جریان‌شناسی تفکر التقاطی در ایران معاصر(بخش سوم)

گرایش به اومانیسم عمدتا از طریق کسانی که به غرب رفتند اتفاق افتاد


برخی ایرانی‌ها که به فرنگ رفته بودند یعنی دانشجویان یا سیاستمداران و دیپلمات‌های ایرانی در غرب، تحت تأثیر پیشرفت‌های مادی اروپا و غرب، به اومانیسم گرایش یافتند و برخی از آنان در تشکل‌های اومانیستی در قالب فراماسونری یا فراموشخانه و یا جامعۀ آدمیّت عضو شدند.




 


اشاره:

با ورود افکار غربی به جامعه ایران در عصر قاجار، از آنجا که حاملان و عاملان تفکرات غربی، امکان طرح آشکارای اندیشه خود را نداشتند، دست به اقدامات پوششی و استتاری زدند. آنان یا نمی‌توانستند آشکارا با اسلام مخالفت کنند یا نمی‌خواستند چهره‌ای غیر مسلمان از خود به نمایش بگذارند. همچنین برخی از آن‌ها همچنان علایق مسلمانی را در خود زنده می‌دیدند و با وجود اینکه دل در گرو دیگری داشتند، می‌خواستند به اسلام نیز وفادار بمانند. از میان ایرانیان فرنگ رفته یا آشنا با مکاتب غربی، علاوه بر متأثران از سوسیالیسم و مارکسیسم، عده‌ای نیز تحت تأثیر افکار اومانیستی و لیبرالیسم بودند؛ از این رو در بازگشت به ایران، همان اومانیسم و لیبرالیسم را با دین آبا و اجدادی خود تلفیق کردند تا به تصور خود راه پیشرفت و توسعه ایران را همچون اروپا هموار کنند.

گرایش‌­های التقاطی در عصر قاجار، از حاکمیت قاجار تا انقلاب مشروطه

پیش از ورود به بحث یادآور می‌شویم که در مجموع، می‌توان التقاط را به دو دسته تقسیم کرد:

الف: التقاط نظری؛

ب: التقاط عملی.

آنچه در دوره اول مشروطه می‌بینیم، در اصل صبغه نظری دارد. با این توضیح، به گرایش‌های التقاطی نظری در عصر قاجار از حاکمیت قاجار تا انقلاب مشروطه به شرح زیر می‌پردازیم.

التقاط اسلام و اومانیسم

با ورود افکار غربی به جامعه ایران در عصر قاجار، از آنجا که حاملان و عاملان تفکرات غربی، امکان طرح آشکارای اندیشه خود را نداشتند، دست به اقدامات پوششی و استتاری زدند. آنان یا نمی‌توانستند آشکارا با اسلام مخالفت کنند یا نمی‌خواستند چهره‌ای غیر مسلمان از خود به نمایش بگذارند. همچنین برخی از آن‌ها همچنان علایق مسلمانی را در خود زنده می‌دیدند و با وجود اینکه دل در گرو دیگری داشتند، می‌خواستند به اسلام نیز وفادار بمانند. از میان ایرانیان فرنگ رفته یا آشنا با مکاتب غربی، علاوه بر متأثران از سوسیالیسم و مارکسیسم، عده‌ای نیز تحت تأثیر افکار اومانیستی و لیبرالیسم بودند؛ از این رو در بازگشت به ایران، همان اومانیسم و لیبرالیسم را با دین آبا و اجدادی خود تلفیق کردند تا به تصور خود راه پیشرفت و توسعه ایران را همچون اروپا هموار کنند.

