لیبرالیسم و ورود آن به ایران




 

لیبرالیسم


لیبرالیسم

دومين تفکر دين‌گريز، ليبراليسم است. ليبراليسم جهان‏بينىِ اجتماعى، سياسى و اقتصادى است كه در قرون هفده و هجده ميلادى در غرب پديد آمد. اين مكتب صورتى از انديشه دموكراسى است كه به لحاظ حقوقى و اجتماعى به نوعى فردگرايى معتقد است. اين انديشه، از اصلى‏ترين صور ايدئولوژيك اعراض بشر از دين است.

ليبراليسم از واژه ليبرتى اشتقاق يافته كه به معناى آزادى است و لذا ليبراليسم به معناى مكتب «آزادي‌گرايي» است. در واقع ليبرال‏ها از آزادى، نفى قيودات دينى، محرمات مذهبى و اخلاقى و آزادى نفس اماره را طلب مى‏ کنند.

ليبراليسم به مساوات شهروندان در قبال قانون، آزادي مطبوعات، آزادي معتقدات سياسي، اجتماعي و مذهبي، آزادي احزاب و رقابت آن‌ها براي حصول اکثريت پارلماني، دستگاه قضائي مستقل، رعايت حقوق بشر، اجراء سکولاريسم از راه استقرار حکومت مدني يا عرف (غيرمذهبي)، آزادي پرستش يا عدم اعتقاد به خدا، تکثرگرايي و اقتصاد بازار آزاد معتقد است اما مهم‌ترين اصل براي آنان همان آزادي است. البته بسياري از‌ اين اصول، در حد حرف و شعار باقي مانده و هيچ‌گاه اجرا نشده‌اند.

ليبراليسم در مفهوم معاصر آن، مجموعه‌اي از عقايد و آموزه‌ها نيست که مردم با انتخابي آگاهانه بدان گردن نهند، بلکه شيوه نگرشي به جهان اجتماعي و مجموعه مفروضاتي درباره آن است که چنان طبيعي و تدريجي توسط فرد جذب مي‌شود که او مطلقاً بر وجود چنين فرضياتي آگاهي ندارد.

لیبرالیسم

لیبرالیسم

شاخه‌هاي ليبراليسم
ليبراليسم داراي سه شاخه به شرح زير است:

اول: ليبراليسم اقتصادي؛ يعني افراد را از نظر فعاليت اقتصادي آزاد بگذارند تا هر کسي بنابر ساخت طبيعي‌اش به دنبال منافع خود برود؛ اين سود‌طلبي شخصي در مجموع باعث تنظيم منافع جمعي خواهد شد. گويا طبيعت يا خداوند نوعي هماهنگي بين منافع فرد و جامعه به‌وجود آورده است.

تنها حدي که مي‌تواند آزادي اقتصادي و سود‌طلبي مردم را محدود کند، آزادي اقتصادي ديگران است. ليبراليسم اقتصادي همان «کاپيتاليسم» يا «سرمايه‌داري» است.

دوم: ليبراليسم سياسي؛ يعني تنها وجه مشروع حکومت آن است که بر رأي مردم و بر اساس خواست اکثريت آنان شکل بگيرد. هم قانون آن، بر اساس خواست مردم نوشته شود و هم مجريان بر اساس خواست مردم انتخاب شوند. ليبراليسم سياسي همان چيزي است که امروز تحت عنوان «ليبرال دموکراسي» از آن ياد مي‌شود.

سوم: ليبراليسم فرهنگي؛ يعني قدرتي فوق قدرت عقل وجود ندارد. هرگونه نفي و اثباتي در باب پديده‌هاي عالم بايد در محکمه عقل باشد. در ليبراليسم فرهنگي نوعي بي‌مهري نسبت به وحي و شهود ديده مي‌شود. انسان از مرحله بندگي خدا، به نوعي خدايي ارتقا پيدا مي‌کند. ليبراليسم بر اين باور است که انسان خودبسنده است و مي‌تواند خودش مشکلات خود را حل کند.

