضرورت اشاره کرده و خواستار تقویت فلسفه بودند. علم فلسفه فراز و نشیب‌های مختلفی داشته و از زمان معصومین رویکرد‌ها و جریانات مختلفی حول آن پدید آمده است. بدین جهت بر آن شدیم تا با مصاحبه‌ای با حجت الاسلام فربهی به جریان شناسی علم فلسفه بپردازیم. حجت الاسلام احمد فربهی متولد سال ۱۳۵۳می‌باشند، ایشان از سال ۱۳۶۹ وارد حوزه علمیه شده و پس از مطالعه برخی از آثار امام خمینی(ره)، به فلسفه علاقه‌مند می‌گردند. ایشان هم اکنون عضو هیئت علمی موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره) می‌باشند و از ایشان آثار و تالیفات مختلفی به چاپ رسیده است. در ادامه توجه شما مخاطبین عزیز را به متن مصاحبه جلب می‌نماییم:

 

اسباط: با سلام و عرض ادب، درباره خاستگاه و سیر تطور فلسفه نکاتی را بیان بفرمایید؟

با سلام خدمت شما و دوستان عزیز در مجموعه اسباط، خاستگاه فلسفه آنچه از نظر تاریخی معروف است یونان باستان است. اما تلقی حکمای اسلامی این است که خود حکمای یونان باستان هم متأثر از فضای انبیا بوده‌اند. مرحوم سیدابن طاووس می‌گوید بسیاری از حکمای یونان باستان پیامبر بوده‌اند که به جهت غیرمأنوس بودن نامشان مورد توجه مسلمانان قرار نگرفتند. مرحوم شیخ بهایی این جمله سید را در رساله هلالیه خود می‌آورد و بعد می‌فرماید« لست بعاد فیهه؛ بعید نیست که اینگونه باشد». همچنین مرحوم ملاصدرا می‌فرماید که اساتید فلسفه و آغازگران آن، افرادی بودند که یا پیامبر بودند یا در محضر پیامبران تحصیل کردند. از این جهت تلقی حکمای اسلامی این است که اگرچه از نظر تاریخی یونان باستان مهد آغاز فلسفه به شکل مکتوب و مدون است اما همان‌ها هم مرتبط با پیامبران الهی بوده‌اند. این تلقی آنها از نظر تولد فلسفه است اما فلسفه در تمدن اسلامی بعضا با انگیزه‌های ناصحیح وارد شد و این مقدار به شکل جزئی حتما در تاریخ بوده است. البته براساس آن مجموعه روایتی که ما داریم مثلا مجالسی تشکیل می‌شد برای این‌که مأمون امام رضا(ع) را تضعیف کند به این انگیزه کتاب‌هایی ترجمه و مطرح شد. به تعبیر دیگر اهل بیت(ع) مقام‌هایی داشتند، مقام ولایت را غصب کردند، مقام پشتوانه‌های مالی را غصب کردند و تنها مقام علمی باقیمانده بود و چون حقیقی بود قابل غصب نبود. بنابراین این مشغولیت می‌توانست توجه مردم را از این مقام منصرف کند. این یکی از جهات بود و اما جهات دیگری هم بود از جمله این‌که یک عده‌ای در آن فضا مباحث مختلفی را بحث می‌کردند و به طور کلی مدرسه‌های مختلفی شکل گرفته بود. این‌که انگیزه همه آنها منصرف کردن مردم از مراجعه به اهل بیت(ع) باشد ممکن است قطعی نباشد. طیفی این‌گونه بودند اما بعضی‌ها هم اشتغال به مباحث علمی و فلسفی داشتند. بعد وقتی ادامه پیدا کرد وارد فضای روایی که شد چون نوع مواجهه اهل بیت(ع) با اندیشه‌‌های زیربنایی مواجهه‌ای با زبان تحلیلی فلسفی بود، مباحث فلسفی در تعاملات اهل بیت‌(ع) هضم می‌شد. یعنی فرض کنید آنچه در تاریخ نقل شده است، هشام بن حکم شاگرد  ابوشاکر دیسانی بوده است و ابوشاکر دیسانی یک ملحد بود، هشام وقتی که می‌آید با امام صادق(ع) مناظره کند، دو سه جلسه مناظره می‌کند بعد از این‌که محکوم فرمایشات امام علیه‌السلام می‌شود، دیگر مجذوب امام علیه‌السلام می‌شود و بعد از آن شاگرد حضرت می‌شود.

