جریان شناسی حوزه‌های علمیه لبنان (بخش ششم)

گفتگو|لزوم استفاده از ظرفیت علمای اهل سنت در جهت اهداف انقلاب اسلامی


به‌صورت کلی اهل سنت لبنان هم از جهت اجتماعی و هم از جهت دینی بسیار با شیعه خوب هستند یعنی هیچ مشکلی ندارند، تعامل خیلی خوبی دارند، البته برخی از آنها امروز از نظر دینی هیچ مشکلی با شیعه ندارند اما از نظر سیاسی موضع گرفتند، یعنی سیاست باعث شده که از ما دور شوند.






مقدمه:

در ادامه مصاحبه با حجت الاسلام شاکر برای شناخت حوزه های علمیه لبنان و جریانات فعال در این کشور، وی علاوه بر تشریح جریانات شیعی و مراکز حوزوی وابسته به آنها، در این بخش درباره اهل سنت لبنان، ارتباط آن‌ها با ایران و حوزه علمیه قم و البته چالش‌های پیش روی این ارتباط سخن می‌گوید.

مشترکات دینی نقطه قوت تعاملات مذاهب اسلامی

اسباط- آیا شما درباره حوزه‌های اهل سنت هم کار کردید و اطلاعاتی دارید که وارد این بحث هم بشویم؟

طبیعی است که مثل حوزه‌های علمیه شیعه اشراف نداشته باشم. وقتی یک حوزه شیعی می‌رفتم با هم مثل دو تا مَحرم می‌نشستیم صحبت می‌کردیم، ولی در حوزه‌های اهل سنت نمی‌توانستم اینگونه باشم. ان‌شاءالله یک روز بیاید ببینید، این‌قدر ارتباط خوبی داریم با این‌ها، اما خب هر چه سیاست باعث شده اهل سنت از ما دور بشود اما از نظر دینی با هم مشکل نداریم. چون ما کارمان تقریب و وحدت بود، مثلاً دو تا رئیس دانشگاه از اهل سنت هستند که وقتی قم می‌آیند خانه من می‌آیند، اما هر چه باشد طبیعی است که پیش من ملاحظه می‌کنند، همچنان که من پیش ایشان ملاحظه می‌کنم، طبیعی است که از اهل سنت تا حدودی اطلاع دارم و طبیعی است که زیر پوستشان را ندانم، این طبیعی است، شما سخت کسی را اینگونه پیدا ‌کنید که اطلاع دقیق داشته باشد مگر اینکه واقعاً نفوذی باشد.

علت برخی اختلافات شیعیان و اهل تسنن لبنان

مثلاً من اگر بخواهم خیلی مختصر دریافت‌های خودم را از اهل سنت آنجا بگویم، به‌ صورت کلی اهل سنت لبنان مثل جریان شیعی که یک جریان غالبی دارد و در کنار آن، یک نفر استثنا پیدا می‌شود مثل الحاج، اهل سنت هم همین است، جریان اشعری‌اش یا از نظر فقهی شافعی اهل سنت که هم از جهت اجتماعی و هم از جهت دینی بسیار با شیعه خوب هستند یعنی هیچ مشکلی ندارند، تعامل خیلی خوبی دارند و هم از جهت اجتماعی. حتی من الآن به شما بگویم بعضی از اهل سنت هستند امروز که از نظر دینی هیچ مشکلی با شیعه ندارند اما از نظر سیاسی موضع گرفتند، یعنی سیاست باعث شده که از ما دور شوند.