بايد توجه داشت که از حيث انديشه‌اي پذيرفتن يک شاخه از ليبراليسم مستلزم، پذيرفتن شاخه‌هاي ديگر نيست. بر‌ اين اساس، ممکن است فردي در يک شاخه ليبرال باشد اما در شاخه‌هاي ديگر ليبرال نباشد.

ورود ليبراليسم به ايران
ليبراليسم تفکري غربي و بيگانه است که از اروپا وارد جهان اسلام شده است. شروع ورود ليبراليسم به ايران را بايد از دوران مشروطه پي گرفت؛ زماني که عده‌اي از اولين روشنفکران ايراني، سفرهايي به ديار فرنگ داشتند و آشنايي ابتدائي با مظاهر تمدن غرب و از جمله با ليبراليسم پيدا کردند و اين تفکر را وارد ايران کردند. اما رشد ليبراليسم در ايران، به دوره بعد از انقلاب و در دو مقطع حکومت کارگزاران و اصلاح‌طلبان بر‌مي‌گردد. البته ليبرال‌هاي ايراني، در اصل اعتقاد به روش‌هاي ليبرالي، از يکديگر متمايزند و نمي‌توان همه را در اعتقاد به ليبراليسم در يک سطح ديد.

مهم‌ترين ويژگي‌هاي ليبرال‌هاي ايراني
ليبرال‌هاي ايراني از هر دسته و گروهي که باشند، کم و بيش در يکسري ويژگي‌ها اشتراک دارند که مهم‌ترين آن‌ها از‌ اين قرار است.

الف: باورمندي به توان غرب و لزوم تقليد از غرب
در‌ اين که غرب داراي توانمندي‌هاي ماديِ خاص است، نمي‌توان شک کرد اما اين به معناي ناتواني ديگران از کسب توانمندي و رسيدن به رشد و توسعه مادي نيست. ليبرال‌هاي ايراني معتقد به انحصار توانمندي غرب و در مقابل به ناتواني نيروهاي خودي قائلند؛ از ديد بسياري از آنان، توانمندي امري منحصر به غربي‌ها است و غير آنان چنين استعدادي ندارند، مگر ‌اين‌که به سلک غربي‌ها درآيند و به روش آنان تأسي جويند. به همين جهت است که براي جبران ناتواني‌هاي خود، تقليد از غرب را پيشنهاد مي‌کنند. براي نمونه، ميرزا ملکم‌خان معتقد است:

شرط فرزانگي آن است که آيين اروپايي را از جانِ دل بخريم و جهت فکري خود را با سير تکامل تاريخ و روح زمان دمساز کنيم.

هم‌چنان که از نظر وي:

در اخذ اصول تمدن جديد و مباني ترقي عقلي و فکري، حق نداريم در صدد اختراع باشيم، بلکه بايد از فرنگي سرمشق بگيريم و در جميع صنايع از باروت گرفته تا کفش‌دوزي محتاج سرمشق غير بوده و هستيم.

نمونه ديگر سيدحسن تقي‌زاده است که مي‌گويد: «ايران بايد ظاهراً و باطناً، جسماً و روحاً فرنگي مآب شود و بس.»

اين ويژگي نه فقط مربوط به اولين ليبرال‌هاي ايراني، بلکه امري ساري و جاري در اکثر ليبرال‌هاي ايراني در طول تاريخ است. نمونه‌اي از اين مسأله را مي‌توان در يکي از سخنراني‌ها سيدمحمد خاتمي ‌در مورد توسعه مشاهده کرد که گفت:

توسعه به معني امروزش ميوه و يا شاخ و برگ درخت تمدن جديد است، اگر آن تمدن آمد، توسعه هم خواهد آمد و به‌ اين معني سخن کساني‌که مي‌گويند ابتدا بايد «خرد» غربي را پذيرفت تا توسعه بيايد، سخن بيراهي نيست و‌ اين سخن را کامل کنم که علاوه بر «خرد» و «بينش غربي» بايد «منش غربي» متناسب با اين بينش را نيز پذيرفت… امروز به جرأت مي‌توان گفت: در زندگي قومي ‌که عزم تعالي و پويايي را کرده است، هيچ تحول کارساز پديد نخواهد آمد، مگر آن‌که از متن تمدن غرب بگذرد و شرط دگرگوني اساسي، آشنايي با تمدن غرب و لمس روح آن يعني «تجدد» است… باري شرط تحول اساسي گذر از تمدن غربي است و مراد از آشنايي با آن، آشنايي با مباني تفکر و تمدن جديد است که در پس مظاهر آن نهفته است و سوگمندانه اقوامي‌نظير هنوز از آن محروم هستيم.

از ديد برخي ليبرال‌ها:

ما به جز پخت آبگوشت بزباش و قورمه سبزي در هيچ تکنولوژي صنعتي نسبت به جهان برتري نداريم.[۹] [و لذا] همان‌طور که در بخش ورزشي مربي خارجي به کشور مي‌آوريم، در اقتصاد نيز نيازمند به آوردن مديران اقتصادي خارجي هستيم».

ب: مرعوب بودن نسبت به قدرت نظامي غرب
ديگر ويژگي ليبرال‌هاي ايراني‌ اين است که مرعوب غرب، خصوصاً‌ مرعوب قدرت نظامي آن هستند. براي مثال، آقاي ظريف وزير امور خارجه ايران که به مناسبت ۱۳ آبان در سال ۱۳۹۲ در تالار علامه اميني دانشگاه تهران سخنراني مي‌کرد، در پاسخ به سؤال يک دانشجو چنين گفت:

آيا فکر کرديد آمريکا که مي‌تواند با يک بمب تمام سيستم دفاعي را از کار بياندازد، از سيستم دفاعي مي‌ترسد؟ آيا واقعا به خاطر قدرت نظامي، آمريکا جلو نمي‌آيد؟[۱۱]

نمونه ديگر، تأکيد مکرر برخي از مسئولين دولت تدبير و اميد، بر اين مطلب است که برجام سايه جنگ را از سر ملت ايران رفع کرد. با اينکه آمريکا در سال‌هاي اخير هيچ‌گاه به طور جدّي قصد جنگ با جمهوري اسلامي ايران را نداشته است.

ج: پذيرش سلطه آمريکا
ديگر ويژگي اين گروه پذيرش سلطه مستکبران و در رأس آنان آمريکا بر جهان است و حتي برخي از اين افراد بدان تصريح کرده و گفته‌اند:

آمريکايي‌ها کدخداي ده هستند، با کدخدا بستن راحت‌تر است.

اين ديدگاه بر تفکر تهيه‌کنندگان کتاب «مباني نظري و مستندات برنامه چهارم توسعه»، نيز حاکم بوده است و لذا گفته‌اند:

امروزه بر همه مسئولين جمهوري اسلامي ايران اثبات شده که کشورمان در تقابل با قدرت آمريکا و اسرائيل، با حالت انزوا و صرفاً متکي بر خود، قادر نخواهد بود مسائلي از قبيل فقر، بيکاري، عدم توسعه، عدم توليد، عدم صادرات و… را حل نمايد. حل معضلات فوق، در همه جهان با اتصال به اقتصاد جهاني و بهره‌برداري از سرمايه‌گذاري و تکنولوژي خارجي، مقدور و ممکن مي‌باشد.» اين تفکر به جاي تکيه بر توان خودي، چشم به بيگانه دوخته و به قول حافظ «آن‌چه خود داشت/ ز بيگانه تمنا مي‌کرد». از ديد آنان: «هر گونه تعبير نوازندگي خارج از ارکستر بين‌المللي، به خارج کردن جمهوري اسلامي ايران از فهرست کشورهاي مطمئن براي سرمايه‌گذاري و به اطلاق کشوري با درجه ريسک بالا و به کشوري که صدور تکنولوژي به آن خطرناک است و از اين قبيل تبديل مي‌شود که وقوع چنين حالاتي سمّ مهلک براي هر برنامه توسعه در نسخه قدرت ملي مي‌باشد