تعریف اومانیسم

برای اینکه مفهوم التقاط اسلام با اومانیسم، به درستی درک شود، ضروری است تا به اختصار این مکتب و مبانی فکری آن را توضیح دهیم. اومانیسم، به معنای مکتب و باور به اصالت انسان است. بر این مبنا انسان، خدای انسان و مدار هستی معرفی می‌شود؛ یعنی اصل و اساس، تنها انسان، خواست و اراده، عقل و همچنین هواها و تمایلات اوست. در مقابل، هیچ موجودی خارج از وجود انسان اصالت ندارد. برای انسان، سروری جز خود او نیست؛ نه خداوند که خالق اوست می‌تواند او را هدایت و در زندگی به او امر و نهی کند و نه دین و دولت یا هر عنصر و پدیده غیر انسانی دیگر. این مکتب، پس از رسانس در اروپا ظهور و بروز کرد؛ اگر چه ریشه‌های آن به قرن‌ها قبل از رسانس بر می‌گردد. اینکه چرا در اروپای پس از رسانس، توجه به انسان و خواسته‌های او به اوج رسید و خدا و دین از مدار زندگی انسانی به حاشیه رفت، معلول تحولات قرون وسطا در اروپا و حاکمیت مسیحیت و کلیسا و فئودالیزم است.

در پاسخ به این پرسش که چه عواملی زمینه‌ساز تولد اومانیسم (humanism) و از درون آن لیبرالیسم (liberalism) شد و توجه افراطی انسان غربی به انسان و آزادی را در پی داشت، تحولات اندیشه و اجتماع دنیای غرب در قرون وسطا (از قرن چهار تا حدود قرن پانزده میلادی)، ما را به نتیجه می‌رساند.

می‌توان حاکمیت چهارگانه بینش انحرافی مسیحی، کلیسای خرافی، فئودالیزم و دولت مسیحی را منشأ تحقیر انسان و سرکوب کردن تمایلات طبیعی او به وسیله مسیحیت انحرافی و کلیسای خرافی و سلب اختیار و آزادی انسان‌ها در این دوره دانست؛

مهم‌ترین عوامل پیدایش اومانیسم در دنیای غرب مدرن

– افزایش افکار خرافی در بینش مسیحی و تحریف این دین آسمانی؛

– تأكيد بر ظواهر دینی و تعصب به آن با بی‌توجهی به روح و اصول دین؛

– عملکرد به شدت منفی رهبران کلیسا و بازیچه شدن دین خدا در دست رهبران مسیحیت، پاپ‌ها، کشیش‌ها و مانند آن‌ها؛

تنگناهای سیاسی و اختناق حاکم به وسیله امپراتوری مسیحی و توجیه غیر عقلانی مشکلات و معضلات و بدبختی‌های جامعه از سوی رهبران دینی و استثمار مردم توسط طبقه مسلط اجتماعی در قرون وسطا یعنی فئودال‌ها، توده‌های مردم را در زندانی سخت و بزرگ به نام جامعه به اسارت در آورده بود که این وضعیت، در نهایت منجر به گسستن زنجیرها و توجه افراطی به انسان شد. همچنین سلب افراطی اختیار و آزادی انسان‌ها جای خود را به آزادی فارغ از دین و ولنگاری داد.

به این ترتیب، در مقابل تئوکراسی کلیسایی که پیوسته بر تثلیت (اب، ابن و روح القدس) تأکید داشت و انسان در این منظومه فکری ارزش و اعتباری نداشت، عصیانی در مقابل خدا و دین برانگیخته شد که به جای اصالت خدا، اصالت انسان را جایگزین کرد.

فرهنگ رهبانیت مسیحی، بهره‌گیری از لذایذ مادی و دنیوی را در تضاد با روحانیت و معنویت معرفی می‌کرد و لذت زندگی را از بشر غربی سلب کرده بود.

در فرهنگ کلیسایی، با توجه به گناه آدم و حوا، انسان موجودی گناهکار تلقی می‌شد همچنین این گناهکار، لیاقت ارتباط مستقیم و بدون واسطه با خدا را نداشت. علم و عقل در تضاد با دین معرفی می‌شد و کار علمی، دخالت شیطانی در امور عالم به شمار می‌آمد. فرهنگ رهبانیت مسیحی، بهره‌گیری از لذایذ مادی و دنیوی را در تضاد با روحانیت و معنویت معرفی می‌کرد و لذت زندگی را از بشر غربی سلب کرده بود. از سوی دیگر، دادگاه‌های تفتیش عقاید هر نوع آزاداندیشی را سلب می‌ساخت و متفکران و آزاداندیشان را به سخت‌ترین وجه، حتی به شکل زنده‌سوزی مجازات می‌کرد. رهبران کلیسا نیز به جای خدا، گناهان افراد را در مقابل پرداخت وجه و اعتراف به گناه می بخشیدند. آنان در قبال دریافت پول، اراضی بهشت را نیز می‌فروختند. در چنین موقعیتی که دین بازیچه دست برخی کشیشان و عامل اسارت انسان‌ها شده بود، دست کم دو راه پیش پای انسان مسیحی و اسیر افکار خرافی آن عصر قرار داشت:

 

الف: فرهنگ نوظهور اسلامی که طلعت جمیلش از سرزمین حجاز، نوید آزادی بشر گرفتار در اسارت خرافات مسیحیت انحرافی غرب را به همگان اعلام می‌کرد.

ب: فرهنگ شرک آلود یونان و روم باستان که به معنای بازگشت انسان غربی به قرنها قبل بود و نوعی عصیان در مقابل دین و خدا را برای آنان در پی داشت.

بشر غربی به هر دلیل، پیام نجات‌بخش اسلام را در نیافت و از سعادتی که آخرین فرستاده خداوند، محمدبن عبدالله به آنان بشارت می‌داد، روی گرداند؛ پیامبری که مبشر عقل و رحمت و خلافت الهی انسان، به جای گناهکاری و خلاف کاری او بود؛ او که از رهبانیت باز می‌داشت و بر بهره‌گیری مشروع از لذایذ دنیوی تأکید می‌ورزید. او که آنان را به نیکی‌ها هدایت می‌کرد و از زشتی‌ها باز می‌داشت؛ آن رسول درس ناخوانده که پاکیزه‌ها را حلال و پلیدی‌ها را تحریم می‌کرد و رسالت او نجات بشر از چنگال اربابان و طاغوت‌های سیاسی، اقتصادی، مذهبی و اجتماعی بود. او آمده بود تا انسان‌ها را به آزادی معقول و مشروع بشارت دهد و بارهای سنگین و زنجیرها را از دست و پا و دوش و گردنش بردارد. رسولی که مأمور به عدالت بود و از کرامت انسان سخن می‌گفت و در یک کلام، سخن از عبودیت الله داشت و در مقابل، هر نوع بردگی و بندگی غیر خدا را قاطعانه نفی می‌کرد.

عصیان بشر غربی، متأسفانه تنها گریبان مسیحیت را نگرفت، بلکه آنان بر اثر عملکرد سوء کلیسا بر هر دینی سرکشی کردند؛ حتی دین خالص و نجات‌بخشی همچون اسلام. آنان به فرهنگ یونان باستان و روم قدیم روی آوردند، فرهنگی که به جای خداسالاری و اصالت خداوند و وحی الهی، بشر متحیر غربی را به انسان‌مداری و اصالت انسان سوق می‌داد.

آنان با احیای میراث فرهنگی قدیم، باور پیدا کردند که ادبیات باستانی، قادر به تربیت انسانی است که می‌تواند به گونه‌ای مؤثر از آزادی و اختیار خویش بهره گیرد و از لذات دنیوی تا آنجا که ممکن است استفاده کند. به این ترتیب، مکتب و فلسفه‌ای ظهور کرد و گسترش یافت که تأکید مرکزی و بنیادی آن بر «انسان» بود و انسان، کانون هستی و مدار آفرینش معرفی می شد. در چنین اوضاعی اومانیسم یعنی مکتب اصالت انسان متولد می‌شود.

اصول مبانی فکری اومانیسم

اومانیسم با نفی محوریت خدا و وحی الهی و محور قرار دادن انسان در همه امور زندگی در مبانی فکری خود، اصول زیر را ترویج می‌کرد:

خویشتن مالکی:

انسان، مالک و صاحب اختیار خود است و اوست که می‌تواند برای خود هر نوع تصمیمی بگیرد و بر زندگی خود مسلط باشد؛ یعنی هر نوع حاکمیت دیگری حتی حاکمیت دین و خدا بر او مردود است. از این رو، قضا و قدر الهی را نمی‌پذیرد.