 

اسباط: نوع تعامل امام (ع) چگونه بود؟

نوع تعامل امام علیه‌السلام نوع تعامل کاملا استدلالی و برهانی بوده است. در روایتی داریم که هشام درباره صفات الهی سئوالی می‌پرسد، امام علیه‌السلام برای او توضیح می‌دهد. هشام می‌گوید زدنی یابن رسول‌الله، دوباره توضیح بده. امام دوباره توضیح می‌دهند و وقتی توضیح می‌دهند، خود امام می‌فرماید: «افهمت یا هشام فهما تدفع به و تنازل به اعدائنا؟ فهمیدی یک فهمیدنی که با آن بتوانی دشمنان ما را دفع کنی و با آنها مناظره کنی؟» این را مرحوم شیخ مفید در ذیل آن فرمایش مرحوم صدوق آورده که مرحوم صدوق آورده جدال کردن از نظر باورهای دینی ما جایز نیست. مرحوم مفید فرموده «نه این‌گونه نیست که جایز نباشد بلکه نسبت به کسانی که توان داشته باشند امر مطلوبی است و جدال احسن مورد امر قرآن قرارگرفته و مورد توجه اهل بیت علیهم‌السلام بوده است و نهی‌های مطرح شده درباره کسانی است که توان آن را نداشته باشند. بنابراین نکته اول بنده این بود که حکمای مسلمان خاستگاه تولد فلسفه را پیامبران الهی می‌‌دانند و در تمدن اسلامی هم اگرچه انگیزه‌های سوء در ترجمه دخالت داشته اما چون نوع تعامل اهل بیت علیهم‌السلام تعامل تحلیلی تعقلی بوده موجب شده که مباحث فلسفی تحت تاثیر فرمایشات اهل بیت علیهم‌السلام قرار بگیرد. به ویژه در بیان فلاسفه شیعه، از این جهت وقتی نگاه می‌کنید می‌بینید سیر تطور فلسفه در بین فلاسفه شیعی کاملا مسیرش به سمت تهذیب و تزکیه رفته است. یعنی شما وقتی کتاب‌های شفای شیخ را با کتاب‌های ملاصدرا مقایسه می‌کنید، نزدیک شدن مباحث به منابع وحیانی کاملا مشاهده می‌شود. بعد به همین کیفیت وقتی جلوتر آمده می‌بینید مرتب به فرمایشات معصومین نزدیک‌تر شده است.

بنابراین درباره اصل تولد فلسفه و اصل ورود آن در اسلام و تقارب آن با منابع وحیانی سخن گفتم.

 

اسباط: آیا نکته‌ای دیگر در مورد این سیر تطورات وجود دارد؟

دو نکته دیگر هم درباره سیر تطورات هست. در بین فلاسفه مسلمان، اولین تلقی که در ذهن آنها شکل گرفت. براساس آنچه در منابع آنها می‌شود مشاهده کرد این بود که محصول عقل با محصول نقل یکی هستند. از این جهت همتشان در این بوده که نشان دهند آنچه حکما گفتند با آنچه پیامبران گفتند یکی بوده است. بعضی‌ها مثل مرحوم فیض کاشانی که رسما در ابتدای بعضی از کتاب‌هایش مطلب را گفته است با این‌که مرحوم فیض کاشانی گرایشات اخباری گری داشته است اما در اول کتاب اصول معارف می‌گوید که من این کتاب را نوشتم تا ببینید محصول کلام بزرگان فلسفی با منابع وحیانی یکی است. یعنی هیچ منافاتی با هم ندارند. ما می‌توانیم این را اولین مرحله تعامل فلسفه و شریعت بدانیم. یعنی تعاملی که تلاش می‌کند اثبات کند اینها محتوا و خروجی اینها واحد است. این نخستین مرحله است. بعد از مدتی که گذشت و زمان شیخ که رسید ( این مطالب در سخنان ابن رشد آمده است ) شیخ الرئیس در بحث معاد جسمانی صراحتا گفت ما در بعضی از اندیشه‌های زیربنایی تنها می‌توانیم از گزاره‌های وحیانی استفاده کنیم. ما می‌توانیم این را دومین مرحله تقارب فلسفه با شریعت مقدس در نظر بگیریم که فلاسفه تصریح کردند در بخشی از اندیشه‌های زیربنایی چون دست عقل کوتاه است پس ما احتیاج به منابع وحیانی داریم. این مورد یک جهش و حرکت بود چراکه تا پیش از آن می‌گفتند هیچ منافاتی بین محصول عقل و نقل وجود ندارد. اینجا گفتند در بعضی از موارد  عقل به نقل احتیاج دارد. این یک قدم بود. بعد از آن خود شیخ گفت که تفکر منافاتی ندارد با تعلم. تفکر می‌تواند تعلمی باشد. استاد بیاید برای انسان مقدماتی استدلال را توضیح دهد و آن شخص هم متوجه آن شود. این مطلب را شیخ گفت ولی دیگر ادامه نداد و جایگاه آن را در مباحث وحیانی مشخص نکرد. همین جمله را تنها مطرح کرد. البته جمله دیگری را هم مطرح کرد که کمک کار بحث ما است و آن جمله‌ای است که در مقاله سوم برهان شفا گفت و آن مطلب این بود که تعدد حدود وسطی احتمال وقوع خطا را زیاد می‌کند. پس اگر حدود وسطی کم شود احتمال وقوع خطا هم کم می‌شود. این حرفی بود که شیخ مطرح کرد درباره بحث منطق او هم بود. وقتی به مرحوم خواجه رسید، مرحوم خواجه این فرمایش شیخ را بر شریعت مقدس و وحی تطبیق داد و گفت بعثت فوایدی دارد یکی از آن فواید این است که کمک می‌کند به عقل در درک همان چیزهایی که خود عقل درک می‌کند اما وحی برای آن تبیین می‌کند و حدود وسطی را کوتاه می‌کند. به نظر می‌رسد این حرفی که خواجه گفت باز در تطورات فلسفه اسلامی یک جهش بود. شیخ نمی‌خواست بگوید که معلم می‌تواند وحی باشد به عنوان یک قاعده منطقی گفت و گفت که تفکر می‌تواند به وسیله یک معلم باشد و دیگر چیز دیگری نگفت.