نويسنده ديگري مي‎گويد:

«اگر نخبگان سياسي يک کشور تصميم گرفتند تا از مخزن ثروت، کار، فن‌آوري و توانايي جهاني بهره‌برداري کنند، به لحاظ سياسي بايد با آن هماهنگ و همسو باشند»[۱۵] [چون] «سرمايه، فن‌آوري، نوآوري مديريت کالاهاي راهبردي، کيفيت توليد، کارآمدي حمل‌ونقل و انتقال فن‎آوري، عموماً نزد قدرت‎هاي بزرگ اقتصادي است… [چون] رشد و توسعه و رقابت اقتصادي، بدون همکاري با قدرت‌هاي بزرگ اقتصادي امکان‌پذير نيست… هر اندازه که با قدرت‌هاي بزرگ، مشکل سياسي و امنيتي وجود داشته باشد، روابط اقتصادي نيز تحت‌الشعاع قرار مي‌گيرد و بهره‌برداري محدود خواهد بود.»

حتي اگر اين هماهنگي مستلزم دست کشيدن از آرمان‌ها و عقايد باشد. بر اين اساس، انقلاب اسلامي نيز راهي جز دست کشيدن از آرمان‌هايش ندارد، زیرا:

تفکر اسلامي با سرمايه‌داري، نظم موجود بين‌المللي و مناسبات قدرت در خاورميانه بسيار مشکل دارد. واقعيت اين است که اگر کسي و حکومتي بخواهد به تمامي اصول و مقررات اسلامي عمل کند، طبعا نمي تواند با غرب هم‌زيستي مسالمت‌آميز داشته باشد. موضوع را پيچيده‌تر کنيم. قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران با نظم موجود جهاني و ماتريس قدرت و ثروت آن، نه آنکه اختلافي دارد، بلکه در تضاد اصولي است. فرآيند‌هاي جهاني‌شدن با ماهيت نظام سياسي جمهوري اسلامي ايران در تناقض است… جمهوري اسلامي ايران براي پيشرفت، بايد پارادوکس خود را با غرب حل کند

د: دست‌کشيدن از تفکر انقلابي
اگرچه فرض شود که جريان ليبرال کشور، ابتداء انقلابي بوده‌ اما امروز ديگر انقلابي نيست، بلکه جرياني خسته از انقلاب است، بلکه انقلاب را منشأ مشکلات کشور مي‌داند. براي نمونه، تهيه‌کنندگان کتاب «مباني نظري و مستندات برنامه چهارم توسعه» معتقدند:

بازبيني موضع‌گيري رهبران عالي‌رتبه جمهوري اسلامي ايران از هفته آخر ارديبهشت ماه تا دهم خرداد ۱۳۸۲، نشان مي‌دهد که از منظر بازيگران اصلي و حتي فرعي بين‌المللي، ايران به عنوان بازيگري معترض و تعارض‌جو مطرح است. بازتاب‌ اين نگرش در کليه عرصه‌هاي زندگي اجتماعي ـ سياسي ايران و حتي در حوزه رد درخواست ويزاي شهروندان‌ ايراني به کشورهاي اسلامي منطقه نيز متجلي است» و لذا چاره‌اي نيست جز ‌اين‌که «ايران ذاتاً بايد طرفدار تغيير وضع موجود خود در قالب حفظ وضع موجود بين‌المللي باشد. تعارض‌گري ستيزجويانه به انحطاط ايران دامن خواهد زد.

خستگي‌ اين جريان از انقلاب به حدي است که آنان حتي حاضرند شعار عدالت را که يکي از اصلي‌ترين شعارهاي اين انقلاب بود، به پاي توسعه فدا کنند و بگويند:

تغيير گفتمان (لحن توأم با التزام عملي) در سياست خارجي و جهت‌گيري آن از سياست‌هاي عدالت‌جويانه به سياست‌هاي رشد و توسعه اقتصادي ـ فرهنگي ـ فني کشور.