مثلاً یکی‌شان آقای رضوان السیّد، بچه‌های حزب‌الله به او می‌گویند رضوان السیّء یعنی رضوان بد، یعنی تا این حد با هم بد هستند، علی‌الخصوص بعد از ترور رفیق حریری، چون خیلی با وی رفیق بود، من دو بار خانه‌اش رفتم. حتی از سفارت ایران یکی از دوستانمان مکه آنجا زمان مرحوم آقای رکن‌آبادی کاردار بود، به من گفت برای چه می‌خواهی بروی؟ گفتم ببین من که کار سیاسی نمی‌کنم، من کار علمی می‌کنم باید بروم این‌ها را ببینم. باید با آن‌ها بنشینم صحبت کنم، من دو بار خانه‌اش رفتم، بحث‌های سیاسی بدی مطرح می‌کرد، جوابش را هم می‌گرفت، اما خب به‌هرحال در بحث‌های دینی مشکل نداشتیم با هم، هر چه ایشان می‌گفت من تأیید می‌کردم، من هر چه می‌گفتم ایشان تأیید می‌کرد. بحث‌هایی در قالب تأیید هم و تقریب مذاهب، اما بحث‌های سیاسی خب باعث شده بود یک بُعد مسافتی پیدا کند علی‌الخصوص اخیراً که اصلاً خیلی از ما دور شده است.

اما هر چقدر هم سیاست باعث شده این از ما دور بشود و امثال این، اما از نظر دینی با هم مشکل نداریم. همچنان که شیعه شخصی مثل الحاج دارد، این‌ها هم یک شهّال نامی دارند، وهابی و داعشی بود، سلاح دستش می‌گرفت و فدایی ابوبکر بغدادی بود. اهل سنت لبنان همچنان که شما اگر به یک شیعه لبنان بگویید که حسن الحاج، سرش را می‌اندازد پایین از خجالت، این هم مایه سرافکندگی اهل سنت است. حتی رضوان السید که ایشان با ما مشکل دارد، جمهوری اسلامی را دوست ندارد، دنبال خلع سلاح حزب‌الله هست، وقتی اسم شهال می‌آید سرش را می‌اندازد پایین. ایشان الآن فراری است، چون بحث داعش بحث دیگری است. تا آنجایی که من اطلاع دارم، اطلاعم دقیق و مستند نیست، ایشان فراری است و نمی‌تواند به‌راحتی رفت‌وآمد کند.

 

اسباط- میزان ارتباط حوزه‌های اهل تسنن لبنان با حوزه قم چقدر است؟

حوزه‌های علمیه اهل تسنن لبنان معمولاً با اهل‌بیت و تشیع زاویه ندارند

– من یک نکته‌ای را می‌گویم در مورد حوزه‌های لبنان، همه حرف‌هایم یک طرف، این بحثی که می‌پرسید یک طرف، واقعاً اگر می‌توانید این حرف را به جایی برسانید، برسانید، یعنی تکلیف می‌کنم بر شما. الآن می‌گویم چطور. حوزه‌های علمیه اهل تسنن لبنان معمولاً با اهل‌بیت و تشیع زاویه ندارند، من با آقای شیخ بلال شعبان رفیقم، می‌آید اینجا زنگ می‌زند به من می‌آید خانه‌مان، ایشان دبیرکل جنبش توحید اسلامی لبنان است و یک دانشگاهی هم دارد، پدرش دیگر شیخ سعید شعبان از مریدهای امام راحل بوده است. حتی خودش می‌گوید:

پدرم که دیدار امام می‌آمد من هم که بچه بودم، می‌آمدم. یک خانواده سُنی پیش امام می‌رفتیم، البته از روی اعتقاد که نمی‌رفتیم، (این را دقت کنید، خیلی بحث جالبی است)، ما پیش امام می‌آمدیم خب تا حدودی آمدنمان سیاسی بود به ‌هرحال تاکتیکی بود، به خاطر دشمن مشترک و از این حرف‌ها؛ بعد که برمی‌گشتیم لبنان همان موقع با اینکه احتمال داشت منحرف بشوم و بیایم شیعه بشوم، اما پدرم دائم به من می‌گفت: ببین پسرم مسلمان واقعی، عالم واقعی این‌ شخص است، حضرت امام را می‌گفت، این مشخصه اسلام است، اصلاً شیعه و سنی بحث نمی‌کرد، می‌گفت مشخصه اسلام این است، رسول‌الله این‌گونه بود.