اصالت علایق انسانی:

یعنی از آنجا که انسان، محور و مدار ارزش برای همه چیزهاست، هر نوع علاقه و خواست او اعم از عقلانی یا نفسانی، ارزش و معیار محسوب می‌شود. مثلا اگر مسیحیت بر رهبانیت و ترک لذایذ دنیوی تأکید دارد، اومانیست‌ها با توجه به تمایل طبیعی انسان‌ها، رسیدن به حداکثر لذت را ترویج می‌کنند.

اختیار و آزادی:

آنگاه که انسان در نگاه اومانیسم صاحب اختیار خود محسوب می‌شود، مجاز به هر اراده‌ای است و هیچ قید و بندی از سوی کلیسا و دین را نمی‌پذیرد. پذیرش قيود اجتماعی و قانونی نیز از روی ناچاری است.

انسان از دیدگاه اومانیسم، در رسیدن به اهداف خود آزاد است و در صورت امکان از هر نوع وسیله‌ای مشروع یا نامشروع می‌تواند بهره گیرد؛ مگر اینکه با محدودیت‌های اجباری جامعه و دولت روبه رو باشد.

اصالت عقل انسان:

بر این مبنا عقل بشر ، خود بنیاد و مستقل از وحی الهی است و توانایی راهنمایی بشر به سعادت را دارد. اومانیسم بر توانایی بالای عقل بشر (عقل منقطع از وحی و مستقل)، برای رفع مشکلات انسان و اجتماع تأکید دارد. از این رو طبق نظر این مکتب، به وحی الهی نیاز ندارد.

طبیعت‌گرایی:

در مکتب اومانیسم، انسان جزئی از طبیعت است و نمی‌تواند از امور طبیعی جدا باشد. بنابراین، مکتب یادشده رویکردی بنیادی به جسم و حواس و نیازهای او دارد که انسان را به طبیعت گره می‌زند. بر این مبنا توجه به لذت جسمانی و تنفر از ریاضت، بسیار مهم است. این اصل، نشان دهنده بالا بودن ارزش جسم و فیزیک انسانی در مکتب اومانیسم است.

مدارا و تساهل:

توجه افراطی به انسان و لذایذ جسمانی و اعتراض به روحانیت و بینش مسیحی و امپراتوری کلیسایی و فئودال‌ها، روشن فکران اروپایی را به نهضتی واداشت که به نهضت اومانیستی معروف شد.

آنگاه که فرد انسانی اصالت می‌یابد و خواسته‌ها و علایق، افکار و احساسات و عملکرد او معیار می‌شود، مشکلی خود را می‌نمایاند و آن، تضاد منافع، افکار و احساسات انسان‌ها باهم است. در مکتب اومانیسم، از آنجا که بر اصالت انسان تأکید می‌شود، عقاید، گرایش‌ها و عمل هیچ فرد یا گروهی بر دیگری برتری ندارد؛ بلکه همه واجد ارزش و اعتبارند. در چنین موقعیتی برای جلوگیری از رویارویی‌ها، اومانیسم انسان‌ها را به مدارا و تساهل با یکدیگر فرا می‌خواند.

توجه افراطی به انسان و لذایذ جسمانی و اعتراض به روحانیت و بینش مسیحی و امپراتوری کلیسایی و فئودال‌ها، روشن فکران اروپایی را به نهضتی واداشت که به نهضت اومانیستی معروف شد. این نهضت بر اساس مبانی فکری یاد شده، در جنوب ایتالیا شکل گرفت و در قرن چهارده تا شانزده میلادی سراسر ایتالیا، سپس آلمان، فرانسه، اسپانیا و انگلستان را فرا گرفت و نوزایش فرهنگی یا رنسانس را در اروپا پدید آورد. اومانیست‌ها با احیای فرهنگ عصر کلاسیک (ادبیات کلاسیک یونان و روم قدیم)، در صدد بودند تا روح آزادی و خود مختاری از دست رفته انسان در قرون وسطا را دوباره به او باز گردانند. انسان‌گرایان با کنار زدن فرهنگ وحیانی، فلسفه اسکولاستیک مسیحی را تفکری انتزاعی معرفی کردند که به تجربه اتکا ندارد و در تأمین نیازهای جامعه ناتوان است.