از اين ديدگاه انقلاب و استکبارستيزي، امري منفي است و لذا اصول ۱۵۲ و ۱۵۳ قانون اساسي، از زمينه‎هاي عدم تعامل با جهان است،چون اين دو اصل، انعکاس روحيه انقلابي و مخالف با سلطه قدرت‎هاي استکباري است و هر اندازه که با قدرت‎هاي بزرگ، مشکل سياسي و امنيتي وجود داشته باشد، روابط اقتصادي نيز تحت‌الشعاع قرار مي‎گيرد و بهره‎برداري محدود خواهد بود.

پشتوانه نظري سياست‎هاي دولت تدبير را همين تفکرات تشکيل مي‎دهد، خصوصاً که غير از شخص رئيس دولت، برخي ديگر از صاحبان اين تفکر، سال‎ها در مرکز تحقيقات استراتژيک مجمع تشخيص مصلحت، با وي همکار بوده و امروزه نيز در سمت مشاوران وي قرار دارند.

ه: اشرافيت‎گرايي
به دليل آن‌که بسياري از ليبرال‎ها، خود خوي اشرافيت و تجمل دارند، فقط اشراف و قشر سرمايه‎دار را لايق مديريت جامعه مي‎دانند، بلکه مديريت غير اشراف را عامل مشکلات قلمداد مي‎کنند، گرچه آن مدير غيراشرافي کارآمدي خود را در عمل هم به اثبات رسانده باشد. يکي از ليبرال‎ها مي‎گويد:

رجال جمهوري اسلامي از بومي‎ترين و محلي‎ترين اقشار اجتماعي ايران بوده‎اند. اشراف، سرمايه‎داران، صاحبان صنايع، بانکداران، مالکين بزرگ و زمين‌داران جزء رجال سياسي اوائل انقلاب اسلامي ايران نبودند. به تعبير متخصصين اقتصاد سياسي، رجال ايران بين‌الملل‎گرا نبودند و به جز ‌آيت‌الله بهشتي و تا اندازه‎اي ‌آيت‌الله رفسنجاني و حجت‌الاسلام‌والمسلمين خاتمي، عموم رجال سياسي پس از انقلاب ايران، اطلاعات و بينش گسترده‎اي از جهان و مسائل آن نداشتند.

به عبارت ديگر، از منظر ليبرال‌ها، امام خميني(ره) که دنيا را مبهوت رهبري خود کرده بودند و يا مقام معظم رهبري(مدظله العالي) که در سخت‎ترين شرايط بين‌المللي موفق به هدايت صحيح نظام اسلامي شده‎اند و دوست و دشمن به بينش و توان آنان اعتراف دارند، اطلاع گسترده‎اي از جهان و مسائل آن نداشتند. شايد از نظر ليبرال‌ها، انقلابي به‌ اين عظمت، آن هم در شرايط پيچيده بين‌المللي، با چشم‌بندي مديريت شده است.

همين ويژگي‎ها، ليبرال ايراني را به علم‌گرايي مفرط سوق داده است و باعث شده است بيش از حد به قدرت علوم تجربي معتقد شود، تکنوکرات باشد و تخصص را بر تعهد ترجيح دهد، به حکومت و مديريت جامعه، نگاهي کاملا غربي و ليبرال داشته باشد و به دنبال ارزش‌زدايي و هضم در نظم نوين جهاني باشد و رفاه اقتصادي را بر عزت مرجح بداند، و به مديريت انقلابي که طلايه‌دار مقاومت و ستيز با استکبار است، اعتقادي نداشته باشد.

جريان‌هاي ليبراليستي ايران
متأثران از ليبراليسم را مي‌توان ذيل دو جريان دسته‌بندي کرد:

جريان اول: کساني‌که ليبرال خالص هستند. البته ممکن است بي‌اعتقاد به خدا نباشند و يا احياناً برخي از فروعات دين را هم انجام دهند اما به اسلام، به عنوان مکتب حيات‌بخشي که توان اداره جامعه را دارد، هيچ اعتقادي ندارند.