این‌ها را وقتی به من می‌گفت اصلاً مو بر بدنم سیخ می‌شد که ما چه امامی داشتیم، عادت کردیم به این‌ها و تا با بیرون ارتباط نداشته باشیم، این‌ها را اصلاً نمی‌بینیم. حالا این را هم بگویم که ایشان می‌گفت: رفتیم دیدار یکی از مراجع شیعه، اسم نمی‌برم، ایشان خودش عراق است، نماینده‌اش اینجاست، ما رفتیم پیش ایشان، ایشان خیلی ناراحت شد و ما آمدیم بیرون، می‌گفت نمی‌دانم این چه بحثی است این چه قضیه‌ای است، بعد می‌گفت من حضرت آقا را رفتم دیدم، می‌گفت: بابا جان حداقل یک دمپایی درست ‌و حسابی بپوش! یک موکت درست ‌و حسابی بگذار که حداقل مهمان می‌آید اذیت نشود! ایشان خودش به شوخی می‌گفت، این چه وضعی است!! می‌گفت ایشان سلطان است، دارد سلطنت می‌کند و تا این حدّ ساده زیست است!!

ضرورت استفاده از ظرفیت‌های اهل تسنن برای مقابله با جریانات تکفیری

نکته دیگری بگویم، ایشان مرتب می‌آید قم، مرتب سیستان و بلوچستان می‌رود، ببینید ما صدتا، دویست‌تا، پانصدتا عالم شیعه بزرگ داشته باشیم، کارآیی‌اش یک جای دیگر است، در سیستان و بلوچستان هیچ‌کدام از ما کارآیی نداریم، من علامه دهر بشوم، شما علامه دهر بشوید، علامه حلی بشوید، خواجه نصیر بشوید، باید برای تبلیغ برویم سیستان، این چه میزان فایده دارد؟

داد و بیداد نکنید، داد و بیداد می‌کنید به سمت اسرائیل داد و بیداد کنید، قدر جمهوری اسلامی را بدانید

مثلاً یک سخنرانی‌اش را برای من فرستاد، رفته سیستان و بلوچستان همان مسجد مکیِ عبدالحمید، همه نشستن پای منبر، ایشان آنجا صحبت به‌اصطلاح علنی می‌کند، هزار نفر آدم، مراسم ختم بخاری، آنجا صحبت می‌کند، مطلبش این است که «داد و بیداد نکنید، داد و بیداد می‌کنید به سمت اسرائیل داد و بیداد کنید، قدر جمهوری اسلامی را بدانید»، این خیلی برای من ارزش دارد، این‌ را باید طلا گرفت این شخصیت را. می‌آید اینجا بدون چشمداشت، اگر بروید در لبنان می‌فهمید چه می‌گویم، خودش دفتر و دستک دارد، خودش حزب دارد، اصلاً چه‌کاری به ما دارد؟ نه به پول ما نیاز دارد، این دارد فکر و اعتقاد خودش را ترویج می‌کند، ایشان به من می‌گفت که ما در حوزه‌ اهل سنتمان، اسم‌های طلبه‌ها را روی بُرد برحسب حروف الفبا چیدم، برایم جالب بود، می‌گفت بیشترین اسم‌ها عبدالله، عبدالرحمن، بعد می‌رسید به محمد و مشتقاتش، بعد علی، حسن، حسین، با اینکه سنی هستند!