 

اسباط: نکته اصلی در کلام مرحوم خواجه چه بود؟

مرحوم خواجه گفت که آن معلم می‌تواند وحی باشد. این خود یک جهشی بود که اتفاق افتاد. بنابراین در قدم اول گفتیم محصول عقل با نقل یکی هستند. در قدم دوم گاهی عقل به نقل احتیاج دارد. در آن مواردی که  دست عقل کوتاه است. در قدم سوم گفتیم در همان مواردی هم که دست کوتاه نیست باز به ارشادات وحیانی نیازمند است. چون ممکن است از بعضی از مقدمات و از بعضی از حدود وسطی غفلت کند و این شد مرحله بعدی، این مورد تا زمان مرحوم ملاصدرا ادامه داشت؛ به زمان مرحوم ملاصدرا که رسید ملاصدرا  این «می‌تواند» که مرحوم خواجه فرمودند را به باید تبدیل کرد. فرمود که باید ما تعلم کنیم در محضر وحی در اندیشه‌های زیربنایی. ایشان گفت که اگر فیلسوفی در محضر وحی تعلم نکند در مباحث فلسفی گرفتار تناقضات و تعارضات می‌شود. پس ما به تعلم در محضر وحی احتیاج داریم. ولیکن تعلمی که در محضر وحی داریم به دو شکل است یکی به شکل تعبدی است که اینجاها به عنوان اصل موضوع به آن نگاه می‌کنیم و یکی هم به شکل تفهمی است که حدود وسطی و مقدمات را به ما تفهیم می‌کنند. مثلا می‌گویند «کل محدود مخلوق؛ هر محدودی مخلوق است»، «الممتنع من الحدوث الممتنع من الحدث هو القدیم فی الازل» اینجا می‌آیند برای امام ارشاداتی می‌کنند و ما آن حدود وسطی را با آن استدلال‌ها، متوجه می‌شویم. بنابراین ما باید در محضر وحی تعلم کنیم. این حرف را مرحوم ملاصدرا مطرح کرد. این حرف در بین صدرایی‌ها کاملا متداول بود، صدرایی‌ها  دیگر مرتب فلسفه‌هایشان را در محضر وحی تحصیل می‌کردند و مباحث فلسفی را به شکل‌های مختلفی متاثر از منابع وحیانی تنظیم می‌کردند. گاهی از مواقع مباحث صرفا فلسفی بود اما انتخاب سرفصل‌ها متاثر از وحی بود و وارد مباحث دیگری که وحی به آنها نپرداخته بود نمی‌شدند و می‌گفتند خیلی تاثیر جدی در اندیشه‌های زیربنایی ندارد. گاهی از مواقع به شکل تفسیر ترتیبی بود و گاهی از مواقع به شکل تفسیر موضوعی بود گاهی به شکل قواعد تطبیقی بود. به شکل‌های مختلفی صدرایی‌ها به تعلم از منابع وحیانی پرداختند و مشغول تعلم  در محضر وحی شدند. شاید آخرین مرحله‌ای که اتفاق افتاد آخرین تطوری که اتفاق افتاد تطوری بود که توسط مرحوم علامه طباطبایی اتفاق افتاد.

 

اسباط: قبل از آن آیا اشراقیون در این تطور نقشی داشته‌اند؟

در این تطوری که ما در تقارب بین فلسفه و شریعت می‌خواهیم صحبت کنیم. من مطلبی را از اشراقی‌ها ندیدم که در این تطورات تاثیری داشته باشد. ملاصدرا نسبت به این مرحله سرآغاز بود.