جريان دوم: کساني‌که بين اسلام و ليبراليسم جمع کرده و التقاطي شده‌اند.

ليبرال‌هاي ايراني که به دين اسلام به عنوان مکتبي حيات‌بخش اعتقاد ندارند، در قالب گروه‌ها و تشکل‌هاي زير قابل دسته‌بندي هستند.

جبهه ملي ايران

در سال ۱۳۲۸ شمسي، توسط گروهي متشکل از ۱۸ نفر بنيان‌گذاري شد که عبارت بودند از:

محمد مصدق، احمد ملکي (مدير روزنامه ستاره)، محمدحسن کاوياني، دکتر کريم سنجابي، احمد زيرک‌زاده (مدير روزنامه جبهه)، عباس خليلي (مدير روزنامه اقدام)، عميدي نوري (مدير روزنامه داد)، سيدعلي شايگان، شمس‌الدين اميرعلائي، سيدمحمود نريمان، ارسلان خلعتبري (شهردار تهران در سال۱۳۳۰)، غروي، ابوالحسن حائري‌زاده، حسين مکي (روزنامه‌نگار)، مظفر بقائي، عبدالقدير آزاد، سيد محمدرضا جلالي نائيني (مدير روزنامه کشور)، حسين فاطمي (مدير روزنامه باختر امروز) و مشار اعظم.

اين حزب که از پيوستن چند گروه و حزب کوچک‌تر به وجود آمده بود به تمام معني ليبرال بود و رهبر فکري خود را مصدق مي‌دانست.

تفکرات و مواضع جبهه ملي ايران
اساسي‌ترين تفکرات و موضع اين حزب، اعتقاد به: «ناسيوناليسم و ملي‌گرايي»، «جدايي دين از سياست» و «قانوني بودن سلطنت» بود. اين جبهه با انقلاب خوب نبود و از روي ناچاري به موج انقلاب پيوست و به زودي نيز از آن جدا شد. اوج رويارويي آنان با انقلاب و اسلام را مي‌توان در مخالفت اين گروه با لايحه قصاص ديد که در اعلاميه‌اي آن را «حکمي ‌غيرانساني» ناميدند. امري که سبب شد امام خميني(رضوان‌الله تعالي عليه) حکم به ارتداد آنان نمايد. جبهه ملي تغييرات متعددي داشته ولي فعاليت آن در داخل کشور غير قانوني است اما در خارج از کشور و عمدتاً در فضاي مجازي به فعاليت عليه نظام مشغول است.

دفتر تحکيم وحدت
«دفتر تحکيم وحدت» يا «اتحاديه انجمن‌هاي اسلامي و سازمان‌هاي دانشجويي سراسر کشور»، يک سازمان دانشجويي است که در سال ۱۳۵۹، انجمن‌هاي اسلامي بيست‌ودو دانشگاه آن را تأسيس کردند اما تشکيل آن به صورت رسمي، ‌در سال ۱۳۶۱ اتفاق افتاد. آن‌چه زمينه‌ساز تشکيل‌ اين سازمان شد، توصيه‌هاي مکرر حضرت امام نسبت به «تحکيم وحدت» بين اقشار مختلف جامعه بود.

بر اساس اساسنامه اوليه دفتر تحکيم، اين سازمان با اهداف «اصلاح جامعه بر طبق دستورات اسلام، تلاش در ‌ايجاد دوستي و اتحاد بين افراد مسلمان، مخصوصاً جوانان روشنفکر، انتشار حقايق اسلامي به وسيله ‌ايجاد مؤسسات تبليغاتي و نشر مطبوعات و مبارزه با خرافات» تشکيل شد. اولين شوراي مرکزي، از بيطرف، ميردامادي، ابراهيم اصغرزاده، سيدزاده و محمود احمدي‌نژاد تشکيل شد.