آقای شیخ عبدالناصر جبری، این‌ها یک ظرفیت‌های عظیمی هستند، سال گذشته از دنیا رفت، الآن پسرش شیخ عبدالله به‌جایش همان دانشگاهشان را می‌چرخاند، ایشان آمد خانه ما، شام خانه ما مهمان بود، وقت نماز شد، اذان گفت، من یک سجاده پهن کردم، من با اهل سنت خیلی همراه بودم، تقریباً می‌شود گفت که بیگانه از مراسم و عباداتشان نیستم، عین خود همان اهل سنت یک سجاده پهن کردم این بیاید نماز بخواند، اول به من گفت شیخ بیا نماز بخوان من اقتدا کنم، گفتم نمی‌شود، هفتادسالش بود، رئیس دانشگاه بود، به من می‌گفت شما امام راتب هستی، برو جلو، گفتم بابا بی‌خیال، بعد آمد اینجا ایستاد روی سجاده، این مهم است. ایشان ایستاد گفت: تربت کو؟ متوجه هستید چه می‌گویم؟ یک پیرمرد هفتادساله چه نیازی به من دارد که بخواهد خودش را به من نشان بدهد؟ این رفتار، دلی است، من با شرمندگی گفتم من ملاحظه فقه شما را کردم ببخشید. این سُنی هست. این چقدر ارزش دارد، بعد نمازش را خواند، دست‌باز هم خواند نماز، بعد نماز که تمام شد به من گفت که من نماز سنی خواندم. من شیعه نیستم من سنی هستم، ایشان خودش به من گفت، من عمداً دست‌باز خواندم که یک‌جوری بهت یاد بدم که دست‌بسته خواندن واجب نیست، ایشان می‌دانست به‌اصطلاح فعال تقریبی هستم، می‌خواست بگوید کارهایی که تو انجام می‌دهی، کارهای درستی است، ما مشترکات زیاد داریم. ایشان می‌خواست بگوید که بله کار تو درست است، ما مشترکات زیاد داریم.

لزوم توجه همه‌جانبه به مساله وحدت و مقابله با تکفیر

ما سه جلسه با هم رفتیم وزارت علوم، من با ایشان دوتایی وقت گرفتیم با چه مصیبتی، من که کاره‌ای نیستم، یک طلبه معمولی با چه مصیبتی وقت گرفتیم از معاون وزیر، آقای سید هاشمی، سال ۹۴ -۹۳ بود، بعد ایشان بحثش چه بود؟ ایشان می‌گفت درخواستم این است که دانشگاه من را که یک دانشگاه اسلامی سنی هست وزارت علوم شما به رسمیت بشناسد. می‌گفت شما چهار اطراف کشورتان سنی هستند، بعضی‌ها در شمال غرب و غرب کشور زیاد در وادی دینی نیستند،  اما اهل سنت جنوب و جنوب شرق یا می‌روند پاکستان درس می‌خوانند یا کشورهای خلیج درس می‌خوانند و هر انسان عاقل و بالغی برود پاکستان دروس دینی بخواند و برگردد جز وهابی چیزی نمی‌شود، یک کسی برود عربستان درس بخواند بیاید، حتی شیعه هم برود درس بخواند بیاید وهابی برمی‌گردد، سنی که دیگر هیچ.