 

اسباط: آخرین تطور صورت‌ گرفته در علم فلسفه چه بود؟

آخرین تطوری که ما می‌توانیم ملاحظه کنیم کاری بود که مرحوم علامه طباطبایی انجام داد. مرحوم علامه طباطبایی سه دسته تالیف داشتند. یک دسته تالیفات فلسفه محض و اساسا در این بخش از آیات و روایات استفاده نکردند. گفتند در اینجا ما باید تعقلی محض بحث کنیم. شاید از آیات و روایات استفاده نکردند که به شکل ناخودآگاه فیلسوف از گزاره‌های وحیانی منفعل نشود. چون آن کاری که ملاصدرا انجام داد یک آسیب هم به دنبال خود آورد. آن آسیب این بود که حکما به جهت دلدادگی که به شریعت مقدس داشتند گاهی از مواقع با بعضی از مباحث به تسامح برخورد می‌کردند. همین اندازه که می‌دیدند شریعت مقدس بر این باور راضی است دیگر خیلی در مبانی فلسفی آن تشکیک نمی‌کردند. چون کاملا دلداده مبانی شریعت مقدس بودند؛ لذا همین‌که فی‌الجمله می‌شد برهانی بر آن اقامه کنند همان را می‌پذیرفتند. شاید مرحوم علامه طباطبایی به جهت نجات فلسفه از این آسیب فرمودند شما فلسفه که بحث می‌کنید تنها فلسفه بحث بکنید، هیچ آیه و روایتی را وسط نکشید که منفعل نشوید. این دسته اول بود. دسته دوم آثار تفسیری محض. مرحوم علامه فرمود شما اگر می‌خواهید مراد این آیه شریفه را بفهمید دیگر پای مقدمه عقلیه را وسط نکشید. این‌که اصالت با وجود است و وحدت وجود است را کنار بگذارید. دلالت‌های زبانی طریق شما هستند برای کشف مراد متکلم. حالا شما یک مبنای فلسفی دارید هرچه که هست برای خودش درست است، این‌که این آیه شریفه چه می‌خواهد بگوید را باید از مسیری که زبان برای آن مسیر تنظیم شده است پیش بگیرید نه این‌که شما بیایید یک مبنای فلسفی را برای خود مستقر و تثبیت کنید، بعد بیایید آیه شریفه را بر او حمل کنید. در تفسیر المیزان بنای ایشان بر همین بوده و ما می‌توانیم بگوییم واقعا در این تصمیمی که داشتند موفق بودند. به خاطر این‌که یک فیلسوف بیست جلد تفسیر نوشته‌اند و در این بیست جلد، مسائل فلسفی را بسیار کم دخالت داده‌اند. به صورتی‌که پژوهشگران باید کل بیست جلد را بگردند تا دو سه مورد پیدا کنند. این از افتخارات و از بزرگی علمی این شخص است.

دسته سوم از کتاب‌های مرحوم علامه تلفیقی بود. ایشان فرمودند ما باید یک دسته کتاب بنویسیم که بیاییم محصول مباحث فلسفی را با محصول مباحث استنباطی مقایسه کنیم. جمع‌بندی و بررسی کنیم و تشفیع کنیم این دو را با همدیگر. مرحوم علامه این سه دسته کتاب را نوشتند. دسته اول نمونه مثل بدایه، نهایه و اصول فلسفه، دسته دوم مانند تفسیر المیزان و دسته سوم هم مانند رسائل توحیدی، علم فلسفه الهی و کتاب‌هایی از این قبیل؛ این یک تطور بود. هم نزدیک بودن فلسفه را به شریعت مقدس از بین نبرد و هم آن آفت‌ها را از بین برد.

 

اسباط: پس چرا در وضعیت فعلی حوزه همچنان این آفت‌ها وجود دارد؟

در حوزه‌های علمیه چون فقط کتاب‌های فلسفی مرحوم علامه طباطبایی متن درسی شد این موجب شد تا مزیت‌هایی که مرحوم ملاصدرا در کلامشان داشت از بین برود و هم آن مزایایی که مرحوم علامه به دنبال آنها بود و آن آسیب‌هایی که می‌خواست به نظام علمی وارد نشود تحصیل نشود و از بین برود. از این جهت ما اگر بخواهیم کاری که مرحوم علامه انجام داده را تعمیم کنیم در خودمان، باید حتما سه درس مستقل در معقول داشته باشیم. یک فلسفه محض داشته باشیم بدون توجه به هیچ آیه و روایتی، یک تفسیر محض داشته باشیم بدون توجه به دخالت هیچ مبانی فلسفی و یک بحث‌های تلفیقی هم داشته باشیم که خروجی این دو را مقایسه کند. این چند مرحله تطوری بود که در فلسفه اسلامی اتفاق افتاد.