دفتر تحکيم وحدت تا آغاز دهه ۱۳۷۰، خط مقدم انقلاب اسلامي در دانشگاه‌ها بود اما پس از آن، به‌دليل فقر ايدئولوژي و خلاء گفتماني، دچار تحولاتي شد كه‌ اين پديده را به ‌سمت چالش‌هاي نويني با انقلاب پيش برد.

آن‌چه دفتر تحکيم را به چالش با انقلاب سوق داد، تغيير در اهداف و شعارهاي آن بود.‌ اين دفتر زماني به دنبال عدالت‌خواهي و استکبارستيزي بود اما به سمت و سويي رفت که ليبراليسم و استکبارپذيري مطالبات اصلي آن شدند و چاره دستيابي بدين مطالبات را در ارتباط با اپوزسيون نظام و هم‌سويي با بيگانگان و رسانه‌هاي آنان جستجو مي‌کرد و در نهايت هم به مقابله با نظام کشيده شد.

انشعاب در دفتر تحکيم
در اسفند ۱۳۸۰ دفتر تحکيم وحدت، خود از تحکيم افتاد و به دو جناح منشعب شد: جناح سنتي در طيف شيراز و جناح مدرن در طيف علامه قرار گرفت و هر جناح داراي شوراي مرکزي جداگانه‌اي شد. در سال ۱۳۸۱ انجمن‌هاي اسلامي سه دانشگاه رشت، شيراز و شاهرود به‌طور جداگانه، در جلسه‌اي در دانشگاه شيراز، شوراي مرکزي ديگري را انتخاب کردند.‌ اين شورا به طيف شيراز يا طيف اقليت دفتر تحکيم معروف شد. اين جناح معتقد به فعاليت در چارچوب قانون اساسي بود. همچنين به جهت آن‌‌که نشست سالانه شوراي عموميِ طیف اصلي انجمن، در دانشکده ادبيات دانشگاه علامه طباطبائي بر‌گزار شده بود، به طيف علامه معروف شد.

عوامل انشعاب در دفتر تحکيم موارد زير بودند:

– تغيير گفتمان و اهداف و مطالبات؛

– اختلاف دروني و اختلاف بر سرِ تركيب شوراي مركزي و اركان دفتر تحكيم؛

– دخالتِ آشكار و حساب‌شده‌ي جبهه‌ي دوم خرداد، به‌ويژه چهره‌هاي راديكال حزب مشاركت در برنامه‌ريزي دفتر.

ادوار تحکيم وحدت
ادوار تحکيم وحدت يا «سازمان دانش‌آموختگان ايران اسلامي»، سازمان ليبرال ديگري است که در سال ۱۳۸۲ تشکيل شد.‌ اين سازمان توسط کساني تأسيس شد که قبلاً‌ عضو دفتر تحکيم و عمدتاً‌ از طيف علامه بودند که چون بعد از فارغ‌التحصيلي نمي‌توانستند در دفتر تحکيم فعاليت کنند، براي ادامه فعاليت‌هاي سياسي، جهت مقابله با نظام‌، اين سازمان را تشکيل دادند.

دبير اين سازمان احمد زيدآبادي بود که در جريان اعتراضات بعد از انتخابات رياست جمهوري دهم دستگير شد و به ۶ سال زندان و تبعيد در گناباد و محروميت مادام‌العمر از فعاليت‌هاي اجتماعي و سياسي محکوم شد. عبدالله مؤمني نيز سخنگوي آن بود که به ۶ سال حبس تعزيري و ۲ سال حبس تعليقي محکوم شد.

ادوار تحکيم مواضع تندي ضد نظام اسلامي دارد. در انتخابات دور نهم رياست جمهوري ايران در موضع تحريم بود اما در دور دوم، از اکبر ‌هاشمي ‌رفسنجاني و در انتخابات دور دهم رياست جمهوري، از مهدي کروبي حمايت کرد. اين تشکل از طريق پايگاه ‌اينترنتي «ادوار نيوز» به شدت عليه نظام فعال است.