خودش می‌گفت، می‌گفت آقاجان من که چیزی نمی‌خواهم، من خودم حزب دارم، من دنبال مقام و مسئولیت نیستم من خودم در لبنان دانشگاه دارم، من می‌خواهم رسالت خودم را به رسول‌الله ادا کنم. حوزه هم دارند، این در حوزه هست که چون سطحش بالا است از دولت مجوز دانشگاه گرفته، وگرنه ایشان مثلاً دوازده‌ تا حوزه هم دارد مثل همان حوزه‌های سنتی که طلبه‌ها می‌آیند فقه و اصول و قرآن می‌خوانند و یاد می‌گیرند و می‌روند، اما این دانشگاهش سطحش بالاست، اساتید دانشگاهی و سطح بالا دارد که توانسته از دولت لبنان مجوز دانشگاه بگیرد، همین مثل دانشگاه ادیان ما. بعد دقت کنید، ما رفتیم پیش مشاور وزیر، یک جلسه معاون وزیر، من در این جلسه نشستم به‌عنوان مترجم، این آقای مشاور بین‌الملل آقای وزیر، کارش هم درست بود، کارش اشتباه نبود، شروع کرد از قوانین و تبصره و مقررات گفتن که این‌گونه است و این‌گونه نیست ما هر دانشگاهی را به رسمیت بشناسیم یک‌دفعه این شیخ عصبانی شد و من که داشتم آرام ترجمه می‌کردم برایش، حرف این آقای مشاور وزیر را قطع کرد گفت صبر کن ببینم، من چند سالم است؟ به‌اصطلاح ماها گفت من یک پام لب گور است، من مشخص نیست الآن لبنان برگردم یا نه، من دو بار سکته کردم، می‌گفت من از عربستان –خودش مکه درس خوانده- ماهیانه پنج هزار دلار یعنی الآن به پول ما سی میلیون می‌شود، می‌گفت من فقط شهریه می‌گرفتم ولی با اعتقاد خودم به خاطر آن فکر تقریبی خودم، فکر سالم خودم، این‌ را پشت پا زدم، من الآن اسمم در لیست سیاه است و می‌خواهند من را ترور کنند، الآن در لبنان این وهابی‌های تندرو به خون من تشنه‌اند، همه این‌ها را من به خاطر اعتقاد خودم انجام دادم، بعد به آن مسئول می‌گفت فکر می‌کنی من دنبال چه هستم؟ آمده‌ام اینجا دو ساعت وقت خودم را گرفتم که می‌خواهم قانعت کنم که به من مجوز بدی؟ من می‌خواهم یک خدمتی کرده باشم که سُنی‌های شما نروند وهابی بشوند، من هم سریع ترجمه کردم. من دوست داشتم این کار را انجام بدهم، الآن هم دوست دارم این کار انجام بشود، بعد دیگر بنده خدا فوت کرد این کار تقریباً زمین ماند، یک‌بار پسرش آمد بعد از فوت پدرش منزل ما تشریف آوردند، البته یک‌بار هم اجمالاً پرسید من گفتم واقعیتش من دیگر خسته شدم، نه از نظر جسمی بلکه دیگر ناامید شدم، دیگر اصلاً در این فضا نیستم در این وادی نیستم.

ارتباط حوزه‌های علمی اهل سنت و جمهوری اسلامی ایران وجود دارد، شما بدانید که آن‌ها دارند تکلیف خودشان را انجام می‌دهند، ما داریم کم‌کاری می‌کنیم

ارتباط حوزه‌های علمی اهل سنت و جمهوری اسلامی ایران وجود دارد، شما بدانید که آن‌ها دارند تکلیف خودشان را انجام می‌دهند، ما داریم کم‌کاری می‌کنیم حالا جالب هم این است که می‌گفت من در دنیا در ده تا کشور نمایندگی دارم، مثلاً از جمله مالزی، پاکستان و مصر. می‌گفت دولت آن‌ها دانشگاه من را به رسمیت می‌شناسد، طلبه‌هایشان می‌آیند اینجا درس می‌خوانند، ما پول نمی‌گیریم، بنابراین برای ما سودی ندارد که بگویم آقا ما را به رسمیت بشناسید. می‌گفت من دوست دارم که ایران اسلامی همیشه همین‌گونه بماند، وهابی در آن رشد نکند، می‌گفت اگر یک سُنی از مثلاً سیستان و بلوچستان بیاید دانشگاه من درس بخواند و برگردد، اگر نگران باشم، باید نگران باشم که این آقا احتمال دارد شیعه بشود، وهابی نمی‌شود که هیچی، این احتمال وجود دارد که این برگردد شیعه بشود. من شخصاً با ایشان رفت‌وآمد خانوادگی دارم، اما خب این‌ را داخل پرانتز به شما بگویم من که هیچ‌وقت بی‌گدار به آب نمی‌زنم، من مُبلغّم دیگر، اگر به کشوری می‌روم هر کشوری بروم اگر با یک نفر بخواهم خارج از آن مسجد، خارج از فضای تبلیغی ارتباط داشته باشم، از طریق سفارت است، یعنی هر کس بیاید به من بگوید به فرض دعوتت می‌کنم برویم کافی‌شاپ، می‌گویم به آقای رایزن فرهنگی بگو (البته طوری که ناراحت نشود)، می‌گویم مثلاً من میهمان ایشان هستم من سرِ خود نمی‌توانم بیایم.