انسان‌گرایان با بی اعتنایی به امور دینی و الهی، انسان و زیبایی‌های ظاهری و لذایذ جسمانی او را در کانون توجهات خویش قرار دادند و زندگی، معنای این جهانی و مادی و جسمانی یافت. بر این اساس، در هنر عصر رنسانس همچون نقاشی و مجسمه‌سازی، تن عریان زن و مرد به نمایش گذاشته می‌شود و انسان، زمینی و مادی و حیوانی و لذت‌جو و سودپرست می‌گردد.

جدایی دین از دنیا و جدایی دین از سیاست ترویج می‌شود و همه چیز در دنیای مادی و لذایذ دنیوی و مادی‌گرایی خلاصه می‌گردد.

متفکران، حاملان و مروجان مکتب اومانیسم

متفکران، حاملان و مروجان مکتب اومانیسم، عبارت‌اند از پترارک، دانته، بوکاچیو، لئوناردو داوینچی، اراسموس، رابله، مونتنی، کپرنیک، شکسپیر و فرانسیس بیکن. علاوه بر این بسیاری از فیلسوفان و ادیبان قرون هفده و هجده میلادی در اروپا همچون ولتر، منتسکيو، دیدرو، دالامبر، لاک، هیوم، کندرسه و دیگران از این مکتب اثر جدی پذیرفته‌اند.

در پی تلاش اومانیست‌ها، این مکتب در قرن هیجدهم همچون روحی بر کالبد بسیاری از امور و علوم دمیده شد و بر حوزه‌های مختلف مانند دین، اخلاق، سیاست، حقوق، اقتصاد، فلسفه، تعلیم و تربیت و دیگر حوزه‌های زندگی اثر جدی گذاشت. به این ترتیب، معناداری زندگی انسان، تنها به دنیا و مادی‌گرایی معطوف شد، نه به آخرت، معنویت، خدا و روحانیت.

در قرن نوزده میلادی، اندیشه اومانیستی تا آنجا گسترش یافت که آگوست کنتِ فرانسوی، دین جدیدی به نام «دین انسانیت» مطرح کرد تا مردم را به پرستش خدای آن یعنی «انسان» تشویق کند.

اومانیسم علاوه بر اروپاییان و امریکایی‌ها، بر دیگر ملت‌ها نیز اثر گذاشت. در این میان، برخی ایرانی‌ها که به فرنگ رفته بودند یعنی دانشجویان یا سیاستمداران و دیپلمات‌های ایرانی در غرب، تحت تأثیر پیشرفت‌های مادی اروپا و غرب، به اومانیسم گرایش یافتند و برخی از آنان در تشکل‌های اومانیستی در قالب فراماسونری یا فراموشخانه و یا جامعۀ آدمیت عضو شدند. این دسته از ایرانیان که عقب ماندگی و توسعه نیافتگی ایران را از سویی و پیشرفت و توسعه اروپا را از سوی دیگر می دیدند، راز پیشرفت اروپاییان را در مکتب آدمیت یا اومانیسم دانستند و در جست­و­جوی راهی برای ترقی ملت ایران بودند؛ از این رو ضمن گرایش به آن درصدد ترویج اومانیسم در ایران بر آمدند و برخی از آن‌ها از آنجا که نمی‌خواستند ارتباط و علایق خود را با اسلام قطع کنند (یا به دلیل عمق باورهای اسلامی مردم و به ویژه حساسیت روحانیت و حوزه‌های علمیه که مانع طرح خالص افکار اومانیستی می شد)، پی گزاره‌هایی از اسلام بودند که مؤید اومانیسم باشد. پس به نوعی به التقاط روی آوردند که با عنوان التقاط اسلام و اومانیسم از آن یاد کردیم. در ادامه بحث، اولین کسانی را که تحت تأثیر مکتب اومانیستی قرار گرفتند و حامل و مروج این افکار شدند، معرفی می‌کنیم.

 

در شماره قبل خواندیم:

تفسیر به رأی و استفاده نکردن از اجتهاد صحیح شاخصه اصلی جریان التقاطی است

جریان روشنفکری غرب‌گرا برای رفع مشکلات کشور تقلید از دنیای غرب را توصیه می‌کرد

 

منبع: جریان‌شناسی تفکر التقاطی در ایران معاصر(آیت مظفری)