 

 

«برگرفته از کتاب جریان‌شناسی احزاب و گروه‌های زاویه دار در ایران به قلم مصطفی اسکندری»

 

 


[۱]. Liberalism

[۲]. Individualism

[۳]. Liberty

[۴]. آنتوني آربلاستر، ليبراليسم غرب؛ ظهور و سقوط، ترجمه عباس مخبر، چ۵، تهران، نشر مرکز، ۱۳۹۱ش.، ص۶٫

[۵]. فريدون آدميت، فکر آزادي، بي‌جا، نشر سخن، بي‌تا، ص۱۰۳٫

[۶]. فريدون آدميت، همان، ص۱۱۳٫

[۷]. دانشنامه جهان اسلام، زير نظر: غلامعلي حداد عادل، چاپ اول، تهران، بنياد دائرة‌المعارف اسلامي، ۱۳۸۲، ج۷، ص۸۸۹ و ۸۹۰٫

[۸]. سيدمحمد خاتمي، «توسعه و آزادي»، متن سخنراني سيدمحمد خاتمي ‌در سمينار توسعه، روزنامه سلام، سال پنجم، شماره۱۴۳۱، ۳۰ ارديبهشت ۱۳۷۵ش، ص۶٫ هم‌چنين رجوع کنيد: گفت‌وگوي اختصاصي شهروند امروز با سيدمحمد خاتمي، شهروند امروز، شماره ۱۷، اول مهرماه ۱۳۸۶٫

[۹]. اکبر ترکان در نشست تخصصي صنعت خودرو، دي‌ماه ۱۳۹۳، «ما نمي‌توانيم»؛ از رزم‌آراي پهلوي تا شيرزاد اصلاح‌طلب»، خبرگزاری تسنیم، کد خبر: ۶۰۷۵۳۰، ۱۳/۱۰/۱۳۹۳٫

[۱۰]. محمدرضا نعمت زاده در همايش روز ملي صادرات، مهرماه ۱۳۹۴، «بايد مدير اقتصادي از خارج وارد کنيم»، خبرگزاری تسنیم، کد خبر: ۸۹۳۸۹۰، ۲۸/۷/۱۳۹۴٫

[۱۱]. فيلم سخنراني مذکور موجود است و بخشي از آن نيز در شبکه يوتيوب منتشر شده است.

[۱۲]. حسن روحاني، «آمريکايي‌ها کدخدا هستند و با کدخدا بستن راحت‌‌تر است»، مشرق‌نیوز کدخبر: ۲۱۴۵۲۱٫

[۱۳]. سازمان مديريت و برنامه‌ريزي کشورـ دفتر اقتصاد کلان، مباني نظري و مستندات برنامه چهارم توسعه، معاونت امور اقتصادي و هماهنگي برنامه و بودجه، تهران، سازمان مديريت و برنامه‌ريزي کشور، معاونت امور پشتيباني، مرکز مدارک علمي و انتشارات، ۱۳۸۳ش، ج۱، ص۳۴۲ و ۳۴۳٫

[۱۴]. مباني نظري و مستندات برنامه چهارم توسعه، ج۱، ص۳۴۳٫

[۱۵]. محمود سريع‌القلم، ايران و جهاني شدن چالش‎ها و راه‌حل‎ها، چ۱، تهران، مجمع تشخيص مصلحت نظام، مرکز تحقيقات استراتژيک، ۱۳۸۴، ص ۵۰٫

[۱۶]. همان، ص ۱۰۶ و ۱۰۷٫

[۱۷]. منبع پیشين، ص ۱۲۶ و ۱۲۷٫

[۱۸]. مباني نظري و مستندات برنامه چهارم توسعه، پيشين، ج۱، ص۳۳۳٫

[۱۹]. همان، ص۳۳۹٫

[۲۰]. همان، ص۳۵۷٫

[۲۱]. ر.ک: محمود سريع القلم، پيشين، ص۹۷٫

[۲۲]. همان، ص۱۰۷٫

[۲۳]. همان، ص۱۰۸٫

[۲۴]. http://advar-news.biz