تلاش حزب‌الله برای یکی از علمای اهل سنت

شیخ عبدالناصر جبری، ایشان در مالی سکته کرد، چون می‌رفت به حوزه‌هایش در دیگر کشوها سر می‌زد. جالب است این‌ را بدانید که حزب‌الله به خاطر یک سنی، که این خیلی برای من ارزش دارد، به حاج قاسم سلیمانی می‌گوید که شیخ جبری آنجا سکته کرده، آنجا نباید بمیرد، این را باید بیاوریم اینجا، حاج قاسم از طریق شرکت هواپیمایی ترکیه یک هواپیمای آمبولانس اگر اشتباه نکنم هفده هزار دلار اجاره می‌کند و ایشان را از مالی منتقل می‌کنند به بیروت، در همان حوزه علمیه‌اش که آنجا می‌نشست قرآن می‌خواند و طلبه‌هایش را می‌گفت قرآن را اینجا بنشینید بخوانید. من‌ بعد از فوتش فهمیدم که نگو وصیت کرده آنجا دفن شود و همان‌جا هم دفن شد. پسرهایش بعد از فوت پدر که در لبنان هر چه باشد آداب ‌و رسوم عربی را دارند، همه مردم لبنان، دانشگاه‌های مختلف، آمده‌اند عرض تسلیت و سرسلامتی به او بدهند، ایشان بعد از این مراسم اولین سفرش به تهران بود، من با بچه‌هایش ارتباط دارم، به من می‌گویند داداش، یعنی یک ارتباط صمیمی داریم.

شیخ عبدالناصر جبری، سه پسر دارد، شیخ عبدالله، شیخ بلال و شیخ احمد که شما ببینید چقدر بچه‌های ناز، مؤدب. درست است که سنی هستند اما آدم‌های خوبی‌اند، نمی‌دانم تقریبی هستید یا نه، از این حرف من خوشتان بیاید یا نه؟ شاید بگویید که مگر می‌شود سنی خوب باشد؟ اما اگر با این‌ها تعامل بکنید می‌بینید که من چی می‌گویم، چقدر انسان‌های وارسته و خوبی هستند.

شما سؤالتان این بود که این‌ها چه ارتباطی با جمهوری اسلامی دارند؟ من معتقدم که اگر ما پانصد طلبه مثلاً در حد شهید مطهری اعزام کنیم به زاهدان و سیستان بلوچستان، همان مسجد مَکّی، تأثیرش بیشتر است یا یک نفر مانند شیخ بلال از فرزندان شیخ عبدالناصر؟ آنجا همه اینگونه نگاه می‌کنند که یک نفر از تهران آمده در نتیجه پیش خودشان می‌گویند: صحبت کن و برو. اما شیخ بلال سنی است، از خودشان است در نتیجه تاثیر سخنش بیشتر است.

 

ادامه دارد…

در شماره قبل خواندیم:

جریان شیرازی‌ها در لبنان اصلا نمود سیاسی و اجتماعی ندارد

گفتگو|ضرورت تاسیس مرکز مدیریت برای حوزه‌های علمیه لبنان

گفتگو | هیچ جریانی در لبنان با جمهوری اسلامی ایران زاویه ندارد!

گفتگو | زمانی در تاریخ لبنان، شیعیان در غربت و محرومیت بودند، اما الان شیعه جایگاه خاصی دارد

گفتگو | جریانات موجود در لبنان